پارت بیست و دوم :


گفت و صدای شماتت‌بار زن‌دایی بلند شد.
-سبحان...
عکس‌العملی بدی به کارش نشان ندادم. ولی در عوض زن‌دایی اخم کرد و خانم‌بزرگ ناامید از کار سبحان عصا به زمین زد و رفت تا جای همیشگی‌اش بنشیند.
-چیه! یه چای خوردنم به ما نمی‌بینید؟
آدمی به شلوغی او همه‌ی کارهایش هول هولکی و نسنجیده بود. کم پیش می‌آدم از قصد باعث آزار کسی بشود. استکان را که دل‌زده سرجایش می‌گذاشت، برداشت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    2

    یه حسی بهم میگه که آن اتوی ی که می گفتن از مرد نگرفته اند به هدی مربوط بود

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    0

    چقدر سبحان شیطون و در عین حال با مزه ست ،نمیدونم ولی یه حسی بهم میگه سهراب از هدی بدش نیومده ،البته این احساس منه ،ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • سحر حاجیوند | نویسنده رمان

    💜

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    👏🌺🌹

    ۲ سال پیش
کپی شد!