لیست کلیه پارتهای رمان ماه و پناه : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 78
-
رمان ماه و پناه - پارت 1
همیشه فکر میکردم ته دنیا کجا میتونه باشه؟ الان میبینم همینجاست! جایی که دیگه هیچی برای از دست دادن نداری. جایی که تیکهتیکهی وجودت رو شکستن و روح و جسمت رو به تاراج بردن و عین یه عروسک جوندار باهات رفتار کردن و تو، نتونستی حتی جیک بزنی. جایی که مُردی این جسمته که نفس میکشه. من الان لبهی ...
بروزرسانی در : ۱۰۸۸ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 2
در رو باز میکنم و میچرخم که نگاهم به چشمهای منتظرش میفته. جلوی نگاه کنجکاوش، در رو با صدای بلندی میکوبم و از بین حوضه شکسته آبی رنگ و باغچهای که تک درخت خشکیده رو توی باغچهش داره رد میشم. دستم رو پشت لبم میکشم و وارد خونه میشم. خونهی شصت متری با دیوارهای سیاه و چرک. جایی بینِ اپن و بخار...
بروزرسانی در : ۱۰۸۴ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 3
پرت میشم توی گذشتهی نهچندان دور، زمانی که ترم آخر پیشدانشگاهی بودم و بابا رانندهم رو بهخاطر استعفاء مجبور شد عوض کنه. یه پسر جوون و سرد و ساکت که صمم و بکم من رو میبرد مدرسه و استخر و برمیگردوند خونه. نخ به نخ سیگار دود میکرد و حالم رو بههم میزد. از بوی گس سیگار متنفر بودم و بوش که توی...
بروزرسانی در : ۱۰۸۲ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 4
- میخوای بری چی بگی؟ بری بگی نواب تو این خونهست؟ فکر کردی دنبال منن؟ پوزخند تمسخرآمیزی میزنه: -بدبخت این خونه لو بره اولین نفری که آوره میشه خودتی!! چشمهام گرد میشه و بازوم رو از بین انگشتهاش بیرون میکشم. میخواد من رو بترسونه؟ بلوزش رو چنگ میزنم و نگران مینالم: - چی میگی ت...
بروزرسانی در : ۱۰۷۷ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 5
بازوم رو میون انگشتهام فشار میدم و عصبی پا روی زمین ضرب میگیرم و مشغول جواب دادن به نعناع میشم که در ورودی باز میشه: - سلام. ممنون خانم، از غذا و دسرها برای خودتون برداشتید؟ مات صدا میمونم و برای لحظهای، بندبند وجودم یخ میزنه! حتی نمیتونم گردن راست کنم. پلکهام میلرزه، گفت خانم؟...
بروزرسانی در : ۱۰۷۵ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 6
سلول به سلول بدنم میلرزه و عضلهی زبونم رو قادر به تکون دادن نیستم. نگاهم رو به مردی میدوزم که به ستونِ وسط خونه تکیه داده و با کفشهای چرم و مشکی رنگ و گرون قیمتش، روی بالشتِ مخصوص نواب ایستاده. چشمهای مرموز و سردش رو به مردمکهای لرزونم سوق میده و سیگار رو به گوشه لبش میسپاره: - نواب ...
بروزرسانی در : ۱۰۷۰ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 7
-جونت؟ جون یه آدم مفنگی و آلوده به چه درد من میخوره؟ من دنبال اون نواب بیپدرم، دنبال اون شوهر بیعرضهت که به زن خودشم رحم نکرد. گیج و منگ نگاهش میکنم، چشمهاش دیگه اون سردی چند دقیقه قبل رو نداره، سفیدی چشمهاش به سرخی میزنه و دندون روی هم میکشه. لبهای خشک و ترک خوردهم رو تر میکنم و ...
بروزرسانی در : ۱۰۶۸ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 8
-به... به... به جون... بیحوصله نچی میکنه و دوباره سرم توی آکواریوم فرو میره. دلم میپیچه و ششهام رو پر میکنه، ماهی پفدار و نارنجی رنگی به سرعت به سمت صورتم شنا میکنه. دردی وحشتناکی حوالی چونهم میپیچه که برق از کلهم میپره و بیاختیار با کف دستهام به دو طرف شیشه آکواریوم میکوبم. مو...
بروزرسانی در : ۱۰۶۳ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 9
-همین از دستش بربیاد، بتونه خونه خراب کنه و من رو عین کالا بفروشه. چند قدم باقی مونده رو تند طی و با یه دستش یقهی مانتوم رو میگیره و بلندم میکنه. پاهام از زمین فاصله میگیره و با دستی که یقهم رو چنگ زده، تکونم میده و چشمهاش خونین میشه و عربدههاش به سکسکهم میندازه: -مفنگی بدبخت! ش...
بروزرسانی در : ۱۰۶۱ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 10
-نمیدونم با چه جراتی مسئولیتت رو به عهده گرفتم و خونت رو از آداش خریدم. نیمنگاهی حوالهم میکنه: -اسمت ماهرخه دیگه؟ -بهم میگن ماهی. با غرور میگه: -من هرچی دوست داشته باشم همونجوری رو صدات میزنم دختر کوچولو. لبم کج میشه که ادامه میده: -چند سالته؟ -بیست. چشم از مان...
بروزرسانی در : ۱۰۵۶ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 11
بایگان دستپاچه میشه! اون یهبار فروپاشی سامیار رو دیده بود. نمیخواد باز هم همون روزها تکرار بشه! سرد و خشکتر از قبل: -خب، رفیقی چیزی! شمارهشون رو نداری؟ چیزی توی ذهنش جرقه میزنه! شمارهی دوست صمیمی برادرش رو میگیره و بیطاقت از روی میز بلند میشه و دستش رو به کمرش میگیره. توی آتش بی...
بروزرسانی در : ۱۰۵۴ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 12
گردنش کج شده و روی شونهش افتاده. قلبم از فرط رعب و وحشت خودش رو به سینهم میکوبه و تنم به ارتعاش میفته. دستم رو بند در میکنم. شیدا بهخاطر این میگفت امروز روز منه؟ چشمهام تا آخرین درجهی ممکن گشاد شده و آواهای نامفهومی از ته گلوم خارج میشه. بهنام در حالی که قلادهی سه تا سگهای دوبِرمن دستش...
بروزرسانی در : ۱۰۴۹ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 13
-یهبار خودم رو از پنجرهی اتاقم پرت کردم و شکستگی پام رو با دردش به جون خریدم. قرص خوردم، اعتصاب غذا کردم و کارم به بیمارستان کشید. شش ماه بعد در حالی که بابام دیگه از دست کش مکش با من خسته شده بود گفت: -باشه رضایت میدم زنش بشی، ولی دیگه خانواده نداری، مامان و بابا و داداش نداری. فکر کن مثل ...
بروزرسانی در : ۱۰۴۷ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 14
هوا گرگ و میشه که با بدن درد و سنگینی سرم و بوی تیز سیگار بهمن از خواب بیدار میشم. دستم رو روی تنم میکشم و از گوشهی چشم، به موسی که آرنجش رو به نوار بالای در تکیه داده و سیگار دود میکنه نگاه میکنم. دود سیگارش رو از کانالهای دماغش بیرون میفرسته و چینی به گوشهی چشمهاش میندازه: -داشبورد...
بروزرسانی در : ۱۰۴۲ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 15
تکون خفیفی به هیکلم میده و عصبی و توی صورتم میکوبه: -صدا بزن، صدا بزن! تقلا کن، خوشم میاد. میچرخه و به سمت ته راهرو قدم برمیداره و شرور زمزمه میکنه: -تا حالا با یه معتاد امتحانش نکردم. بریم شبــ... عربدهم گوش خودم رو کر میکنه و فریادم از سر عجز و درد خش به گلوم میندازه و صدام...
بروزرسانی در : ۱۰۴۰ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 16
انگار یکی قلبم رو میون مشتش میگیره و تا میتونه میچلونه و فشارش میده و قلب داغونم، داغونتر میشه. یه دختر بچه! پس پدر و مادرش کجا بودن؟ کجا بودن که به داد دخترشون نرسیدن؟ لبهام میلرزه و به زحمت گردن میچرخونم و خفه و لرزون میپرسم: -خوا... خواهرت چیشد؟ رگ کنار شقیقهش بیرون میزنه و...
بروزرسانی در : ۱۰۳۵ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 17
صندلیش به طرفم میچرخه و شرمنده و ترسیده چشم ازم میگیره: -مجبورم ماهی... جلوی پاش زانو میزنم و دستهام رو روی پاهاش قرار میدم: -اصلا شبیه آداش خان نیستی. مردمک بین چشمهای شرمزدهش به گردش در میارم: -روز اول بودی، الان نیستی. نسبتت باهاش چیه؟ قطره اشکی روی گونهش رو تر میک...
بروزرسانی در : ۱۰۳۳ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 18
(ماهی) همیشه فکر میکردم ته دنیا کجا میتونه باشه؟ الان میبینم همینجاست! جایی که دیگه هیچی برای از دست دادن ندارم. جایی که تیکهتیکهی وجودت رو شکستن و روح و جسمت رو به تاراج بردن و عین یه عروسک جوندار باهات رفتار کردن و تو، نتونستی حتی جیک بزنی، جایی که مُردی این جسمته نفس میکشه. من الان...
بروزرسانی در : ۱۰۲۸ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 19
-ببین کم نیاوردم، ببین دووم آوردم! چون معتقدم یه روزی خلاص میشم. یه روزی میرسه که من رنگ خوشی میبینم و از ته دل خوشم یه نفس راحت میکشم. منتظر روزی هستم که از بند رها بشم. هیچی این زندگی تقصیر من نبوده ماهی. ازش جدا میشم و صورت مقابل صورتش میکشم. جفتمون با چهرهی غمگین و دلی پر به صورت خ...
بروزرسانی در : ۱۰۲۶ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 20
پلکهای متزلزلم رو روی هم میکوبم و چشم از چشمهاش میگیرم. چی رو ببخشم شیدا؟ گناه نکردهت رو؟ تو خودت زنجیر شدهی آداشی. چقدر... چقدر دوست دارم لجنی مثل آداش جواب تک تک کارهاش رو بگیره، دقیقا مثل نواب. ذرهای از مرگش به اون حالت تحقیرانه ناراحت نشدم و حتی بعد اون برام مهم نبود چی شد و کجا دفن ش...
بروزرسانی در : ۱۰۲۴ روز پیش
