مردمک سفید به قلم سحر حاجیوند
پارت سی و یک :
آزاد شدن دستم را تا حس کردم لبخندی جاندار زدم که سمآء گفت:
-زیاد طول نمیکشه ولی اگه خسته شدی میتونیم بریم.
پشت دستش را لمس کردم. سرد بود. کاش میتوانست آن را هم مثل اضطرابی که داشت کنترل کند. کمی دورتر از آنها نشستم. تنها میزی که خنده و پچپچ نداشت متعلق به سمآء و جواد بود. هردو جدی بودند و دلگیر از هم و من امیدوار به پایان خوش امروز.
به اندازهی خوردن یک فنجان قهوه حرف
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
Aa
3واقعا سما مشکوک میزنه اگه حقیقتو میدونه چرا بهش نمیگه؟؟ممنون زیبا بود💐💐💐
۲ سال پیشلیلی
0اینکه معمامیشه وذهنمو به چالش میکشه خیلی کیف میکنم
۲ سال پیشمریم گلی
4یعنی سما وخانوادش از گذشته هدی چیزی میدونن ضمن اینکه جواد هم توی کافه یه اشاره ای به اون کرد،ممنونم نویسنده جان
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ی گلب
1چرا حس میکنم سما اینا از همه چیز خبر دارن