لیست کلیه پارتهای رمان ماه خاکستری : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 114
-
رمان ماه خاکستری - پارت 1
راننده در لیموزین رو برام باز کرد و با لحنی محترمانه گفت: _خیلی خوش اومدید خانم! سری براش تکون دادم و از ماشین پایین اومدم. اولین چیزی که نظرم رو به خودش جلب کرد، سگ های ژرمن برادرم بود. عینک دودیمو برداشتم و به طرف سگ ها رفتم. همین که نزدیک شون شدم، شروع کردن به پارس کردن! اگه...
بروزرسانی در : ۶۷۹ روز پیش
-
رمان ماه خاکستری - پارت 2
خندید و گونم رو کشید. اه... هنوز این عادت مسخرش رو ترک نکرده بود. پرسید: _خب! بگو ببینم پاریس چه طور بود؟ تو که گفتی دیگه برنمی گردی! _نمی خواستم بیام...اما یکی از دوستای قدیمیم بهم زنگ زد و برای عروسیش دعوتم کرد...بعد عروسی دوباره برمی گردم. چشماش موشکافانه تنگ و باریک شد. _...
بروزرسانی در : ۶۷۹ روز پیش
-
رمان ماه خاکستری - پارت 3
_منم باید برم بیرون...یه جلسه ی مهم دارم! تو حتما به خاطر اختلاف ساعت و پرواز حسابی خسته ای...یکم استراحت کن...شب که بابا برگشت یه جشن توپ به مناسبت برگشتت می گیرم. ناچارا موافقت کردم. الیاس باهام خداحافظی کرد و از عمارت بیرون رفت. هه! چه استقبال ویژه و گرمی. البته از خانواده ی ...
بروزرسانی در : ۶۷۹ روز پیش
-
رمان ماه خاکستری - پارت 4
به خواسته ی بابا، از همون بچگی کلاسای رزمی رفتم و بلد بودم چه طور از خودم دفاع کنم. اما باز هم بابا برام بادیگارد می ذاشت. درک می کردم. بالاخره پدر بود و نگران فرزندش. ولی دیگه این غول بیابونی ها خیلی رو اعصابم بودن. حتی تا پشت در دستشویی رستوران هم، همراهم میومدن. با شنیدن ...
بروزرسانی در : ۶۷۹ روز پیش
-
رمان ماه خاکستری - پارت 5
چشماش گرد شد و مات برده بهم زل زد. قبل از اینکه دیر بشه و اتفاق بدی بیوفته، بابا گفت: _ایشون دختر من الین راد هستن...نه خدمتکار. پسره حسابی برگاش ریخته بود. متعجب پچ زد: _چی! مگه شما دختر دارید؟ _بله...یه مدت خارج کشور بوده و حالا برگشته. دست به سینه ایستادم و پشت چشمی ...
بروزرسانی در : ۶۷۹ روز پیش
-
رمان ماه خاکستری - پارت 6
پرسید: _چیشده الین؟ الیاس جای من جواب داد: _می خواد تنها بره عروسی. بابا نگاهشو به من دوخت و با اخم پچ زدم: _آره؟ لب گزیدم و گفتم: _آخه...آخه دوستام از هویت واقعی من خبر ندارن...نمی خوام چهارتا غول بیابونی با خودم به عروسی ببرم و توجه جلب کنم. _لازم نیست چهارتا غول با ...
بروزرسانی در : ۶۷۹ روز پیش
-
رمان ماه خاکستری - پارت 7
سپس با صدای بلندی گفت: _آرکا...لطفا بیا اینجا. اون مرد که حالا فهمیده بودم اسمش آرکاست، با قدم های بلند و استوار سمت مون اومد و مقابل الیاس ایستاد. ناباورانه چندین بار پلک زدم. واقعا این مرد با این موهای موج دار و خرمایی! با چشمای خمار و عسلی! با فک زاویه دار و ته ریش مشکی! ی...
بروزرسانی در : ۶۷۹ روز پیش
-
رمان ماه خاکستری - پارت 8
_پس هر وقت خواستی بری خرید، همراه آرکا برو. _باشه. الیاس یکم دیگه نکات مهم رو درمورد محافظت از من به آرکا گوش زد کرد و آرکا هم در برابر تموم جملات الیاس، فقط سرشو تکون داد. حرفای الیاس که تموم شد، شونه به شونه هم به داخل عمارت برگشتیم. همین که وارد عمارت شدیم، بلافاصله پرسیدم: ...
بروزرسانی در : ۶۷۹ روز پیش
-
رمان ماه خاکستری - پارت 9
سر تکون داد. شکر خدا لالم بود. اصلا حرف نمی زد! بقیه ی بادیگاردا مدام بله خانم، چشم خانم به خیکم می بستن. _پس خودت بشین پشت فرمون...لازم نیست راننده بیاد. سوالی نپرسید. فقط مجدد سر تکون داد و ماشین رو دور زد. موضوع رو با راننده درمیون گذاشت. راننده بلافاصله از ماشین پ...
بروزرسانی در : ۶۷۹ روز پیش
-
رمان ماه خاکستری - پارت 10
بالاخره تو آخرین مغازه ی طبقه اول، یه لباس شب مشکی رنگ چشمم رو گرفت. مدلش دکلته و بلند بود و در عین سادگی، هر چشمی رو مجذوب می کرد. ولی حیف... حیف که اصلا با این موهای کوتاهم نمیومد. من با این موها فقط باید کت شلوار می پوشیدم! پوفی کشیدم و سمت پله برقی رفتم. همین که خواستم پامو...
بروزرسانی در : ۶۷۹ روز پیش
-
رمان ماه خاکستری - پارت 11
کلافه بازدممو بیرون فرستادم و تهدید آمیز گفتم: _بار آخرت باشه که به من دست می زنی! جوابی نداد. _فهمیدی؟ _بله. * * * * * * * * * * _چرا اخمات تو هم؟ چند جرعه از چاییم رو نوشیدم و چیزی نگفتم. _با تو ام الین! سرمو بلند کردم و گفتم: _ها؟ چیه؟ _پرسیدم چرا انقدر اخ...
بروزرسانی در : ۶۷۹ روز پیش
-
رمان ماه خاکستری - پارت 12
با دیدن من یه تای ابروش بالا پرید و گفت: _من بعدا بهت زنگ می زنم. تماس رو قطع کرد و سمتم اومد. سوتی زد. _جووووون...عجب آقا پسر خوشتیپی. فقط خصمانه نگاهش کردم. ادامه داد: _اگه آرایش نمی کردی، رسما با پسرا هیچ فرقی نداشتی. _هر چی فکر کردم دیدم با این موهای کوتاه من هی...
بروزرسانی در : ۶۷۹ روز پیش
-
رمان ماه خاکستری - پارت 13
چشمام گرد شد. چه قدر راحت داشت من رو مفرد خطاب می کرد! انگار نه انگار که رئیسش هستم! با جدیت گفتم: _منظورت بهتون بگمه دیگه! _برادرت بهم گفت که چرا می خوای منو همراه خودت به مهمونی ببری! پس بهتره از حالا اینطور خطابت کنم تا جلوی مهمونا اشتباهی ازم سر نزنه و آبروت نره. پره های بینیم از شدت خش...
بروزرسانی در : ۶۷۶ روز پیش
-
رمان ماه خاکستری - پارت 14
چیزی نگفت و به سرعتش افزود. یک ساعتی بین مون در سکوت گذشت تا اینکه به عمارت رسیدیم. عمارت نسبتا بزرگ و با شکوهی بود. با اینکه وضع مالی ستایش و شوهرش تعریف آن چنانی نداشت اما امشب حسابی سنگ تموم گذاشته بودن. آرکا ماشین رو گوشه ای از باغ سر سبز و بزرگ عمارت پارک کرد و خواست پیاده بشه که گفتم: ...
بروزرسانی در : ۶۷۴ روز پیش
-
رمان ماه خاکستری - پارت 15
انقدر درنگ کردم تا اینکه کلافه بازدمشو بیرون فرستاد و خودش اقدام کرد و دستم رو گرفت. اولش یکم خجالت کشیدم. لپام گل انداخت. و تا حدودی بدنم لرزید. ولی این واکنش ها، ماندگاری کمتر از چند ثانیه داشت و باز دوباره خودم شدم. محکم و جدی شونه به شونش قدم برداشتم و به سمت ورودی رفتیم. به ورودی ...
بروزرسانی در : ۶۷۲ روز پیش
-
رمان ماه خاکستری - پارت 16
_ای بابا...موهات خیلی حیف بودن! ولی اشکال نداره...کوتاه هم بهت میاد. _ممنون. نگاه نیوشا تازه سمت آرکا سوق پیدا کرد. چشماش به یکباره برق افتاد و گفت: _معرفی نمی کنی!؟ نفس عمیقی کشیدم و با مکث جواب دادم: _آرکا...نامزدم. _چییییییی! نامزدت؟ _آره. _چه بی خبر دخترررررر...اصلا باورم نمی...
بروزرسانی در : ۶۶۹ روز پیش
-
رمان ماه خاکستری - پارت 17
این مرد قدرت این رو داشت که هر بار منه خونسرد رو به مرزی از جنون نزدیک کنه. ادامه داد: _قول دادی هر چی بگم گوش کنی! _لازم به یادآوری نیست...خوب قولم رو یادمه. _پس منم همراهت میام...یا بهتر بگم. مکث کوتاهی کرد و با لحن جدی تر گفت: _تا آخر مراسم از کنارت تکون نمی خورم. وای خدا. عجب غ...
بروزرسانی در : ۶۶۷ روز پیش
-
رمان ماه خاکستری - پارت 18
_شرمنده...ایران نبودم. _بله...بله! منم یه خانواده ی پولدار داشتم ایران بند نمی شدم. نسترن نگاهشو به آرکا دوخت و پرسید: _ایشون برادرت هستن؟ نسترن دختر بی قید و بند و هوس بازی بود. هر پسر جذابی که می دید، سریع به فکر مخ زدنش میوفتاد. نیوشا جواب داد: _نه...ایشون نامزد الین هستن. نرگس متعجب پ...
بروزرسانی در : ۶۶۵ روز پیش
-
رمان ماه خاکستری - پارت 19
از جام بلند شدم که آرکا هم به سرعت برخاست. نیوشا گفت: _شما لطفا بشینید. _منم همراه الین میام. _ولی آخه یه گپ دوستانس! چه طور بگم! حضور شما یکم آدمو معذب می کنه. _مهم نیست. و بعد بازوم رو گرفت. درمونده پلک روی هم فشردم. خدایا خودت امشب یه صبری بهم بده که نزنم این یارو و خودم رو بکشم!...
بروزرسانی در : ۶۶۲ روز پیش
-
رمان ماه خاکستری - پارت 20
ضربه آرومی به شونم کوبید. _ای عوضی...تو نامزد کردی و به من نگفتی! _شرمنده عزیزم...انقدر همه چیز ناگهانی پیش رفت که نتونستم چیزی به کسی بگم. این دروغی که امشب بارها و بارها ازش استفاده کرده بودم، دیگه رسما داشت حالمو بهم می زد. امیدوار بودم ستایش آخرین نفری باشه که این دروغ رو از زبونم می ...
بروزرسانی در : ۶۶۰ روز پیش
