دوست داشتی؟
رمان من تکرار نمی‌شوم اثر M-alizadehbirjandi

رمان من تکرار نمی‌شوم

  • زبان فارسی
  • 78.1K 👁
  • 165 ❤️
  • 128 💬

خلاصه رمان :

سرنوشت همان جمع و تفریق خاطرات است، همان لحظه‌هایی که دلمان می‌خواهد کمش کنیم و یا شاید هم ضرب که زیاد شود و ماندگار بماند. این هم یک سرنوشت است. درست از جایی که خاطره فکر می‌کند در اوج خوشبختی‌ست و حقیقت زندگی به رویش لبخند زده، تلخی‌ها شروع به رشد می‌کنند و ریشه‌اش همه‌‌ی زندگی‌اش را در هم می‌تند؛ اما صبر، عشق می‌رویاند و لبخند.

قسمتی از متن رمان من تکرار نمی‌شوم

-فقط همین؟
نگاهی به سفره انداختم، پنیر و کره و مربا. نون هم که یخش وارفته بود و چای هم بخارش بوی دارچین می‌داد. پس چی کم بود؟ لابد اون میز گرد تراش خورده‌ی خونه قبلی.
-چیزی کمه؟
چاقو رو دقیقا وسط شکم پنیر فرو کرد و من بهونه گرفتنش رو فهمیدم.
-لقمه بگیرم؟
-بچه‌ام؟
-نه؛ اما وقتی آدم‌ها بی‌حوصله‌ان عین بچه‌ها میشن.
اخم غلیظش یعنی از جمله‌م بد برداشت کرد و من ادامه دادم.
-دل‌نازک میشن.
پوزخندش رو با چایش خورد و دهن من، جای سیاوش از تلخی خشک شد.
-بیشتر حس می‌کنم دارم پوست کلفت میشم تا دل‌نازک. تو این مصیبت دووم آوردن یعنی پوست کلفتی.
-کدوم مصیبت؟
-خیلی بی‌خیالی خاطره.
یه تیکه پنیر بقچه‌پیچ کردم با کره، دونستن این‌که شوهرم لقمه‌های مورد علاقه‌ی صبحش چیه، زیاد هم سخت نبود برای من که سعی می‌کردم کدبانو باشم.
لقمه رو گرفتم سمتش.
-نیستم.
نگاهش بین من و لقمه در گردش بود.
-پس این کارهات رو چی معنی کنم؟ هر چند خب حق داری، واسه تو هنوز این خونه هم بهشته دیگه.
آب دهنم تلخ شد، چشمم پر از قطره‌های شور مزه شد و سیاوش شقیقه فشرد.
-منظوری نداشتم.
این حرف بی‌منظور، زیادی منظور داشت و دست چپ من باز گزگز می‌کرد.
-من بهشت رو تو هیچ خونه‌ای نمی‌بینم.
سرش بالا اومد و من ادامه دادم:
-بهشت برای من حقیقتِ دوست داشته شدن تو نگاه آدم‌هاست.
-طعنه می‌زنی؟
من هم چاییم رو با همون طعم تلخش خوردم، دیگه از حال و روزم تلخ‌تر که نبود. امروز داشت خوبیش با بدیش خنثی می‌شد.
-نه اصلا، اهلش نیستم.
صبحانه رو هم دست نخورده جمع کردم، مثل نهار دیروز. لقمه‌ی درست کرده‌ی من هم یادگاری شد واسه کیسه نون خشک‌ها. سکوت رو نمی‌خواستم. حرف‌هامون امروز، روی خوشی نداشت و من نخواستم تو خونه حداقل تلخ باشم و سکوت واسه خودش هر تعبیری رو جولون بده.
از آشپزخونه‌ی نقلیمون بیرون اومدم، همون آشپزخونه‌هایی که به قول پریا باید ایستاده بری تو و بیای بیرون و جای دور زدن نیست. لبخندی رو لبم ترکید، دلتنگی وسط حال و روزم کم بود فقط.
فاصله‌ی هال و آشپزخونه می‌شد یه راهروی کوچولو‌ی خمیده، بعد هم یه هال سی متری. تو این خونه خبری از پذیرایی بزرگ نبود و فقط یه دست مبل کوچولو باهامون جابه‌جا شده بود، همون‌هایی که روز اول با دیدنشون یاد آدامس خرسی افتادم؛ صورتی بود و فانتزی و واسه من انگار ساده بود و مهربون. با انگشتم شقیقه‌ی پرنبضم رو کمی فشردم، لابد دیوونه شده بودم که جون و احساسات خرج اشیای بی‌حس و حال‌تر از خودم می‌کردم. روی مبل سه نفره لم داده بود و من فقط پاهاش رو می‌دیدم و دودی که از پشت مبل بالا می‌زد.
-چیزی نمی‌خوری بیارم؟
-نه.
-نمیری بیمارستان؟
-نه.
بلند شد و نشست، من هم چرخیدم و روبه‌روش روی مبل تک نفره‌ای که کنار تلوزیون بود نشستم. سیگارش رو نصفه توی جاسیگاری خفه کرد.
-چرا؟ چیزی شده؟
-چه‌قدر سوالی می‌پرسی خاطره، نکنه مزاحم جناب‌عالی می‌شم توی خونه؟!
دست‌های نم‌دار و عرق کرده‌ام رو با پایین لباسم خشک کردم، خوب شد سیاوش ندید که باز اخطار بده کارِ حوله‌ی آویزون تو آشپزخونه چیه؟!
-این‌جا خونه‌ی خودته. اتفاقاً وقتی هستی خیلی هم خوبه، احساس تنهایی نمی‌کنم.
-پس برو خوشحال باش که از تنهایی دراومدی.
پوزخندی که روی لبش ترکید، خراش شد روی قلبم.
-اما آقای دکتر، پس مریض‌هات چی؟
لحنم ملایم بود. حالت بیرونیم اصلا تابع حال درونیم نبود، بازیگر خوبی بودم انگار.
-تو نگران نباش. دکتر زیاده، من نه یکی دیگه.
هر چی سیاوش تلخ می‌شد، من با لبخند شیرینی پر می‌کردم، مساوی بهتره.
-فکر می‌کردم دکتر‌ها هم مثل وکیل‌ها قسم می‌خورن که...
نیم‌خیز شد و پرید وسط حرفم.
-قسم رو خیلی‌ها می‌خورن، مهم اینه کی پاش بمونه.
-خب تو پای قَسَمِت بمون.
-نه. من هم روی اون‌هایی که پاش نمی‌مونن، چون حوصله‌ی خنده‌های پرتمسخر رو ندارم.
-کی مسخره می‌کنه؟
عوض جوابم، بسته‌ی سیگار جدید رو باز کرد. باید معدن این قلم‌های خانمان‌سوزش رو پیدا می‌کردم.
-سیاوش!
-راحتم بذار خاطره، اگه واقعا بودن من این‌قدر سختته، پاشم گورم رو گم کنم.
-گفتم که نه، به هیچ وجه؛ اما موندنت تو خونه چیزی رو درست نمی‌کنه، بیشتر بهم می‌ریزی.
خنده‌ای صورتش رو پر کرد؛ اما رنگ تمسخر داشت و چنگی به دل نمی‌زد.
-خنده‌های پرستارها و صحبت‌های در گوشیشون میره رو مخم. حق هم دارن، کی متخصص قلب به این بدبختی دیده؟!
-خوشبختی مگه فقط پوله؟
پوفی کشید و جعبه‌ی خالی کبریت رو پرت کرد توی جاسیگاری.


بیشتر بخوانید

نظرات رمان من تکرار نمی‌شوم

  • شهرزاد

    0

    عاالی بود واقعا دوست داشتم ..همین که پایانش خوش بود 😊

    ۴ روز پیش
  • زهرا

    0

    خوب بود 🙏🏾🙏🏾

    ۳ ماه پیش
  • مهدیا

    1

    خیلی چرت بود حیف وقتم دختر مگه میشه اینقدر آویزون اه اعصابم بهم ریخت

    ۶ ماه پیش
  • شقایق

    0

    کجا آویزان بود که تو دیدی ما ندیدیم اتفاقا پسر کودن آویزان بود تا دید اون حدیث کثافت ولش کرد اومد دنبال خاطره پسر کودن دختر به این خوبی از دست داد لیاقتش همون حدیث کثافت خراب بود

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    0

    رمانش خیلی عالی بود ولی کیوان با خاطره محرم میشن چون خاله زهرا خاطره رو شیر داده این تنها مشکل رمان بود من بااینبار که خوندم میشه 4دفعه که این رمانو خوندم

    ۳ ماه پیش
  • نیلوفر

    0

    رمان خوبی بود داستانش متفاوت بود دوست داشتم

    ۴ ماه پیش
  • Mahi

    1

    رمان قشنگی بود🥲

    ۴ ماه پیش
  • zahra

    0

    میشه چند تا رمان معرفی کنید که شخصیت اصلی بیماری داشته باشه. با تشکر⚘

    ۵ ماه پیش
  • البی

    0

    اسطوره رمان قشنگیه و شخصیت اصلی بیماری خاصی داره

    ۵ ماه پیش
  • هانی

    0

    اونقدری هم که بقیه گفتن تعریفی نیست معمولیه به نظرم و اوایلش خیلی الکی کشش داد و از چیزای الکلی گفت آخرش که داشتن به هم میرسیدن سریع رد شد و گذشت و عاشقانه هاشون کم بود

    ۵ ماه پیش
  • zahra

    0

    فوق العاده بود عالیییی رمان دیگه ای هم هست که مثل این رمان باشه که دختره بیماری داشته باشه؟

    ۵ ماه پیش
  • نازی

    0

    خیلی زیبا بود عزیزم بابت دست هنر قشنگت ممنون من فقط یکم از فاصله سنی عجیبشون متعجب شدم یجورایی اینو تو اون رمان به اون با احساسی دوست نداشتم

    ۵ ماه پیش
  • نیروانا

    0

    واقعا دستای این نویسنده رو باید طلا گرفت با این قلم قشنگ و داستان خوبش هنوز پارت دو رو میخونم و انقدر مجذوب این داستان شدم شخصیت داستان رو دوست دارم 🥰 نویسنده جونم بازم ازین قشنگا بنویس تا لذت ببریم از قلم محشرت 🥰

    ۶ ماه پیش
  • فرزانه

    0

    بسیار قلم خوب،حس خوب،وانگیزشی عالی ممنونم از نویسنده،که بانوشتن این رمان تلنگری به بعضی از حسهای خفتمون داد🙏

    ۶ ماه پیش
  • لیلی

    2

    عااااالی عااااالی عاااااالی، فوق العاده بود، کیوان بی نظییییییییر بود، خاله زهرا عالی بود، داداش از این بی نظیرتر داریم مگه😍♥

    ۶ ماه پیش
  • لیلی

    2

    من مردم برای برادرانه های کیوان، عشق اگه این نیست چیه پس؟ 😭خدایا خودت دلامون و با محبت و عشق عمیق آروم کن🙏🏻♥کاش برای دل خاطره عشق میشد کیوان، لیاقت همو خیلی داشتن😔

    ۶ ماه پیش
  • احدی

    1

    زیبا و دلنشین... با آرزوی موفقیت های روز افزون 💝

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️