مردمک سفید به قلم سحر حاجیوند
پارت سی و دوم :
نگاه خیسم به رفتنش بود. دست بلند کرد و گفت:
-آماده شید تو ماشین منتظرم.
باران بد موقع میبارید و صدای برف پاکن با هر رفت و آمدش رشتهی افکارم را میبرید. شبیه به خمیری شده بودم که با چاقو به تکرار روی آن برش میزنند. سرم را به صندلی ماشین تکیه دادم و از داخل آینه چشمهای سهراب را نگاه کردم. گاهی به آینه عقب نگاه میکرد و گاهی به خیابان. متوجهام شده بود، به آینه جلو نگاه نمی
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

Aa
0🙏🌾