مردمک سفید به قلم سحر حاجیوند
پارت بیست و دوم :
گفت و صدای شماتتبار زندایی بلند شد.
-سبحان...
عکسالعملی بدی به کارش نشان ندادم. ولی در عوض زندایی اخم کرد و خانمبزرگ ناامید از کار سبحان عصا به زمین زد و رفت تا جای همیشگیاش بنشیند.
-چیه! یه چای خوردنم به ما نمیبینید؟
آدمی به شلوغی او همهی کارهایش هول هولکی و نسنجیده بود. کم پیش میآدم از قصد باعث آزار کسی بشود. استکان را که دلزده سرجایش میگذاشت، برداشت
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

ساناز
2یه حسی بهم میگه که آن اتوی ی که می گفتن از مرد نگرفته اند به هدی مربوط بود