لیست کلیه پارتهای رمان ماه خاکستری : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 114
-
رمان ماه خاکستری - پارت 21
از ترس اینکه بیام پیش بچه ها بشینم و مبادا آرکا سوتی بده و آبروم رو ببره، تند گفتم: _نه عزیزم...من و آرکا همون جا راحتیم. _اما.... _خب ما میریم دیگه...فیلمبردار ظاهرا خیلی عصبی شده. بعد هم دست آرکا رو گرفتم و سمت همون میز کشیدم. یکم که از ستایش دور شدیم، غریدم: _میشه انقدر گند نزنی؟؟ ...
بروزرسانی در : ۶۵۸ روز پیش
-
رمان ماه خاکستری - پارت 22
_الان اصلا حوصله ی رقص رو ندارم. _یعنی چی که حوصله ندارم...پاشو ببینم. و بعد دستم رو گرفت و به زور بلندم کرد. خواست من رو سمت پیست رقص بکشه که دید آرکا هم بلند شد. نزدیک گوشم غرید: _اه...این نامزدت چه قدر سیریش! لبخند تصنعی زدم. _دوست داره کنار من باشه. پوفی کشید و رو به آرکا گفت: ...
بروزرسانی در : ۶۵۵ روز پیش
-
رمان ماه خاکستری - پارت 23
با کنایه گفتم: _فکر نمی کردم بادیگارد خشک و جدی مثل تو رقصیدن بلد باشه! _بلد نبودم...دیروز برادرت به زور یادم داد. چشمام گرد شد. _واقعا؟ _آره...گفت حتما تو مراسم موقعیتی پیش میاد که باید بلد باشم چه طور برقصم. خندم گرفت. از دست الیاس و این کاراش. _پس معلومه استعداد زیادی هم داشتی! _چه ط...
بروزرسانی در : ۶۵۳ روز پیش
-
رمان ماه خاکستری - پارت 24
_بازم آره. _دشمنای قدرتمند. کلافه غریدم: _به جای این همه مقدمه چینی حرفت رو بزن. _همچین آدمایی به راحتی می تونن تو مهمونی نفوذ کنن و تو رو گروگان بگیرن یا حتی بکشن...برای همین من خیلی باید مواظب باشم. پوفی کشیدم. حق با اون بود. ولی آخه من تا کی به خاطر بابا باید از آزادی محروم می شدم...
بروزرسانی در : ۶۵۱ روز پیش
-
رمان ماه خاکستری - پارت 25
کنار جایگاه ایستادم و صداش زدم: _ستایش جان؟ سرشو بلند کرد و با مهربونی بهم چشم دوخت. _جانم عزیزم؟ _من دارم میرم...اومدم ازت خدافظی کنم. چشماش گرد شد. _کجا می خوای بری الین؟؟ تازه مراسم شروع شده...حتی شامم نخوردیم. _سرم خیلی درد می کنه. پوفی کشید. _باز میگرن؟ _آره. _آخه بعد مد...
بروزرسانی در : ۶۴۸ روز پیش
-
رمان ماه خاکستری - پارت 26
_حالت خوبه؟ _خوبم...خوبم. _می تونی راه بری؟ صاف ایستادم. _معلومه که آره. _اگه سرت گیج میره.... میون کلامش پریدم: _من حالم خوبه. سپس قدم از قدم برداشتم. هنوز دو قدم بیشتر جلو نرفته بودم که مجدد سرم گیج رفت. باز آرکا خودشو بهم رسوند و مانع از سقوطم شد. یه دستشو زیر دو رون پام و...
بروزرسانی در : ۶۴۶ روز پیش
-
رمان ماه خاکستری - پارت 27
_فقط خفه شو الیاس. _چیشده؟ چرا انقدر سگی! _به خاطر توووووو. _چرا؟ مگه من چیکار کردم؟ _به قران دوتا بادیگارد کچل با خودم برده بودم از این یارو بهتر بود. نتونست خودش رو کنترل کنه و بلند زد زیره خنده. عوضی پس از اول می دونست این آرکا چه برج زهرماریه و باز با من فرستادش!!! _خیلی آشغالی ا...
بروزرسانی در : ۶۴۴ روز پیش
-
رمان ماه خاکستری - پارت 28
_با بابا به مشکل خوردن...خیلی بعد هم به مشکل خوردن. _این چه ربطی به من داره آخهههه؟ _اون پست فطرت دنبال یه راهی برای ضربه زدن به بابا...من و بابا هم می ترسیم اون راه تو باشی...برای همین باید خیلی مراقب باشیم. کلافه سرمو میون دستام گرفتم. تا بوده همیشه همین بوده. من به خاطر کار و مشکلات ...
بروزرسانی در : ۶۴۱ روز پیش
-
رمان ماه خاکستری - پارت 29
آدم وفاداری به نظر می رسید. محال بود به بابا و الیاس پشت کنه. من باید یه نفر دیگه رو پیدا می کردم. یه فرد خیلی خیلی قدرتمند تر از آرکا. اون فقط یه بادیگارد ناچیز بود. همین! نباید با فکر کردن بهش، فقط الکی وقتم رو تلف کنم. _می خوام برم کلاس زبان. _اما تو که انگلیسیت فوله. _می خوا...
بروزرسانی در : ۶۳۹ روز پیش
-
رمان ماه خاکستری - پارت 30
این رو گفت و نگاهش سمت من کشیده شد. بلافاصله من رو شناخت. لبخند زد و گفت: _سلام خانم. با لحنی نه چندان دوستانه جوابشو دادم. _سلام. _بابت برخورد قبلی مون ازتون خیلی عذر می خوام...امیدوارم منو بابت بی احترامیم ببخشید. _اشکالی نداره...مهم نیست. دستشو به سمتم دراز کرد. _به هر حال از...
بروزرسانی در : ۶۳۷ روز پیش
-
رمان ماه خاکستری - پارت 31
سری به معنای نه تکون دادم. _نه ممنون...من کلی کار دارم که باید انجام بدم. و بعد به داخل باغ رفتم. نگاهی به اطراف انداختم و دنبال آرکا گشتم. اما پیداش نکردم. به باغ پشتی رفتم و دیدم بله! اونجا داره مثل همیشه تمرین می کنه. موهای بلندش رو دورش باز گذاشته بود و تیشرت جذب و مشکی به تن داشت...
بروزرسانی در : ۶۳۴ روز پیش
-
رمان ماه خاکستری - پارت 32
_بعید می دونم چیزی بلد باشی. در مقابلش گارد گرفتم. _امتحانش مجانیه. پوزخندش پر رنگ تر شد. _برو...برو پی کارت! نمی خوام بلایی سرت بیارم و بعدا برام دردسر بشی. دست گذاشتم روی نقطه ضعفش و گفتم: _نکنه از یه دختر می ترسی؟ به یکباره اخماش درهم رفت. در مقابلم گارد گرفت و گفت: _خودت خوا...
بروزرسانی در : ۶۳۲ روز پیش
-
رمان ماه خاکستری - پارت 33
_نمی خوام بلایی سرت بیارم...پس بهتره بری رد کارت. خواستم عصبی بهش بتوپم که صدای تیام مانع شد. _الین خانم؟ سمت صدا برگشتم. تیام در فاصله ی چند قدمیم ایستاده بود. جلو اومد. _پس اینجایید. نگاهی به من و آرکا انداخت و پرسید: _ایشون کی هستن؟ نه من چیزی گفتم و نه آرکا. اصلا حوصله ی ه...
بروزرسانی در : ۶۳۰ روز پیش
-
رمان ماه خاکستری - پارت 34
سمتش برگشتم و پچ زدم: _بله؟ _انگار این تیام خیلی ازت خوشش اومده. اخمام درهم رفت. _خب به جهنم. _نمی خوای یکم راجبش فکر کنی؟ هم پولدارن...هم.... نذاشتم جملش به اتمام برسه. میون کلامش پریدم و با حرص غریدم: _نهههههه...نهههههه...دیگم حرفشو نزن. _اما.... _من اصلا از اون یارو خوشم نم...
بروزرسانی در : ۶۲۷ روز پیش
-
رمان ماه خاکستری - پارت 35
چشمام گرد شد. برام عجیب بود که آرکا بخواد راجب این مسئله حرفی بزنه! سر تکون دادم و گفتم: _آره. _داشتن یه همچین خانواده ای، همین دردسر ها رو هم داره. _دلم می خواست یه خانواده ی کاملا ساده داشتم...اصلا، اصلا شبا کنار هم گرسنگی می کشیدم...اما شاد بودیم! چیزی نگفت. حالا که حرفش پیش اومد...
بروزرسانی در : ۶۲۵ روز پیش
-
رمان ماه خاکستری - پارت 36
کسی که هر روز قراره تا اموزشگاه بیاد و مراقبم باشه، چه شخصی می تونه باشه آخه؟ برادرم؟ نه نه. الان میگن یعنی برادرت انقدر بیکار که هر روز پا میشه دنبالت میاد؟؟؟ پوووووف. خدا. این چه بدبختیه که آخه گیر کردم!!! چی میشد منم یه زندگی عادی، با یه خانواده ی عادی داشتم؟؟ _هی...مراقب باااا...
بروزرسانی در : ۶۲۳ روز پیش
-
رمان ماه خاکستری - پارت 37
نیمچه لبخندی کنج لباش سبز شد. _اوکی...بیرون منتظرم. و بعد از اتاق بیرون رفت. چه عجب یبار حرف گوش داد!!! بعد اینکه کارای ثبت نام انجام شد، از اتاق بیرون زدم که دیدم دوتا دختر جلوی آرکا نشستن و دارن باهاش لاس می زنن. آرکا اصلا بهشون توجه نمی کرد. ولی من بدجور حسودیم شد. عصبی جلو رفتم و ...
بروزرسانی در : ۶۲۰ روز پیش
-
رمان ماه خاکستری - پارت 38
_دو روز در هفته! یکشنبه ها و سه شنبه ها. _آها. _نکنه هر روزش رو می خوای دنبالم بیای؟ _وظیفه ی من اینه. کلافه بازدمم رو بیرون فرستادم که تیر خلاص زد رو زد و گفت: _شاید اصلا خودمم ثبت نام کردم. چشمام گرد شد. ناباورانه پچ زد: _چی! ثبت نام کنیییییی؟ _آره...اینجوری هم یه چیزی یاد میگی...
بروزرسانی در : ۶۱۸ روز پیش
-
رمان ماه خاکستری - پارت 39
_کارمو دوست دارم. _آخه به چیه این کار علاقه مندی؟ تو با این هیکل و قیافه می تونی راحت وارد صنعت مدلینگی بشی. _پس یعنی هیکل و قیافم به دلت نشسته؟ وا رفتم. من داشتم چی می گفتم! اون چی می گفت. با غیض رومو ازش برگردوندنم. _نخیر...فقط می خواستم کمکت کنم. _من کارمو دوست دارم. _اوکی. ...
بروزرسانی در : ۶۱۶ روز پیش
-
رمان ماه خاکستری - پارت 40
_منظورت چیه؟ _شما می خواید منو قربانی یه ازدواج اجباری کنید تا روابط تون با پدر تیام بهتر بشه. _نه...الین...اینطور نیــ.... میون کلامش پریدم: _شما فقط منو به خاطر منافع تون می خواید. از جاش بلند شد. به سمتم اومد و خواست بغلم کنه که عصبی پسش زدم. با بغض گفتم: _حالم از این زندگی که دار...
بروزرسانی در : ۶۱۳ روز پیش
