لیست کلیه پارتهای رمان ممنوعه قلبم | جلد دوم رودولایت : پارت های 1 تا 7
تعداد کل پارت های منتشر شده : 7
-
رمان ممنوعه قلبم | جلد دوم رودولایت - پارت 1
رهاب آروم دکمهی کتشو باز کرد کراواتش رو شل کرد. یه نفس عمیق کشید و بعد بالاخره سرشو بلند کرد و نگاش توی چشمام قفل شد. اون نگاه هیچ شباهتی به رهابی که میشناختم نداشت. این یکی یه آدم دیگه بود. چند قدم اومد سمتم. اونقدر نزدیکم شد که مجبور شدم سرمو بالا بگیرم. چند ثانیه فقط نگام کرد و بعد خیل...
بروزرسانی در : ۸ ساعت پیش
-
رمان ممنوعه قلبم | جلد دوم رودولایت - پارت 2
راوی آخرین ماشینم از جلوی تالار دور شد. رهاب بدون اینکه حتی یه بار پشت سرشو نگاه کنه، از پلههای تالار اومد پایین. هنوز به ماشینش نرسیده بود که صدای پدرش نگهش داشت. _ رهاب. قدمهاش وایساد و چند ثانیه بعد آروم برگشت. پدرش با همون ابهت همیشگی، چند متر اونطرفتر ایستاده بود. کتش رو انداخته بو...
بروزرسانی در : ۸ ساعت پیش
-
رمان ممنوعه قلبم | جلد دوم رودولایت - پارت 3
کایلا صدای بسته شدن در اتاقش، توی خونه پیچید. انگار آخرین تیکهی امیدم بود که پشت اون در جا موند. همونجا کنار مبل ایستاده بودم. تور لباس عروس هنوز دور پام پیچیده بود. کفشهام پامو میزد. گردنم از سنگینی سرویس درد گرفته بود. اما هیچکدومش به اندازهی دلم درد نداشت. آروم روی مبل نشستم. چشمم ا...
بروزرسانی در : ۸ ساعت پیش
-
رمان ممنوعه قلبم | جلد دوم رودولایت - پارت 4
نه اشکام بند میاومد و نه دلم آروم میشد. آخرش با پشت دست صورتم رو پاک کردم. دیگه بس بود.اگه قرار بود از همون روز اول توی این خونه زندگی کنم، نمیشد تا صبح با لباس عروس گوشهی پذیرایی بشینم. با زحمت از جام بلند شدم. تور بلند لباس، هنوز دور پام میپیچید. آروم زیپ لباس رو باز کردم. انگار با ه...
بروزرسانی در : ۸ ساعت پیش
-
رمان ممنوعه قلبم | جلد دوم رودولایت - پارت 5
به راهرویی که رهاب توش ناپدید شده بود خیره موندم و بعد برگشتم و نگاهم افتاد به میز شام. دو تا بشقاب ک دو تا لیوان... شمعهایی که خودم روشن کرده بودم. غذایی که با هزار ذوق درست کرده بودم... همهش برای مردی که حتی حاضر نبود پنج دقیقه کنارم بشینه. یه خندهی تلخ از بین لبهام بیرون اومد. آروم ر...
بروزرسانی در : ۸ ساعت پیش
-
رمان ممنوعه قلبم | جلد دوم رودولایت - پارت 6
نفهمیدم کی خوابم برده بود. سرم سنگین بود ؛ چشمام از بس گریه کرده بودم میسوخت. چند لحظه طول کشید یادم بیاد کجام... بعد همهچی مثل یه سیل برگشت توی ذهنم. آروم از روی تخت نشستم. همون لحظه سوزش کف پام باعث شد صورتم جمع بشه. _ آخ... نگاهم افتاد به زخم کوچیکی که هنوز روی پام مونده بود. یه نفس ...
بروزرسانی در : ۸ ساعت پیش
-
رمان ممنوعه قلبم | جلد دوم رودولایت - پارت 7
دختری با مانتوی کرمرنگ، عینک آفتابی روی سرش و موهای صاف و مرتب، پشت در ایستاده بود. مارال بود چند ثانیه فقط به هم خیره موندیم. اول اون سکوت رو شکست. نگاهش از صورتم پایین اومد و روی حلقهی دستم ثابت موند. بعد خیلی آروم گفت: _ رهاب خونه نیست؟ گلوم خشک شد. _ نه... لبخند محوی گوشهی لبش نشست...
بروزرسانی در : ۸ ساعت پیش
- 1
