مارپیچ به قلم صدیقه سادات محمدی(نگار)
پارت دوم :
- اوه... چه بداخلاق!
نگاه هیزش سمت افرا چرخید و مقابلش روی پاها نشست. دخترک خودش را در آغوش مادر جمع کرد و عروسکش را به سینه چسباند.
- ببینم خانوم کوچولو... مامانت همیشه همینقدر بداخلاقه؟
دست پر از خالکوبیاش سمت افرا دراز شد تا دستش را بگیرد که ساغر از جا پرید و افرا را پشت خود پنهان کرد.
- برو گمشو مرتیکه عوضی، دست نزن به دخترم.
مرد با خشونت سمت ساغر قدم برداشت که یقهی تیشرتاش از پشت کشیده شد. مشت محکم طاها بیدرنگ روی گونهی جوان نشست و رانندهی پیکان نیز که مردی درشتهیکل بود برای دفاع از جوانِ مزاحم پیاده شد. افرا عروسکش را محکم بغل گرفته بود و همراه با گریه جیغ میکشید. نگاه هراسان دخترک به مادرش بود که با کیف دوشیاش به هردو مرد ضربه میزد و سعی داشت به طاها کمک کند. صدای فریادهای ساغر و کمکخواستنش از مردم، چند نفری را جمع کرده بود و با وساطت چند جوانِ دیگر، طاها و دو مردِ مزاحم از یکدیگر جدا شدند. طاها خونِ ریخته بر لبِ پایینش را با پشت دست پاک کرد و رو به ساغر تشر زد:
- سوار میشی یا نه؟
ساغر ترسیده بود. چشمهایش خیس و سرخ بود. بدون حرفی دست دخترش را کشید و داخل ماشین طاها هلش داد. هردو روی صندلی عقب ماشین نشستند و طاها پشت فرمان نشست. همین که حرکت کردند، صدای خشمگین و بلندش در ماشین پیچید.
- از ظهر راه افتادم دنبالت که ببینم تا کجا به لجبازیت ادامه میدی و مثلا چه فکری واسه اوضاعت داری؟! مگه نمیگی من باعث شدم کار و خونهت رو از دست بدی؟ پس خودم باید درستش کنم! غیر از اینه؟
ماشین با سرعتی بالا که ناشی از عصبانیت و حرص طاها بود حرکت میکرد. ساغر نگاهش را به خیابان دوخته بود و بیصدا اشک میریخت. دستش نوازشگونه روی موهای افرا کشیده میشد و دخترک نگاهش به نیمرخ طاها بود که روی گونهاش ردی از کبودی به چشم میخورد و کنج لبش خونی بود. ساغر دستی روی گونههایش کشید و اشکهایش را پاک کرد. صدایش خش افتاده بود و بیرمق گفت:
- یواشتر برو!
بینیاش را بالا کشید. سرعت ماشین کم شد و ساغر آب دهانش را فرو برد. با تأنی گفت:
- نمیخوام تو برام فکر جای زندگی و کار باشی. تا الان نبودی، همهی کاسهکوزهها سرِ من شکست. وای به روزی که تو برام یه قدم برداری. منو بیشتر از این جلوی دخترم نشکن، یه جا کنارِ خیابون نگهدار پیاده میشم.
طاها از آینه نگاهش کرد و لب زد:
- باز که رفتیم سرِ خونهی اول! سرِ لجبازی با من این طفلِمعصوم رو اذیت نکن. دلت به حالِ دخترت بسوزه. خالهام تنها زندگی میکنه. برو اونجا، فکر کن میری مسافرخونه.
ماشین را کنار خیابان متوقف کرد. نگاه منتظرش را به آینه دوخت. افرا خسته از آن همه دربهدری و گرسنگی، سر روی زانوی مادرش داشت و با چشمهایی که هنوز نم اشک بر مژهِگانش پیدا بود، به خواب رفته بود. طاها آهسته سؤالش را تکرار کرد:
- زنگ بزنم؟
ساغر دستمال کاغذیای از داخل کیفش بیرون آورد؛ آن را سمت طاها گرفت.صدایش مستأصل و غمبار در فضای ماشین طنینانداز شد:
- میدونه من کیام؟ مثل پدر و مادرت ازم متنفر نیست؟
لبخند محوی کنج لبهای طاها نشست و کنج لبش را تمیز کرد. لب زد:
- میدونه؛ اصلا متنفر نیست!
گوشی را از روی داشبورد برداشت. مشغول شمارهگیری شد. ساعتی بعد، مقابل در خانهای ویلایی و قدیمی بودند که نمای آجریاش زیر نورِ ملایم تیر چراغها میدرخشید. طاها زنگ خانه را به صدا درآورد و طولی نکشید صدای مهربان زنی به گوش رسید:
- بله؟
- سلام خالهجان، طاهام.
- سلام عزیزِدل. خوشاومدین.
در باز شد و طاها با اشارهی سر، متبسم گفت:
- بفرمایید...
ساغر دست افرا را به آرامی فشرد و وارد حیاط شدند. عطر سیبهای کال آمیخته به بوی نم خاک و سبزه در مشام پیچید. پیچکهای رونده از دیوار بالا رفته بودند و چون لباسی سبزرنگ با گلهای صورتی و بنفش دیوارهای حیاط را پوشانده بودند. موزاییکهای کف حیاط خیس بودند و حوض کوچک و کمعمقی کنج حیاط بود که صدای زیبای فوارهاش سکوت حیاط را در هم میشکست. زنی حدودا شصتساله، با موهای کوتاه قهوهایرنگ و بلوز دامنی ارغوانی وارد حیاط شد. قد متوسطی داشت و کمی تپل بود. لبخند مهربان روی لبهای نازکش، چینهای اندک کنار چشمهایش را عمیقتر کرده بود. طاها با سلامی بلند، سمتش قدم تند کرد و زن پیشانیاش را بوسید. نگاه زن سمت ساغر و دخترکش چرخید. ساغر به آرامی سر تکان داد.
- سلام. ببخشید مزاحمتون شدیم.
افرا نیز به تبعیت از مادرش، آهسته سلام کرد که زن با خوشرویی جواب داد:
- سلام به روی ماهتون عزیزم. چه مزاحمتی؟ خوشاومدی عزیزِ دل.
به افرا نگاه کرد و لبخندش عمیقتر شد.
- چه فرشتهی قشنگی! اسمت چیه عزیزم؟
- افرا.
- ای جونم. چه اسم قشنگ و برازندهای. بفرما خانوم کوچولو. بیا داخل.
و با دستی که دوسه النگوی پهن طلا روی مچاش میدرخشید به داخل خانه اشاره کرد. قبل از اینکه ساغر قدمی بردارد، طاها رو به خالهاش گفت:
- با اجازهتون خالهجون بهتره من برم. مهموناتون خستهان، استراحت کنن.
- هرطور صلاح میدونی عزیزِدل. خیالت هم از بابت این فرشتهها راحت باشه. حواسم بهشون هست.
طاها قدرشناسانه و پرمهر به خالهاش نگاه کرد و با تشکری کوتاه، خداحافظی کرد و رفت. ساغر و افرا با تعارفهای زن وارد خانه شدند. در یک طرف ورودی خانه یک جاکفشی بزرگ قهوهای و مقابلش چند پایهگل با گلدانهای گل سانسوریا، حسنیوسف و بنجامین بودند. دکور نشیمن ترکیبی از رنگهای کرمی، گلبهی و صورتی بود.
- بشینید... راحت باشید.
زنِ صاحبخانه این را گفت و ساغر با لبخند کمرنگی سمت کاناپه رفت. همراه دخترش کنار یکدیگر نشستند و او ادامه داد:
- اسمم مهرانگیزه، ولی خالهمهری صدا میزنن. تعریفِ تو رو از طاها زیاد شنیدم عزیزِدل. چای میخوری یا شربت؟
حین رفتن سمت آشپزخانه این را پرسید و ساغر جواب داد:
- ممنون. زحمت نکشید. یه لیوان آبِ خنک کافیه.
- چه زحمتی عزیزِدل؟ من جونم میره برای مهمون و مهمونداری. همین طاها اگه بهم سر نزنه، کسی سال به سال درِ این خونه رو نمیزنه.
صدای باز و بسته شدن در کابینت و یخچال به گوش رسید و اندکی بعد، مهرانگیز با سینی شربت به هال برگشت. سینی را روی عسلی گذاشت و نگاه ساغر تکتک اجزای صورتش را آنالیز کرد. صورتی گرد و پوستِ سفید، موهایش تازه رنگ شده بود و لبها و ابروهای نازک و چشمهایی روشن و عسلی داشت. با تأنی پرسید:
- بچههاتون بهتون سر نمیزنن؟
مهرانگیز خندید.
- بچه؟ من هنوز ازدواج نکردم عزیزِدل!
ساغر از سؤالش خجالت کشید و لب گزید.
- ببخشید. نمیدونستم.
مهرانگیز هنوز لبخند بر لب داشت.
- طاها از من چیزی بهت نگفته؟
- نه، اصلا با هم حرف نزدیم. یعنی من نخواستم، بیحوصله بودم. اونم هیچی نگفت.
مهرانگیز نگاهی به افرا انداخت که تمامِ حواسش را جمع کرده و به دقت حرفهایشان را گوش میکرد. با همان صورت بشاش رو به دختربچه گفت:
- افرا جون... میدونستی اون اتاقِ آخری، پر از عروسکهای قشنگه؟ اگه دلت میخواد همین الان میتونی بری اونجا بازی کنی!
چشمهای افرا برقی از شوق زد و با خوشحالی از جا برخاست.
- آخجون... واقعا میشه برم؟
سمت مادرش چرخید و پرسشگر نگاهش کرد.
- برم مامانی؟
- برو دخترِ قشنگم. اما خرابکاری و شلوغی نکنی، باشه؟
- چشم، قولِ قول...
بیدرنگ دوید و سمت اتاق رفت. مهرانگیز با نگاهی خندان دختربچه را دنبال کرد و در اتاق که بسته شد، نفسی بیرون داد. رو به ساغر گفت:
- اما طاها از تو برام زیاد گفته، تقریبا از وقتی تو رو دیده، هردفعه اومده فقط حرفت رو زده. امشب که دیدمت بهش حق دادم. یعنی قبلا هم حق میدادم اما امشب خیلی بیشتر درکش کردم. تو واقعا قشنگی، قشنگ و خواستنی!
گونههای ساغر رنگ شرم به خود گرفت و سر به زیر انداخت.
- شما لطف داری. اونقدرها هم تعریفی نیستم.
- هستی، خودت رو دستِکم نگیر. دوسش داری؟
لبخند کمجانِ ساغر محو شد. جوابی نداد و ناخنهای دستش را به بازی گرفته بود.
- پس تو هم دلت باشه! طاها اینو خوب فهمیده.
ساغر در تلاش بود تا اشکهایی که پشت پلکهایش جمع میشوند را مهار کند و خم به ابرو نیاورد اما حریف لجاجت آن قطرههای کوچک و تخس اشک نبود. نگاهش برق اشک داشت و صدایش میلرزید.
- دلِ آدما مثلِ یه بچهی کوچیکِ بهونهگیر و نادون میمونه. همیشه نباید به حرفش گوش کرد. گاهی باید محکم بهش نه گفت!
- چرا؟ مشکلت چیه؟
ساغر لبخند تلخی بر لب نشاند و متعجب پرسید:
- شما واقعا انتظار دارین من به طاها ابراز علاقه کنم؟! منِ مطلقه با یه بچه!
گرد غم به صورتش پاشید و نگاهش روی گلهای قالی خیره ماند و ادامه داد:
- از نظر من، خانوادهی طاها حق دارن مخالف باشن. یه دونه پسر دارن و هزار آرزو... برام عجیبه شما که خالهاش هستی، چطور مخالف نیستی؟
مهرانگیز متبسم گفت:
- چون علاقهی بین تو و طاها خلافِ شرع نیست، خلافِ عرفِ، بین مردم خوبیت نداره! منم زخمخوردهی این حرفِ مردم... مردمی که گاهی حتی حاضرن شرع رو زیرِ پا بذارن اما عرف نه!
لبخندِ مهرانگیز دیگر شیرین نبود. تلخیِ خاطرات گذشته، زهر به لبهایش پاشید. ابروهایش گره افتاد و با حسرتی غمبار در صدایش گفت:
- اگه حرفِ این مردم نبود، من باید الان نوههام دورم بازی میکردن. ولی حیف... حیف که بهارِ جوونی گذشت و من پاسوزِ حرفِ مردم شدم. تنهایی نصیبم شد و آرزوهامو دونه دونه چیدم لبِ طاقچهی اتاقم. یه لباس عروس، عروسکهای رنگارنگ و...
آهش را پرصدا و غمگین بیرون داد. باز لبخندِ مهربانش را مهمان لبها کرد و سایهی غم را کنار زد.
- چونهام گرم اومد، پذیرایی یادم رفت! حتما خیلی گرسنهاید. برم شام رو بیارم، حالا با هم حرف میزنیم.
ساغر با لبخند عمیقی جواب داد:
- به زحمت انداختیم شما رو، شرمنده!
- دشمنت شرمنده عزیزِدل. دیگه این حرفو نزن!
سمت آشپزخانه رفت. خیلی زود سفرهای رنگارنگ در وسط هال پهن شد و گرسنگی ساغر را چند برابر کرد. شامی کباب، نانِ تازه و سالاد شیرازی کنار سبزیخوردن و یک پارچ دوغِ محلی. مهرانگیز گفت:
- ببخشید. فرصت برای پختنِ غذای بهتر نبود.
- این چه حرفیه؟ خیلی هم عالی و خوشمزه. چی بهتر از این؟
شام را میان شیرینزبانیهای افرا و قربانصدقههای مهرانگیز خوردند. بعد از شام، ساغر با تمام خستگی که در جانش بود به مهرانگیز اجازهی شستن ظرفها را نداد و مهرانگیز را همراه افرا راهی اتاق کرد تا استراحت کنند. دخترک آنقدر خسته بود که خیلی زود کنار عروسکها خوابش برد. مهرانگیز پاورچین پاورچین و با احتیاط از اتاق بیرون آمد. ساغر نیز کارش را تمام کرده بود و وارد هال شد.
- دستت درد نکنه عزیزِدل. خسته شدی!
- نه، کاری نبود. شما بیشتر خسته شدی.
- تا باشه از این خستگیها.
ساغر جوابش را با لبخندی پر مهر داد و پرسید:
- افرا خوابید؟
- آره، بچه انگار خیلی خسته بود.
صدای زنگ گوشی بلند شد و مهرانگیز فورا گوشیاش را برداشت تا مبادا افرا بدخواب شود. با صدایی آهسته جواب داد:
- بله؟
مکث کوتاهی کرد و ساغر سمت اتاق رفت تا مهرانگیز راحت صحبت کند. وارد اتاق شد. کشِ موهایش را باز کرد و موهای بلندش را رها کرد. دستی لابهلای موهایش کشید و دکمههای مانتویش را باز کرد. تیشرت جذب یاسیرنگ زیر مانتو تنش بود و شلوار مشکی داشت. مسواکش را از داخل کیف برداشت و از اتاق بیرون رفت که مهرانگیز متبسم گفت:
- طاها بود. حالتون رو پرسید.
ساغر لبخند ملایمی زد و او ادامه داد:
- دیشب خودش اینجا بود. انگار حرفِ تو رو به بابا و مامانش زده بود و بحثشون شده بود. اومد اینجا و همهچی رو تعریف کرد. صبحم که یکی از دوستاش از کارگاه زنگ زد که بابات رفته سراغِ ساغر و اونم اومد. امشب خونهی همون دوستشه، احمد!
غباری از غم بر چهرهی ساغر نشست و مغموم گفت:
- نزدیکِ ظهر داشتم آماده میشدم برم کارگاه که نصیرخان اومد. قبلا هم چندبار اومده بود اما عید یا مناسبتی بود که میومد. ایندفعه چون طاها گفته بود که امروز و فرداست با بابام حرف بزنم، شستم خبردار شد یه چیزی باید شده باشه و احتمالا اومدنِ نصیرخان ربطی به طاها داشته باشه! میدونستم طاها بگه، آشوب بپا میشه.
- نصیر اومد اونجا چی گفت؟ چکار کرد؟
اشک به چشمهای سبزرنگ ساغر نشست و تلخندی زد:
- اومد هر چی تو خونه دمِ دستش رسید شکست. داد و فریاد کرد و جلوی همسایهها آبرو واسهم نذاشت. صاحبخونه هم گفت که الا و بلا امشب باید بری!
- نصیر همینطوریه... بدقهر، بدجنس و قالتاق! اینجوری میگم از طاها بدت نیاد ها! طاها به عموناصرش کشیده، باوفا و بامعرفت. اما نصیر و نصرت دو لبهی یه قیچی هستن. من کم از این دوتا زخم نخوردم. گلِ رویِ خواهرم نبود، رفت و آمد با تیر و طایفهی شاهبابا رو قطع میکردم.
ساغر روی مبل نشسته بود و با اینکه کنجکاو بود ماجرا را بداند، ترجیح داد سکوت کند و اجازه دهد مهرانگیز با میلِ خودش لب به سخن باز کند. مهرانگیز نگاهی به چشمهای خستهی او انداخت و گفت:
- امشب خستهای، قصهی منم طولانی...! فردا به وقتش با هم حرف میزنیم. منم دلم میخواد بیشتر ازت بدونم، البته اگه خودت میل به گفتن داشته باشی!
لطفا صبر کنید...

ترانه نعیمی
1بسیار عالی