مردمک سفید به قلم سحر حاجیوند
پارت بیست و هفتم :
**
دایی و زندایی فردای همان شب همراه سبحان به خانهی خودشان رفتند. اکثر اوقات من بودم و خانمبزرگ که گاهی در پذیرایی بلند بلند قرآن میخواند و تا اتاق به گوشهایم میرسید. صدایش آرامم میکرد. میتوانستم ساعتها پشت در کِز کنم و به خواندنش گوش بدهم و ریز ریز اشک بریزم؛ این صدا بیآنکه بداند احساس درماندگی را از من دور میکرد و برای لحظاتی فراموشم میشد که چه به روزم آمده. ب
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

سحر حاجیوند | نویسنده رمان
❤
۲ سال پیشاسرا
0🙏
۲ سال پیشمریم گلی
1یه حسی داره بین اون دو تا شکل می گیره ،البته اگه خانم دکتر نگه حد خودتو نگه دار ،ممنونم نویسنده جان خیلی قشنگ بود
۲ سال پیشستاره
0ای جان داره قشنگ ترمیشه داستان،دست نویسنده قشنگمون دردنکنه🌹🌹🌹
۲ سال پیش
سحر حاجیوند | نویسنده رمان
نگاهتون قشنگه😊
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مریم گلی
0وای حالا تا هفته دیگه چطوری صبر کنم تا ادامشو بخونم ،میگم فکر کنم یه حسی داره توی دو تا شون شکل می گیره البته اگه خانم دکتر بذارن ونگن حد خودتو بدون ،ممنونم نویسنده جان