پارت شانزده :
کایلا هنوز روی زمین نشسته بود.
دستش از درد میسوخت و جای انگشتهای رهاب روی یقهی مانتوش مونده بود.
اشک از گوشهی چشمش پایین میاومد، اما دیگه صدایی از گریهش درنمیاومد.
رهاب درست بالای سرش ایستاده بود.
نفسهاش هنوز محکم بود.
مشتهاش اونقدر گره خورده بودن که بند انگشتاش سفید شده بود.
چند ثانیه فقط به کایلا خیره موند.
بعد آروم خم شد و کایل
لطفا صبر کنید...
