پارت دوم :


راوی
آخرین ماشینم از جلوی تالار دور شد.
رهاب بدون اینکه حتی یه بار پشت سرشو نگاه کنه، از پله‌های تالار اومد پایین.
هنوز به ماشینش نرسیده بود که صدای پدرش نگهش داشت.
_ رهاب.
قدم‌هاش وایساد و چند ثانیه بعد آروم برگشت.
پدرش با همون ابهت همیشگی، چند متر اون‌طرف‌تر ایستاده بود.
کتش رو انداخته بود رو دستش و مثل همیشه از قیافه‌ش هیچی نمی‌شد فهمید.
رهاب خشک گفت:
_ کاری داشتین؟
پدرش چند قدم اومد جلو.
یه نگاه دور و برش انداخت که مطمئن بشه کسی نزدیکشون نیست.
بعد خیلی آروم گفت:
_ ناراحتی؟
رهاب پوزخند زد.
_ فکر می‌کنین باید خوشحال باشم؟
_ سؤال کردم فقط.
_ جوابشم معلومه.
چند ثانیه سکوت بینشون افتاد.
بعد پدرش بی‌مقدمه گفت:
_ لازم نیست طلاقش بدی.
رهاب ابروش رفت بالا.
_ چی؟
_ لازم نیست الان عجله کنی.
چند ماه‌ یه سال‌ بذار بمونه.
رهاب اخم کرد و گفت:
_ منظورتون چیه؟
پدرش خیلی خونسرد گفت:
_ بذار خودش بره انقدر خسته‌ش کن...انقدر سرد باش که خودش از زندگیت فرار کنه.
رهاب فقط نگاهش می‌کرد.
پدرش ادامه داد:
_ اون دختر و پدرش فکر کردن می‌تونن با آبروی آویدمهر بازی کنن.
فکر کردن می‌تونن شرط بذارن.
فکر کردن می‌تونن پسر منو به کاری مجبور کنن.
حالا نوبت خودشونه بفهمن هر تصمیمی یه تاوانی داره.
_ اذیتش کن با توهین و با بی‌محلی.
برای اینکه هر روز بفهمه هیچ جایگاهی توی زندگیت نداره.
رهاب نگاهشو از پدرش گرفت و خیره شد به تاریکی خیابون.پدرش یه قدم دیگه جلو اومد.
_ عاشقته، نه؟
رهاب چیزی نگفت.
_ همین عشق، بزرگ‌ترین نقطه‌ضعفشه.
از همون استفاده کن.
_ انقدر سرد باش‌ که خودش یه روز بیاد بگه دیگه نمی‌خوامت.
اون موقع طلاقش بده.
رهاب یه نفس عمیق کشید.فکش سفت شده بود.
چند ثانیه بعد خیلی آروم گفت:
_ شما واقعاً ترسناکی .
پدرش بدون ذره‌ای مکث جواب داد:
_ نه نیستم.فقط می‌خوام پدرش یاد بگیره شرط گذاشتن برای خانواده‌ی آویدمهر، مفت تموم نمی‌شه.
چند لحظه سکوت بینشون افتاد.
بعد رهاب دستشو کرد توی جیب شلوارش و
سرشو پایین انداخت.
چند ثانیه بعد با همون لحن سرد همیشگیش گفت:
_ خیالتون راحت از امشب خودش می‌فهمه زندگی کنار کسی که دوستش نداره یعنی چی.
پدرش یه لبخند خیلی کمرنگ زد.
_ همینو می‌خواستم بشنوم.
رهاب دیگه چیزی نگفت و در ماشینو باز کرد.
خواست سوار بشه که پدرش دوباره صداش زد.
_ رهاب.
بی‌حوصله برگشت.
_ بله؟
پدرش این بار شمرده‌تر گفت:
_ فقط یه چیز...
_ هیچ‌وقت عاشقش نشو.
رهاب چند ثانیه زل زد توی چشم‌های پدرش.
بعد یه خنده‌ی کوتاه و تلخ کرد.
_ نگران نباشین از این اشتباه فقط یه بار تو زندگیم کردم همون یه بارشم هنوز دارم تاوانشو می‌دم
رفت و در ماشینو محکم بست.
کایلا
درِ سمت شاگرد رو باز کردم.
لباس عروسم دور پام جمع می‌شد و راه رفتن باهاش سخت بود.
نشستم و آروم در رو بستم.
قبل از اینکه حتی کمربندمو ببندم...
رهاب بدون اینکه نگام کنه، ماشین رو روشن کرد.
صدای غرش موتور توی سکوت شب پیچید.
دستم بی‌اختیار رفت سمت کمربند.
همون موقع پاشو تا ته روی گاز گذاشت.
ماشین با شتاب از جلوی تالار کنده شد.
یه جیغ کوتاه توی گلوم خفه شد.
دستم محکم چسبید به دستگیره‌ی بالای سرم.
چند ثانیه فقط صدای ماشین بود و عقربه‌ی سرعت که هی بالاتر می‌رفت.
نود...صد...صد و بیست...
نفس کشیدن برام سخت شده بود.
آروم گفتم:
_ رهاب...
هیچ جوابی نداد.
انگار اصلاً صدامو نشنیده بود.
یه پیچ رو با سرعت رد کرد.
بدنم به در ماشین کوبیده شد.
این بار صدام لرزید:
_ آروم‌تر برو...
لبخند خیلی کمرنگی گوشه‌ی لبش نشست.
همون‌طور که چشمش به جاده بود، گفت:
_ ترسیدی؟
چیزی نگفتم.
دوباره گاز داد.
ماشین مثل تیر از بین ماشین‌های دیگه رد شد.
بعد خیلی خونسرد گفت:
_ این تازه ورودی جهنمه.
_ زوده که بترسی.
نگاهم از شیشه جدا شد خیره شدم به نیم‌رخش
_ واقعاً از آزار دادن من لذت می‌بری؟
پوزخند زد.
_ لذت؟ نه.
یه مکث کوتاه کرد.
_ فقط دارم کاری می‌کنم که بفهمی چه اشتباهی کردی.
اشکام پشت چشمام جمع شده بود، اما نمی‌خواستم بریزن.
خیلی آروم گفتم:
_ من چه اشتباهی کردم؟
بالاخره نگاهم کرد و فقط برای چند ثانیه.
_ هنوزم نمی‌فهمی؟ زندگی منو نابود کردی.
نفسم مبلرزید.
_ من فقط...دوستت داشتم.
همین.یه خنده‌ی کوتاه کرد.
خنده‌ای که بیشتر شبیه تمسخر بود.
_ دوست داشتن؟اسم اینو گذاشتی دوست داشتن؟عاشق شدی و بعد فکر کردی چون عاشق شدی، حق داری برای زندگی من تصمیم بگیری؟
دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم.
_ من برای زندگیت تصمیم نگرفتم!
یه لحظه سرش رو برگردوند سمتم.
_ نگرفتی؟
_ پس الان این حلقه توی دست منو کی انداخته؟
_ کی باعث شد مارال بره؟
_ کی باعث شد مجبور بشم کنار کسی بشینم که حتی نگاه کردن بهش هم حالمو خراب می‌کنه؟
هر جمله‌ش محکم‌تر از قبلی توی صورتم می‌خورد.
لبمو گاز گرفتم.
_ من فکر کردم فکر کردم اگه یه فرصت بهم بدی...
شاید...شاید یه روز...
وسط حرفم زد.
_ بزرگ‌ترین اشتباه زندگیت همین بود.
بقیه‌ی راه هیچ‌کدوم حرف نزدیم.
چند دقیقه بعد ماشین جلوی ساختمون ایستاد.
قبل از اینکه فرصت کنم کمربندمو باز کنم، رهاب پیاده شد.
اومد سمت درِ من و در رو باز کرد.
بدون اینکه دست کمک سمتم دراز کنه، فقط با همون لحن سرد گفت:
_ پیاده شو.
آروم از ماشین اومدم پایین.
چند قدم به سمت ورودی ساختمون برداشتم و رهاب کلید رو توی قفل چرخوند.
در باز شد.اول خودش وارد شد.
بعد بدون اینکه برگرده نگام کنه گفت:
_ بفرما اینم جهنمی که با دستای خودت انتخابش کردی.
نگاهم دور خونه مبچرخید همه‌چی شیک...
لوکس و عجیب سرد بود.
رهاب کتش رو درآورد و روی مبل انداخت.
بعد برگشت سمتم.
_ از الان یه قانون داریم، اتاق آخر راهرو مال منه. بدون اجازه واردش نمی‌شی.
_ به وسایلم دست؟؟؟؟؟
نمی‌زنی.
_ چیزی ازم؟؟؟؟
نمی‌پرسی.
_ و مهم‌تر از همه.
یه قدم اومد جلو.
اون‌قدر نزدیکم شد که صداش آروم‌تر شد.
_ سعی نکن نقش زنم رو بازی کنی
_ چون فقط روی کاغذ، اسم تو کنار اسم منه.
نه بیشتر نه کمتر.
سکوت کردم.
رهاب چند ثانیه نگام کرد.
بعد خیلی آروم، اما با لحنی که از هر فریادی ترسناک‌تر بود، گفت:
_ یه بار مرزتو رد کنی و من یادآوریت می‌کنم این خونه، خونه‌ی تو نیست.
فقط زندانیه که خودت انتخابش کردی.
و بلافاصله گفت:
_درضمن...
لباس عروست خیلی مسخره بود.
بعد از کنارم رد شد.
صدای بسته شدن در اتاقش توی خونه پیچید.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!