خلاصه رمان عاشقانه گندم
اواخر فروردین بود. یه روز جمعه، تو اتاققم که پنجره ش به باغ وا می شد، رو تختم دراز کشیده بودم و داشتم فکر می کردم، صدای جیک جیک گنجیشکا از خواب بیدارم کرده بود، هفت هشت تا گنجیشک رو شاخه ها با هم دعواشون شده بود و جیک جیکشون هوا بود! …