پارت یک :
رهاب آروم دکمهی کتشو باز کرد کراواتش رو شل کرد.
یه نفس عمیق کشید و بعد بالاخره سرشو بلند کرد و نگاش توی چشمام قفل شد.
اون نگاه هیچ شباهتی به رهابی که میشناختم نداشت.
این یکی یه آدم دیگه بود.
چند قدم اومد سمتم.
اونقدر نزدیکم شد که مجبور شدم سرمو بالا بگیرم.
چند ثانیه فقط نگام کرد و بعد خیلی آروم و تلخ خندید.
_ خوشحالی الان؟ هان؟ بالاخره به اون چیزی که میخواستی رسیدی! جواب منو بده.
حرفی نزدم چون صدام بالا نمیاومد.
پوزخندش پررنگتر شد.
_دِ خب جواب بده... چه حسی داره گوه کردی تو زندگیم... گوه کردی تو زندگی خودت...
گوه کردی تو زندگی یه آدم بیگناه...
بعد انتظار داری من وایسم برات کف بزنم؟قربونت صدقه ت برم و نازتو بکشم؟
گلوم خشک شده بود.فقط نگاش میکردم.
رهاب یه قدم دیگه جلو اومد.
_ بگو ببینم...مزهش چطوره؟
تلخه؟شیرینه؟ یا انقدر از بردنت کیف کردی که هنوز نفهمیدی چه گندی زدی؟
اشکام بیاجازه جمع شد پشت پلکم.
رهاب خندید.
_ نه...
سرشو آروم تکون داد.
این اشکا رو نگه دار.
_ هنوز اول راهی مادمازل...
هنوز هیچی ندیدی.
چونم میلزید.
_ رهاب... من فقط...
با یه حرکت دستش حرفمو برید.
_ اسممو به زبونت نیار.
صداش دیگه آروم نبود سرد و برنده بود.
_ حق نداری اسممو صدا کنی.
همون لحظه با انگشت گوشهی سالن رو نشون داد.
مارال همونجا ایستاده بود.
لباش جمع شده بود و سعی میکرد جلوی اشکشو بگیره.
رهاب بدون اینکه نگاشو از من برداره، با دندونای چفتشده غرید:
_ اونو میبینی؟
جواب ندادم.
دستم میلرزید و یه دفعه اونقدر محکم چونه م رو گرفت که صورتم بالا اومد.
_ گفتم اونو میبینی؟
نگاهم بیاختیار سمت مارال رفت.
رهاب با همون خشونتش گفت:
_ کافیه...فقط کافیه یه قطره اشک...فقط یه قطره...به خاطر گوهخوری تو از اون چشمها بیاد پایین،روزگارت رو سیاه میکنم
قسم میخورم بلایی سرت بیارم که هر شب آرزو کنی کاش اصلا رهاب آویدمهر رو ندیده بودی،کاش همون روزی که عاشقم شدی، مرده بودی...بعد محکم به شونهم کوبید.
_ فهمیدی یا نه؟!
از همین الان زندگی جفتمون جهنمه...
ولی یه فرق داره،
فرقش اینه تو با پای خودت اومدی تو این جهنم ولی منو کشوندی با خودت !
صدای صلوات دوباره سالن رو پر کرد و یکی بعد از یکی جلو میاومدن.
لبخند و تبریک و دعا حواله مون میکردن
همهچیز شبیه یه عروسی واقعی بود.
فقط بین من و مردی که چند دقیقه پیش اسمش کنار اسم من توی عقدنامه ثبت شده بود، حتی یه ذره هم شباهت به زن و شوهر واقعی نداشت.
زن مسنی دستم رو گرفت و با لبخند گفت:
_ الهی همیشه خوشبخت باشین دخترم...
لبخند کمرنگی زدم.
_ ممنونم.
همون موقع صدای عکاس بلند شد.
_ عروس و داماد لطفاً یه لحظه این طرف... فقط چند تا عکس دونفره مونده.
یکی از فامیلهای رهاب خندید.
_ آره دیگه، اینا از همه مهمترن.
همه کنار رفتن و من و رهاب وسط سالن موندیم.نگاهم ناخودآگاه سمتش رفت.
اون کت مشکی تنش اون موهای مرتب و صورت بینقصش دلم رو آبش میکرد
اما اون چشمهاش اون چشمها هنوز همون خشم چند دقیقه قبل رو داشتن.
عکاس دوربینش رو تنظیم کرد.
_ خیلیم عالی...
فقط آقا یه کم نزدیکتر وایسین.
رهاب حتی تکون نخورد و انگار اصلاً نشنیده بود.
عکاس دوباره گفت:
_ قربان... یه قدم فقط...
رهاب خیلی آروم جواب داد:
_ همین فاصله خوبه.
همهمهی آرومی بین مهمونا افتاد.
عکاس لبخندش رو حفظ کرد و گفت:
_ از توی کادر فاصلهتون زیاد میشه.
رهاب نگاه کوتاهی به دوربین انداخت.
_ مشکل کادر شماست نه فاصلهی من.
چند نفر با تعجب به هم نگاه کردن.
یکی از خانمها زیر لب گفت:
_ لابد خجالتیه...
یکی دیگه خندید.
_ دامادا همه روز اول همینن دیگه.
اما من من خوب میدونستم این فاصله از خجالت نبود از نفرت بود.
عکاس که سعی میکرد اوضاع رو جمع کنه، گفت:
_ اشکالی نداره...
فقط دستتون رو روی شونهی خانومتون بذارین، دو ثانیه بیشتر طول نمیکشه.
رهاب چند لحظه فقط به عکاس نگاه کرد.
بعد خیلی شمرده گفت:
_ اگه برای گرفتن یه عکس، مجبور باشم کاری کنم نمیخوام همون عکس رو نگیری بهتره.
دوربین آروم پایین اومد و لبخند عکاس هم محو شد همه ساکت شده بودن.
پدر رهاب با اخم از بین جمعیت جلو اومد.
_ رهاب...
اسمش توی سالن پیچید و رهاب بالاخره برگشت.
_ بله؟
_ داری چیکار میکنی؟
رهاب خیلی خونسرد جواب داد:
_ همون کاری که گفتین.
_ یعنی؟
_ گفتین عقد کن عقد کردم.
نگاهش بین من و پدرش چرخید.
_ بیشتر از این، چیزی ازم نخواین.
رنگ صورت پدرش عوض شد.
خواست چیزی بگه، اما نگاه مهمونا روی صورتش قفل شده بود.
مادرش با عجله جلو اومد.
_ عزیزم... فقط یه عکسه دیگه...
رهاب نگاه کوتاهی به مادرش انداخت و چیزی نگفت.
عکاس که فهمیده بود ادامه دادن فقط اوضاع رو بدتر میکنه، لبخند زورکی زد.
_ اشکالی نداره بعدا میگیرم الان انگار آقا داماد اماده نیستن.
کمکم همه سعی کردن فضا رو عادی جلوه بدن اما دیگه هیچچیز عادی نبود.
نزدیک دو ساعت بعد آخرین مهمون هم سالن رو ترک کرد.
گلهای روی میز هنوز بوی تازگی میدادن.
اما سکوت، جای تمام اون شلوغی رو گرفته بود.
کنار پنجره ایستاده بودم و تور لباس عروسم روی زمین کشیده میشد.
صدای قدمهای رهاب باعث شد برگردم سمتش،
بدون اینکه نگاهم کنه، دستهکلید نقرهای رنگی رو از جیبش درآورد و روی میز انداخت.
نگاهم روی کلید ثابت موند که گفت:
_ از امشب اونجاییم.
آروم پرسیدم:
_ کجا؟
_ آپارتمانمون
چند ثانیه سکوت کردم.بعد فقط گفتم:
_ باشه...
پوزخند خیلی کمرنگی زد.
_ ذوق نکن.
اخمام جمع شد.
فقط یه سقفه همین.نه شروع یه زندگی.
نه خونهای که بخوای براش رویا ببافی.
نه چیزی که فکر میکنی.
کلماتش یکییکی بی رحمانه و سرد بینمون میافتادن.
_ اتاق من جداست.به وسایلم دست نمیزنی.
بدون اجازه وارد اتاقم نمیشی.
نفسم آروم بالا اومد و خواستم چیزی بگم.
اما ادامه داد:
_ جلوی خانوادهها هر نمایشی خواستی بازی کن.
هرقدر دوست داری نقش عروس خوشبخت رو بازی کن.
اما وقتی در اون خونه بسته شد دیگه فقط حقیقت میمونه.
مستقیم توی چشمهاش نگاه کردم.
آروم پرسیدم:
_ حقیقت چیه؟
چند ثانیه نگاهم کرد بعد خیلی کوتاه گفت:
_ حقیقت اینه که این ازدواج، انتخاب من نبود.
مکث کرد.
کلیدها رو دوباره برداشت و توی دستش چرخوند :
_زمان لازم دارم تا باهاش کنار بیام.
اینو گفت و از کنارم رد شد.
بوی عطرش چند لحظه توی مشمام مونده بود
همونجا ایستادم و نگاهم روی در بسته مونده بود.
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا خزائی | نویسنده رمان
اصلا مشخص نیست
۲ هفته پیشریحانه نیا
0اومدم بگم دارم میدم اشتراک بگیرم و به همتون پیشنهاد میدم بخونیدش واقعا عالیه رمانش اونم چی قلم خانم خزائی که حرف نداره همیشه
۳ هفته پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
چقدر خوشحال میشم دوست داشتید
۳ هفته پیشHasti.dm
0نویسنده باید جیغ بکشم بعد از خوندن این پارت محشر بود واقعا دمت گرم عالی عالی عالی
۳ هفته پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
من جیغ بکشم و ذوق کنم با انرژی مثبتاتون
۳ هفته پیشRahele
3چقدر پسره بی شخصیت ه حالا درسته جذابی دلیل نمیشه انقدر سگ باشی
۳ هفته پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
دقیقا پسره.....
۳ هفته پیشVahideh
1چقدر دلم به حال کایلا سوخت واقعا این حقش نبود
۳ هفته پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
دختر مظلومم
۳ هفته پیشمهتاب
2وای رهاب چقدر بیشعوره کایلای بیچاره
۳ هفته پیش
زهرا خزائی | نویسنده رمان
متاسفم
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

مریم
0چرا رهاب کاری میکنه که همه فکرمیکنن عاشق کایلا هست اما حالا که باهاش ازدواج کرد اینطوری باهاش رفتار میکنه