پارت سوم :

***
گنجشک‌ها هیاهویی بپا کرده بودند در لا‌به‌لای شاخه‌های درخت سیب؛ رسیدن صبح را جشن گرفته بودند. ساغر پلک از هم باز کرد و خواب‌آلود کش و قوسی به تنش داد. بااینکه شب را تا دیروقت در فکروخیال آشفته‌اش غرق بود و پلک روی هم نگذاشته بود اما باید زودتر از خواب بلند می‌شد و فکری به‌حال جای زندگی‌اش می‌کرد. از امروز نه صاحب شغل بود و نه سقفی بالای سر داشت. نگاهش سمت افرا کشیده شد که رواندازش را کنار زده بود و با دست‌وپایی باز از هم روی تشک غرق در خواب بود. لبخند کم‌جانی زد و در دل قربان‌صدقه‌اش رفت. حضور این فرشته‌ی کوچک در زندگی‌اش، عجیب به او قوت قلب می‌داد و دلیلی برای جنگیدن با تمام ناملایمات زندگی بود. موهایش را شانه زد و با کش‌مو بست. دستی به لباس‌هایش کشید و خودش را جلوی آینه نگاه کرد. آهسته در اتاق را باز کرد و نگاهش دنبال مهرانگیز می‌گشت. خانه غرق در سکوت بود.‌ بوی حلیم داغ، عطر چای تازه‌دم و نان سنگک روی میز نشان می‌داد که مهرانگیز بیدار است! سمت توالت رفت و پشت در ایستاد. دستش را بالا برد اما برای ضربه‌زدن به در مردد بود! نکند مهرانگیز داخل باشد و این در زدن ناراحتش کند؟ شاید هم داخل نباشد و بیرون رفته باشد، یا در اتاقش باشد! زبان روی لب کشید و دل‌ یک‌دله کرد تا آهسته صدایش بزند که در باز شد. اما برخلاف انتظارش، نگاهش گره‌خورد به چشم‌های قهوه‌ای رنگ و خندانی که مشتاقانه او را تماشا می‌کرد. بی‌هوا 《هیع》 کشید و قدمی عقب رفت که طاها بلافاصله مچ‌ش را گرفت و انگشت اشاره‌اش را مقابل لب‌هایش گفت.
- هیش... خاله‌مهری خوابه!
دستش را بیرون کشید و لب به تندی باز کرد.
- تو این‌جا چکار می‌کنی؟
لبخند طاها عمیق‌تر شد و گفت:
- خونه‌ی خالمه‌ها! کلید این‌جا رو دارم. براتون صبحونه آوردم.
قلبش لرزید. دلش ضعف رفت برای آن لبخند و چال گونه اما اخم‌هایش را غلیظ‌تر کرد و بی‌آنکه حرفی بزند روی پاشنه‌ی پا چرخید تا برود که طاها مقابلش ایستاد و مانع شد.
- الان دیدن من این‌جوری ناراحتت کرد؟ کجا آخه؟
نگاهش را پایین انداخته بود و با همان اخم‌های در هم تنیده گفت:
- برو کنار طاها... می‌خوام آماده‌شم برم دنبال خونه. ممنون که دیشب مارو این‌جا آوردی، دمت‌گرم ولی الان باید برم.
طاها دستش را جلو برد و انگشتانش زیر چانه‌ی ساغر نشست.
- چرا نگام نمی‌کنی؟ هان؟ چون اگه نگام کنی چشات رسوات می‌کنن نه؟ نمی‌خوای مقور بیای که توام دوسم داری، نه؟
آن‌همه نزدیکی، استشمام عطر دیوانه‌کننده‌اش، گرمای آن دست‌ها... قلب ساغر را بی‌قرار کرده بود. دستش را به‌تندی پس زد و با کلافگی گفت:
- دست‌تو بکش کنار، اینقدرم چرند نگو طاها... برو کنار!
طاها اما با جسارت بیشتری، جلوتر رفت و ساغر قدمی به عقب برداشت.
- ساغر نگام کن! از چی می‌ترسی دختر؟ من حرف‌مو به خانواده‌م گفتم؛ فکر کردی چی شد؟ دو تا سیلی و چهارتا بدوبیراه... برای تو چی؟ خونه و کارت رو از دست دادی، مگه نه؟ خب! دیگه می‌خواد بدتر بشه؟ به‌خدا نه! بابام می‌گه باید قید ارث و میراث رو بزنم، خب می‌زنم. تو هم که دیگه چیزی برای از دست دادن نداری. داری؟
ساغر سکوت کرده بود و لب‌هایش از بغض می‌لرزید. طاها بااحتیاط دستش را بالا برد و آهسته بازویش را گرفت که ساغر نگاه تندوتیزش را بالا گرفت. طاها بلافاصله دستش را از بازوی او جدا کرد و به نشانه‌ی تسلیم بالا برد اما قدمی به عقب برنداشت.
- باشه... باشه! ببین ساغر، تو فقط لب تر کن و یه بله بهم بگو. دیگه نگران هیچی نباش. من‌و تو برای ازدواج نیاز به اجازه‌ی هیچکس نداریم. تو یه بله به من بده، من همه‌کار واست می‌کنم. دست‌وبال خودم اونقدری پر هست که یه خونه‌ی نقلی بگیرم و سه‌تایی زندگی‌مون رو شروع کنیم، هان؟ به‌خدا برای افرا پدری می‌کنم، رو چشام نگهش می‌دارم!
چه زندگی رؤیایی بود این وعده‌های طاها... چقدر شیرین و دلچسب... اما همه‌ی این‌ها فقط یک خیال خام بود و بس! تا آدم‌هایی مثل هاتف، نایب و نصیرخان بودند، داشتن این زندگی محال بود!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️