پارت شانزده :

_ای بابا...موهات خیلی حیف بودن! ولی اشکال نداره...کوتاه هم بهت میاد.
_ممنون.
نگاه نیوشا تازه سمت آرکا سوق پیدا کرد.
چشماش به یکباره برق افتاد و گفت:
_معرفی نمی کنی!؟
نفس عمیقی کشیدم و با مکث جواب دادم:
_آرکا...نامزدم.
_چییییییی! نامزدت؟
_آره.
_چه بی خبر دخترررررر...اصلا باورم نمیشه.
_خیلی یهویی شد دیگه.
و لبخند نمایشی و مضحکی ضمیمه حرفم کردم.
نیوش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️