مردمک سفید به قلم سحر حاجیوند
پارت سی و سوم :
از تنهایی و تاریکی پیش رویم ترسی نداشتم.خودم بودم و خودم. این گذشتهی نامعلومم بود که مرا میترساند. با چشمهای خیره شده به گلدانی که رنگش خوب معلوم نبود به افکارم بها دادم. خودم را در همان گلفروشی تصور کردم. برای چه از او گل میخواستم! هنوز اولین فکرم به دومی نرسیده بود که صدای قدم زدنهایی را تا خودم شنیدم. سیخ نشستم. سهراب هم مثل گلدان رنگش خوب نبود. اینبار کیف از دستش نیفتاد
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

Aa
0🦶👏🦋