خلاصه رمان خنا
در دنیای پیچیده و در همتنیدهای که مرز میان گذشته و حال تار میشود، زندگی دو عموزاده به یکدیگر گره میخورد؛ جایی که سایههای گذشته همچنان بر زندگی جاری مردمانش سنگینی میکند. کوهیار که هنوز در منجلاب انتخاب اشتباه گذشتهاش مانده، دل به دختری دیگر میبندد. غافل از اینکه داستان عشق کوهیار و رخشا به پسرعمویش که سالهاست از وطن دورمانده، پیوند میخورد. بازگشت دامون به زادگاهش، رودبار، درست نقطۀ شوم و سیاه این خانواده است و دامی ننگین برای هر دو خانواده پهن میکند. دامی که نه تنها مرزهای دوستی و نفرت را در هم مینوردد، بلکه آنها را به مرزهای غریبی از رقابت عشق میکشاند.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان خنا - پارت 129
*** خانۀ فرنگی سکوت عجیبی داشت. سکوتی از جنس خانههایی که پیش از من آدمهای زیادی از در و دیوارشان گذشته بودند و هیچکدام قرار نبود دوباره برگردند. چوب کف اتاق هر بار که قدم برمیداشتم، صدایی از خودش میداد؛ انگار از خوابی طولانی بیدار شده بود. پردههای سنگین و کهنه، نور کمجان عصر را فقط به اندا...
بروزرسانی در : ۱۴۹ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 128
روژان را در آغوش گرفتم. هنوز نیمهبیدار بود؛ پلکهایش سنگین و نفسهایش کوتاه. پارچۀ قنداق را کمی محکمتر دورش پیچیدم. گرمای تن کوچکش از میان پارچه به سینهام میرسید. به اتاق نگاه کردم. همان اتاقی که هنوز بوی رخشا را میداد. چند لحظه ایستادم. هیچ صدایی نبود جز همهمۀ دور خیابان و نفس آرام نوزاد. -...
بروزرسانی در : ۱۵۵ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 127
وقتی به کوچۀ خانه رسیدیم، سپیده تازه داشت از پشت بامها بالا میآمد. نور خاکستری صبح دیوارهای نمکشیدۀ کوچه را مثل زخمی قدیمی نشان میداد. ماشین هنوز کامل نایستاده بود که شهرزاد آهسته گفت: — دامون بیشتر از چند ساعت وقت نداری. نگاهش کردم. صدایش آرام بود؛ اما پشت آن آرامش اضطرابی پنهان میلرزید. — ...
بروزرسانی در : ۱۵۶ روز پیش
-
رمان خنا - پارت 126
- خوب ببینش کوچولو. ببین چه مامان قشنگی داشتی. انگار داشتم با کسی حرف میزدم که هنوز آنجا بود؛ شاید در لایهای دیگر از همین واقعیت. - ببین چقدر شبیهشی! اشکم روی گونۀ سرد ورنا افتاد و آرام تا کنار گوشش لغزید. دلم میخواست باور کنم حسش میکند؛ حتی برای یک لحظه. شهرزاد آرام کنارم ایستاد. نگاهش پر از...
بروزرسانی در : ۱۶۲ روز پیش
هر هفته 1 پارت از رمان جمعهها به صورت رایگان منتشر میشود. از مطالعهی آنها لذت ببرید!

حنانه بامیری | نویسنده رمان
ممنون که همراه قصه بودید عزیزم خوشحالم خنا به نگاهتون خوش نشست❤️
۵ ماه پیشفاطیما
در پارت 1250آخ چقدر تلخ چقدر بد که ورنا نموند تا برای بچه اش مادری کنه😪
۵ ماه پیشفاطیما
در پارت 1110سلام امشب پارت نداریم؟!
۷ ماه پیشفاطیما
در پارت 1110ای وای زندگی دامون به کجا رسید!😟
۷ ماه پیشپرند
در پارت 30چرا باید به زبونی که اکثر مخاطبان بلدش نبستن بنویسید و مدام زیرش ترجمه بخونیم؟ حالا یه تیکه متن باشه اوکی هست اما اینطوری خسته کننده میشه برای مخاطب
۷ ماه پیشفاطیما
در پارت 980دم رخشا گرم که پشت شوهرش ایستاده ،خداقوت نویسنده عزیز قلمت مانا🌺😍
۸ ماه پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
ممنون از شما که همراه داستانید
۸ ماه پیشفاطیما
در پارت 930عجب رمان به کجاها کشید خداقوت نویسنده عزیز🙏🌺
۸ ماه پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
ممنون از شما که همراه داستانید
۸ ماه پیشاکرم بانو
در پارت 611قلمتون مانا،خسته نباشید،خیلی جذاب وخوندنی مینویسید،توصیف جزئیات هم عالیه،ولی متأسفانه نمیتونم باشخصیت دامون ارتباط بگیرم،ممتظر رمان های جذاب شماخواهم بود🙏🙏🌹🌹🌹💐💐💐💐
۱۱ ماه پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
ممنونم از نظرتون. امیدوارم در آینده دامون هم به نگاهتون خوش بشینه
۱۱ ماه پیشMaryam
در پارت 610دقیقا بیشتر شبیه کسایی هست که توی تمام تصمیماتی که میگیرند عرضه ندارن
۸ ماه پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
شخصیتش اینطوریه و در آینده تغییر میکنه
۸ ماه پیشفاطیما
در پارت 940خداقوت نویسنده جان،عزیزم من متوجه نشدم چرا سالار خون بالا آورد؟!
۸ ماه پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
ممنون عزیزم توی شرابش زهر بود.
۸ ماه پیشSky
در پارت 360در آن لحظه نامش به زشتی دزدیدن *** بود💔
۱۰ ماه پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
💔💔
۱۰ ماه پیشمحیا
در پارت 371چقدر غصه م شد برای دامون. خیلی گناه داره
۱۰ ماه پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
):
۱۰ ماه پیشمحیا
در پارت 360وای چقدر دلم سوخت برای دامون وقتی اسم رخشا رو فهمید
۱۰ ماه پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
بله خیلی گناه داشت
۱۰ ماه پیشSky
در پارت 350زیبا بود.. خسته نباشی عزیزم 🌼
۱۰ ماه پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
ممنون از نگاه گرم شما
۱۰ ماه پیشفاطیما
در پارت 590من فکر کردم دامون میخواد بیاد صحرا محشر به پا کنه ولی اینکه فقط کتک خورد!!!😕
۱۱ ماه پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
نه فعلاً فقط قراره سیلی بخوره تا به حرف بیاد ):
۱۱ ماه پیشاکرم بانو
در پارت 600رخشا منظورشو از این نامه میفهمه؟
۱۱ ماه پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
مخصوصاً غیرمستقیم بهش گفت
۱۱ ماه پیش

فاطیما
در پارت 1290خداقوت نویسنده عزیز و خوش قلم تمام شد؟ چقدر خوب و قشنگ تمام شد😍 ممنون بابت این رمان زیبا🙏🌺