رمان قلب سیاه دختر ارباب
- به قلم مریم و مهسا
- ⏱️۳ ساعت و ۴۵ دقیقه
- 117K 👁
- 270 ❤️
- 206 💬
خشم ، نفرت و سیاهی یاوران زندگی من هستند چقدر معصوم و پاک بودم وزندگی ساده ای داشتم ولی در پی یک حادثه تلخ همه ی سادگی و مظلومیتم به باد رفت و جای خود را به ظلم ، نفرت و سیاهی داد و قلب معصومم را به رنگ سیاه در اورد دیگر مهربانی برایم معنایی نداشت و دروغی بیش نبودو اگر در درونم جستجو می کردی میدیدی که دیگر نه عشقی وجود داردنه آن خوشحالیه گذشته هاچقدر دردناک است که...
+چیه مازیار اما چی اون هیچ غلطی نمیتونه بکنه چرا اینقدر از اون میترسی
مازیار-دریا به خاطر خدا بفهم معراج هرکاری میتونه بکنه
+به جهنم هرکاری خواست انجام اون هنوز منو نشناخته تازشم تا وقتی دختره پیش ماست کاری از دستش برنمیاد مازیار نگران نباش
و بعد با عصبانیت به سالن نشیمن رفتم که از شر حرفهای بیخودیه مازیار خلاص بشم اما اون دوباره اومد تو پذیرایی و شروع کرد مزخرف گفتن
مازیار- دریا خواهر من این کارت درست نیست
+پس چی درسته؟؟؟؟...... دنیای نابود شده من چی؟؟؟......زندگی من مهم نیست که معراج نابودش کرد؟........من انتقام همه چیزو میگیرم کسی هم نمیتونه کاری کنه....
و بعد از خونه خارج شدم و رفتم به سمت شکنجه گاه اما مازیار اروم نمیشینه و همیشه کاریو که میخواد انجام میده و هرکاریمیکنه که جنگ نشه و اگه لازم دونست این دخترو به معراج میده ولی نباید اینطور بشه من باید یه کاری بکنم آره باید هر چه زودتر بکشمش هیچکس نباید نقشه های منو خراب کنه حتی مازیار به شکنجه گاه رسیدم و ....
دریا
در شکنجگاه رو باز کردم و به سلول اون دختر رفتم... خیلی مسخرست ولی من حتی اسمش هم نمیدونم با این فکر یه پوزخند رو لبم نشست... دختره رو صندلی هنونجور که طناب پیچ شده بود نشسته بود از کل بدنش خون میریخت و سرش پایین افتاده بود ... نگاهم جلب موهای خوش رنگش که وحشیانه صورتش رو پوشونده بودن شد موهاش رو دور دستم پیچ دادم و محکم به عقب کشیدم بی جون یه اخ کوچیک از گلوش خارج شد.... به وضعیتش یه پوزخند زدم
+اخی دردت گرفت خانوم کوچولو؟؟؟
خانوم کوچولو رو با لحن بد و مسخره ای گفتم هیچی نگفت و فقط نگام کرد از سکوتش و اون چشما و صورت معصوم و مظلومش خونم به جوش اومد وحشیانه بهش حمله کردم و با لگد صندلیش رو پرت کردم رو زمین و حالا لگد های پیاپی من بود که روی شکمش فرود می اومد .. نمیدونم چقد گذشت که حس خستگی کردم و ولش کردم پشتم رو بهش کردم و ازش فاصله گرفتم... بی جون فقط گریه میکرد و بعضی وقتا هم ناله میکرد هق هق گریش داشت اعصابم رو خط خطی میکرد ....دوباره به سمتش برگشتم که زیر مشتام لهش کنم که با دیدنش خشکم زد... مات و مبهوت به صحنه رو به روم نگاه میکردم... اون دانیالم بود دانیال عزیزم کسی که بیشتر از جون خودم دوستش داشتم.... حالا اون روی زمین افتاده بود و کل بدنش کبود بود... بی هیچ فکری به سمتش دویدم و سرش رو تو بغلم گرفتم
+عزیز دل من کی با دانیال من اینجوری کرده بگو تا بکشمش ...)سرش رو به سمت خودم برگردوندم ( بگو دیگه فدا.......
با دیدن صورتش خشکم زد این ....این صورت که صورت دانیال من نیست ....این که خواهر قاتل دانیال منه سریع سرش رو به عقب پرت کردم که یه صدای نامفهوم مثله اخ از گلوش خارج شد سریع بلند شدم پشتم رو بهش کردم و ازش فاصله گرفتم این فقط یه توهم بود یعنی دانیال من دیگه نیست اون دیگه نیست... اشکای جاریم شدت گرفت خیلی وقت بود که دیگه گریه نکرده بودم ولی باز بخاطر...صدای باز شدن در اومد و بعدش صدای یکی از نوچه هام
نوچه_به به چه خوب شد که ارباب کوچیک تو رو اورد اینجا و باعث شد ما هم بتونیم یه حالی کنیم و اینا!!!....
بعدشم یه خنده زشت کرد من تو قسمتی بودم که اون نمیتونست منو ببینه و بخاطر سیاه بودن لباسام و تاریک بودن فضا دیگه کاملا از دیدش محو شده بودم این عوضی پست فطرت به همه زندونیای دختر من نظر داشته؟؟؟ سریع پشت دستم رو ، روی صورتم کشیدم و رد اشکام رو پاک کردم و قبل از این که اون عوضی پست بتونه کاری بکنه بالای سر دختره که هنوز روی زمین افتاده بود رفتم با نعره گفتم
+میخواستی چه غلطی کنی حروم زاده ی پست؟؟؟؟؟
با دیدنم رنگش پرید بی هیچ حرفی به سمت بیرون دوید منم پشت سرش دویدم همین که از در سلول رفتیم بیرون داد زدم
+بگیرید این اشغال رو!!!!
همه نگهبانا ریختن رو سرش و گرفتنش
+ببریدش به یه سلول و تا حد مرگ بزنیدش و بعدش هم بکشیدش...
دیگه به التماس هاش توجهی نکردم و دوباره به سلول اون دختر برگشتم... هنوز با صندلی افتاده بود رو زمین بلندش کردم
+هی اسمت چیه؟؟
دختر_مهشید
صداش بی جون... ولی چقد صداش خوش اوا و مظلوم بود... من از شکنجه همچین ادمای مظلومی اصلا لذت نمیبرم و فقط کلافه میشم چون به یاد گذشتم میافتم
+میخوام داداشت رو زجر بدم میدونی چرا؟؟ )سرش رو به نشونه نه تکون داد( لازمم نیست که بدونی
به چشماش خیره شدم چقد این چشما واسم اشنا بود... دقیقا چشمای دانیال من بود همون چشمایی که شیطنت و شادی و شور درش موج میزد دقیقا همون چشما بود... من چطور میتونم اونو بکشم ؟؟؟ازش فاصله گرفتم و به سمت در سلولش رفتم
مهشید_صبر کن...
صبر کردم ولی به سمتش برنگشتم
مهشید_چرا از دست اون مردک پست منو نجات دادی؟؟ تو که خوشت میاد من زجر بکشم!!! ....پس چرا اون کار رو کردی؟؟؟ حرفی نزدم و از سلولش خارج شدم بعد از خارج شدن از اون شکنجگاه اروم زمزمه کردم
+چون چشمات مثله چشمای اونه و من هیچ وقت نمیخوام واسه صاحب اون چشما اتفاق وحشتناکی بیافته.... )سرم رو به اسمون گرفتم (خدایا میدونم که از یادت بردم میدونم که توهم منو از یاد بردی ولی خواهش میکنم حداقل بخاطر خوبی هایی که قبلا کردم یه راه جلو پام بزار که این دختر یعنی کسی که چشمایی مثله دانیال من داره رو نکشم ولی.... باز هم برادرش )معراج( همون زجر رو بکشه....
اهی از گلوم خارج شد و همونجور که تو فکر بودم به سمت عمارت حرکت کردم
نگاهی به ساعت کردم که دیدم خیلی از ظهر گذشته و من هنوز ناهار نخوردم و خیلی گرسنمه وارد عمارت شدم داد زدم
آرام
0موضوعش جالب نبود. اما نمیشه از نویسنده بابت وقتی که گذاشته تشکر نکرد.
۶ روز پیشدرسا صادقی
0ممنونم از نویسنده. بدنبود. ی مقدار اوایلش از واقعیت دور بود. درکل ممنونم اما میتونستی خیلی بهتر بنویسم 😍
۳ هفته پیش....
0اصن جالب نبود
۳ هفته پیشمزخرف ترین
3حتی ۲۰ خط هم نتونستم بخونم حالم بهم خورد
۴ هفته پیشدیانا
6دقیقا وقتی پیامتو خوندم منم از تو و شخصیتت حالم بهم خورد ماش بفهمید تلاششو کرده هیچکس از اول خوب نیست
۴ هفته پیشدلارای
3حس نمیکنی زیاد گارد میگیری درمورد نظراتی که هیچ ربطی به تو ندارن؟ 😐 هر نظر منفی که زیر این رمان دیدم بعدش تو پاسخ دادی و شروع کردی به تخریب کردن طرف😐😐 اصلا بتوچههه نویسنده اگه خواست میاد جواب نظرات منفیو میده. نیازی به فشاری شدن تو نیست
۳ هفته پیش...
9یکمیشو خوندم کلا از زندگی ناامید شدم...😐، اخه کدوم نویسنده ای رو دیدی که تو رمانش از شکلک استفاده کنه؟ اصلا اعلائم نگارشی رو رعایت نکرده بود و مزخرف... غیر منطقی و بچگانه بود، انگار یه بچه هفت-هشت ساله نوشتتش.و دیالوگ ها هم خیلی سطحی و مزخرف بود،واقعا اگه یه رمانباز واقعی هستین اصلا توصیه نمیکنم.
۲ ماه پیشدیانا
0خیلی آدم مزخرف و بی درک و شعوری هستی مطمئنم هیچی از رمان سرت نمیشه و فقط دنبال توجهی احمق
۴ هفته پیش...
2من به عنوان یه خواننده حق دارم نظر خودم رو درمورد رمان بدم و شما رو هم در حدی نمیبینم که لازم باشه جواب اهانت هاتون رو بدم. در هر حال وظیفه ما بزرگتر ها راهنمایی کودکانه، پس نصیحتت میکنم که سعی کنی حداقل مثل یک انسان باشخصیت رفتارکنی. چون ادب تو نشان دهنده موفقیت والدینت تو تربیتته...
۴ هفته پیشدلارای
1از تا حالا کسی که نظر بده شده بی شخصیت و بی درک و شعور😐 اینجا از اسمش معلومه نوشته نظر خودتونو بنویسید هر کسی حق اینو داره نظرشو بنویسه چه خوب چه بد خدا شفا بده بعضیارو
۳ هفته پیشدیانا
1از نظر من رمان خیلی قشنگی بود و کسایی که میگن بد بود در واقع از رمان فقط اسمشو میدونن و هیچی حالیشون بی احترامیه ولی واقعا زبون نفهم و بی درک و شعورن دوست ندارید غلط کردید خوندید نویسنده زحمت کشیده و از نظر من رمان قشنگی بود و جزو مورد علاقه هام بود واقعا واسه این آدمای مزخرف متاسفم
۴ هفته پیشبنده خدا
0تو به این میگی قشنگ و جالب😂😂؟ انگار از وسط چنل های روبیک اومدی اینجا بساط پهن کردی که همچین رمانایی تایپته...
۴ هفته پیشنسی
0بد نیس خوبه
۴ هفته پیشسمیرا
0ده خط بیشتر نتونستم بخونم معذرت میخوام ولی واقعا افتضاح بود
۴ هفته پیشملیس
0خیلی جالب بود، بهتره انقدر مسخره نکنید حداقل تلاششو کرده
۴ هفته پیشپرنیانم
1بخدا حالت تهوع گرفتم نتونستم بخونم بس چررتهههههههه
۴ هفته پیشپری
1اصلان جالب نبود.
۴ هفته پیش♡Z♡
4موضوع و داستان رمان خیلی خوب بود اما از یه جاهایی به بعد خراب شد بعضی جاهاش تکراری بود و دوباره نوشته شده بود و وسط های داستان کلاً میپره یه جای دیگه من از پارت سوم به بعد دیگه چیزی نفهمیدم!♡
۱ ماه پیشمهوش
1تا حالا تو عمرم چنین کتاب مزخرفی نخونده بودم . آخه چرا باید کسی که از نویسندگی چیزی نمی دونه برداره چرت و پرت بنویسه . نصفه رهاش کردم .حیف اینترنتم
۱ ماه پیشمحدثه
3بسیار رمان ضعیفی بود بی سرته بود اصلا پختگی نداشت جذابیت نداشت جزئیات درست بهشون پرداخته نشده بود غلط املای پرش رمان وسط خوندن بودی می دیدی وسط داستان داری میخونی اصلا رمان جالبی نبود بعد رمانی ک قدیمی نوشته میشه چجور تواون زمان آیفون وجود داره شرکت و... چرت بود ب تمام معنا و تقلید ازیه رمان اربابی
۲ ماه پیش
Maryam
0به نظرم یکمی روی داستان کار میکردی بهتر بود خیلی صحنه ها بچه گونه و قابل فهمه دختره رو بردن داداشش نمیدونه و اصلا نمیاد دنبالش نمیدونم آبجی شو فهمیده کشتن ولی راحت تو خونه میگرده بخاطر دوستش یا اصلا اونو فرستادن بره دنبال دوستش در کل داستان یکمی تغییر می دادی جذاب تر میشد