دوست داشتی؟
رمان عاشقانه خنا اثر حنانه بامیری

رمان خنا

  • زبان فارسی
  • 49.3K 👁
  • 323 ❤️
  • 226 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان خنا

در دنیای پیچیده و در هم‌تنیده‌ای که مرز میان گذشته و حال تار می‌شود، زندگی دو عموزاده به یکدیگر گره می‌خورد؛ جایی که سایه‌های گذشته همچنان بر زندگی جاری مردمانش سنگینی می‌کند. کوهیار که هنوز در منجلاب انتخاب اشتباه گذشته‌اش مانده، دل به دختری دیگر می‌بندد. غافل از اینکه داستان عشق کوهیار و رخشا به پسرعمویش که سال‌هاست از وطن دورمانده، پیوند می‌خورد. بازگشت دامون به زادگاهش، رودبار، درست نقطۀ شوم و سیاه این خانواده است و دامی ننگین برای هر دو خانواده پهن می‌کند. دامی که نه تنها مرزهای دوستی و نفرت را در هم می‌نوردد، بلکه آن‌ها را به مرزهای غریبی از رقابت عشق می‌کشاند.

پارت اول

به نام خالق قلم
دیدن دزدیده یادی از خیانت می دهد
از نظربازان رسواییم ما همچون حباب
خنا یادگاری باشد برای مردان و زنان این دیار
که جنگیدند برای هرچه حقشان بود
جنگیدند؛ اما نرسیدند.
خَنا: آفت.
----------
نخست دفتر
رودبار بو می‌داد. بوی وطن، بوی غربت!
در آشناترین نقطۀ غربت ایستاده بودم. پیش چشم آذین‌هایی که در مهتاب عجین شده بود. هوا سنگین بود؛ آسمان رودبار هم سر لج افتاده بود با منِ تازه از راه رسیده. با منی که عاشق باران رودبار بودم تا مشامم پر شود از عطر آغوش مادر؛ از عطر خاکی که او را در آغوش داشت.
هوای رودبار که همیشه مملو از رطوبت و بوی خاک بود، حالا برایم بیش از همیشه سنگین می‌آمد. درختان زیتون با تنه‌های خاکی و شاخه‌های باریکشان مانند نگهبانان قدیمی سایه‌ام را در آغوش می‌کشیدند. همان زیتون‌های قد علم کرده که تمایز من و عموزادۀ آقازاده‌ام را بین همه‌مان جار می‌زد. همان عموزادۀ رفیقِ شفیق. همان برادر!
اینجا همه‌چیز آشنا بود؛ اما با رنگی غریب. انگار این زمین، این آسمان، این درخت‌ها همه خاطرات فراموش‌شده‌ام را یادآوری می‌کردند. در دل رودبار غربت به شکلی دیگر جلوه می‌کرد؛ انگار خودم را در لابه‌لای گذشته‌ها گم کرده بودم. جایی درست میان عطر گیسوان تافتۀ بافتۀ مادرم.
- خش هَمِدی پَسِر. (خوش اومدی)
صدای مهربان نافذش از خود بی‌خودم کرد؛ با لهجۀ غلیظ گیلکی‌اش که هویتم را، که ملیتم را یادم می‌آورد. ساک‌دستی از لابه‌لای انگشتانم روی گل‌ولای زمین رقصید و ثانیه‌ای بعد در آغوشش غرق شدم. پیرتر شده بود و پینه‌های دستش بیشتر.
- اینجا دیگه داشت از یادم می‌رفت.
دلم برای عطر پوشال او هم تنگ شده بود؛ برای اویی که میان اَلوار گام برمی‌داشت و صدای ارّه گوشش را سنگین کرده بود. برای اویی که هم مادر بود و هم پدر. چشمانش که حالا از زیر ابروهای ضخیم و سفیدش بیرون گریخته بود، پر بود از داستان‌های ناگفته. لب‌هایش به سختی می‌جنبید؛ اما هر کلمه‌ای که از دهانش خارج می‌شد، مثل پتکی بود که بر دلم می‌خورد.
- ایجه همیشه همن‌طور بَبو. نمی‌دونم چرا گاهی فکر کِنی ایجه جور دیِگه خاسی تَه غریبه بَبو. (اینجا همیشه همین‌طور بود؛ نمی‌دونم چرا فکر می‌کنی برای تو غریبه‌ست.)
راست می‌گفت؛ زادگاه من رودبار بود؛ وطن من رودبار بود. سال‌ها زیستن در پایتخت و در فرنگ نمی‌توانست اصالت من را چون بارانی که به‌ناگاه باریدن گرفت، بشوید.
از آغوشش بیرون آمدم و ساک را که در چالۀ آب غرق در گل شده بود، بیرون کشیدم. سردار نگاهش را از چشمانم که هر قطرۀ اشکش با آب باران آمیخته می‌شد و روی پیراهنم می‌لغزید، گرفت و خیرۀ ساک دستم ماند.
- تو مال ایجه هسی پسر. خونی ای خاک تو تنِ ته بیداره. (خون این خاک توی تن تو بیداره.)
چشم از من گرفت و سر که سمت آسمان بلند کرد، باران بسان سیلی صورتش را سوزاند و سردار بی‌اراده چشم بست.
- رودبار هم پسرش ره بشناخت که تا هَمِدی بارون هَوَه. چن روز بَبو که آسمون ایجه بخیل بَبو (رودبار هم پسرش رو شناخت که تا اومدی بارون گرفت. چند روز بود آسمون اینجا بخیل شده بود.)
اگرچه غریبانه بازگشتم را جشن گرفته بود، برای اویی که جان در بدن نداشت و دست‌هایش پینه بسته بود به یمن الوار سنگی، همان استقبال هم دنیادنیا ارزش داشت. باارزش‌تر از لحظه‌ای که هرکس طبیب می‌خواندم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید : این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

نظرات رمان خنا

  • فاطیما

    در پارت 1290

    خداقوت نویسنده عزیز و خوش قلم تمام شد؟ چقدر خوب و قشنگ تمام شد😍 ممنون بابت این رمان زیبا🙏🌺

    ۵ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ممنون که همراه قصه بودید عزیزم خوشحالم خنا به نگاهتون خوش نشست❤️

    ۵ ماه پیش
  • فاطیما

    در پارت 1250

    آخ چقدر تلخ چقدر بد که ورنا نموند تا برای بچه اش مادری کنه😪

    ۵ ماه پیش
  • فاطیما

    در پارت 1110

    سلام امشب پارت نداریم؟!

    ۷ ماه پیش
  • فاطیما

    در پارت 1110

    ای وای زندگی دامون به کجا رسید!😟

    ۷ ماه پیش
  • پرند

    در پارت 30

    چرا باید به زبونی که اکثر مخاطبان بلدش نبستن بنویسید و مدام زیرش ترجمه بخونیم؟ حالا یه تیکه متن باشه اوکی هست اما اینطوری خسته کننده میشه برای مخاطب

    ۷ ماه پیش
  • فاطیما

    در پارت 980

    دم رخشا گرم که پشت شوهرش ایستاده ،خداقوت نویسنده عزیز قلمت مانا🌺😍

    ۸ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ممنون از شما که همراه داستانید

    ۸ ماه پیش
  • فاطیما

    در پارت 930

    عجب رمان به کجاها کشید خداقوت نویسنده عزیز🙏🌺

    ۸ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ممنون از شما که همراه داستانید

    ۸ ماه پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 611

    قلمتون مانا،خسته نباشید،خیلی جذاب وخوندنی مینویسید،توصیف جزئیات هم عالیه،ولی متأسفانه نمیتونم باشخصیت دامون ارتباط بگیرم،ممتظر رمان های جذاب شماخواهم بود🙏🙏🌹🌹🌹💐💐💐💐

    ۱۱ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ممنونم از نظرتون. امیدوارم در آینده دامون هم به نگاهتون خوش بشینه

    ۱۱ ماه پیش
  • Maryam

    در پارت 610

    دقیقا بیشتر شبیه کسایی هست که توی تمام تصمیماتی که میگیرند عرضه ندارن

    ۸ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    شخصیتش اینطوریه و در آینده تغییر میکنه

    ۸ ماه پیش
  • فاطیما

    در پارت 940

    خداقوت نویسنده جان،عزیزم من متوجه نشدم چرا سالار خون بالا آورد؟!

    ۸ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم توی شرابش زهر بود.

    ۸ ماه پیش
  • Sky

    در پارت 360

    در آن لحظه نامش به زشتی دزدیدن *** بود💔

    ۱۰ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    💔💔

    ۱۰ ماه پیش
  • محیا

    در پارت 371

    چقدر غصه م شد برای دامون. خیلی گناه داره

    ۱۰ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ):

    ۱۰ ماه پیش
  • محیا

    در پارت 360

    وای چقدر دلم سوخت برای دامون وقتی اسم رخشا رو فهمید

    ۱۰ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    بله خیلی گناه داشت

    ۱۰ ماه پیش
  • Sky

    در پارت 350

    زیبا بود.. خسته نباشی عزیزم 🌼

    ۱۰ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    ممنون از نگاه گرم شما

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطیما

    در پارت 590

    من فکر کردم دامون میخواد بیاد صحرا محشر به پا کنه ولی اینکه فقط کتک خورد!!!😕

    ۱۱ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    نه فعلاً فقط قراره سیلی بخوره تا به حرف بیاد ):

    ۱۱ ماه پیش
  • اکرم بانو

    در پارت 600

    رخشا منظورشو از این نامه میفهمه؟

    ۱۱ ماه پیش
  • حنانه بامیری | نویسنده رمان

    مخصوصاً غیرمستقیم بهش گفت

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟