ماه و پناه به قلم نازنین مرادخانلو
پارت یک :
همیشه فکر میکردم ته دنیا کجا میتونه باشه؟ الان میبینم همینجاست! جایی که دیگه هیچی برای از دست دادن نداری. جایی که تیکهتیکهی وجودت رو شکستن و روح و جسمت رو به تاراج بردن و عین یه عروسک جوندار باهات رفتار کردن و تو، نتونستی حتی جیک بزنی. جایی که مُردی این جسمته که نفس میکشه. من الان لبهی پرتگاهم، یه قدم کافیه تا پاک بشم از صحنهی روزگار...
(فصل اول)
دست دراز میکنم و انگشتهام رو تکون میدم و چینی به دماغم میندازم:
- رد کن بیاد.
یه تای ابروش رو بالا میندازه و با تفریح حال خربم رو تماشا میکنه:
- اِ؟ دیگه چی؟
نیشخندی میزنه و حس عجیب بدی رو به جونم میندازه. هر چی من عقبتر میرم اون جلوتر میاد:
- اول مایه، بعد جنس. یالا!
درد امونم رو بریده. جوری که تا مزر گریه هم پیش میرم. با درد و نارضایتی مینالم:
-سگ خور!
تراول تا نخوردهای رو به دستش میدم و دو بستهِ مواد رو از بین انگشتهاش بیرون میکشم و خسته نگاهی بهش میندازم. با صدا آب دماغم رو بالا میکشم:
- شَرت کَم.
- وایستا ببینم! چه چشمهای خمارِ قشنگی داری. اسمت چیه؟
بدخو و کلافه جیغ میزنم و مشتم رو جمع میکنم:
- به تو چه فُکلی؟ یا برو، یا بکش کنار رد شم.
دندونهای صاف و سفیدش رو به نمایش میذاره و روبهروم میایسته:
- د نه د... سوال پرسیدم خوش دارم جواب بشنوفم.
از شدت چندش چینی به دماغم میندازم و دست مشت شدهم رو بالا میارم، ناغافل با تموم زوری که دارم، روی گونهش فرود میارم:
- ایـ... این هم جوابت.
صورت جمع میکنه عربدهای میزنه:
-بـیپـدر...
از فرصت استفاده میکنم و با پاهای بیجون و تنی پر درد، تا انتهای کوچه باریک و خلوت رو میدوم. به انتهای کوچه که میرسم، دوباره صدای عربدهش رو میشنوم. هول و خسته خودم رو به خیابون خلوت میرسونم، از شانس خوبم موتوری کنارِ تیرِ چراغ برقِ نگه داشته، نیشخندی میزنم و با یه جهش میپرم روش و بیوقفه روی تَرکش میشینم. مَرد، یکه خورده سرش رو میچرخونه و پر بهت نگاهم میکنه. با مشت به جون شونهش میفتم و التماس قاتی لحنم میکنم:
- برو، برو تو رو خدا برو... الان میرسه برو.
صدای ساقی تنم رو به لرز میندازه:
- زنیکه مردنی دستت روی من بلند شد؟ زندهت نمیذارم هر جایی.
بغض کرده و بیجون مینالم:
- تو رو به مقدساتت قسم برو. تو رو خدا!
صدای دادش هر لحظه نزدیک و نزدیکتر میشه، موتوری هندل میزنه و گاز رو تا ته پر میکنه و به سرعت از اون خیابون خارج میشیم. پیروزمندانه میخندم و برای جلوگیری از افتادنم، دستهام رو چفت شونههای لاغرش میکنم و نفس آسودهای میکشم:
- هـوفــ.... به خیر گذشت انگار!
دردی که از ترس و وحشت حسش نمیکردم، دوباره به جونم میفته. چند تا خیابون رو که رد میکنیم، صورت جمع میکنم و دستی روی شونهِ فرشته نجاتم میکوبم:
- خب دیگه؛ بزن کنار عمو.
سرعتش رو کم میکنه و صداش رو بالا میبره:
- کجا بزنم کنار این وقت ظهر؟ سگ پر نمیزنه توی خیابون! خونهت کجاست بگو ببرمت همون جا.
بیحوصله میغرم:
- من همین گوشه موشهها پیاده میشم، نگهدار.
با سماجت، گاز رو پر میکنه و میگه:
- آدرس!
لب تر میکنم و انگار که ناراضیم، بیمیل مسیر رو نشونش میدم:
- برو، برو سمت جاده قدیم.
کف دستم رو چند بار از بالا تا پایین روی سوراخ های دماغم میکشم:
- مصرفت چیه؟
- به تو چه!
- چند سالته؟
- باز هم به تو چه!
عصبی چنگی به موهاش میزنه و پشت چراغ قرمز میایسته:
- به تو چه جواب آدمی نیست که کمک کرد از دست ساقی فرار کنی.
نچ کشداری میکشم:
- گیر نده خب؟ حالم خوش نیست. خلاصم کردی از دستش، خب دست خوش مدیونتم! حالا راهت رو برو.
همچنان پا فشاری میکنه:
- نگفتی چند سالته!
کلافه و عصبی داد میزنم. فریادم بینِ صدای موتور و باد شدید میپیچه:
- اه... بیست سالمه! بیست. حله؟ میکشی بیرون اَ ما؟ ولمون میکنی؟
از بالا پایین شدنِ شونههاش معلومه داره نفس میگیره تا من رو از روی موتور پَرت نکنه پایین. تا رسیدن به مقصد چیزی نمیگه و من همچنان بدن درد، عصبی و پرخاشگرم کرده. مطمئنم رنگم پریده و لبهام خشکِ خشکه. اوایل جاده، به سمت پلوتها و خونههای آجری و خشتی، وارد خیابون فرعی و وارد کوچه نسبتا مخروبه میشیم. چند تا خونه چسبیده بههم با درهای زنگ زده و رنگ و رو رفته که سیمانکشیهای دیوارهاش ریخته بود و آجرهای نارنجی رنگش مشخصه. لاستیکهای موتور که روی محوطه خاکی کشیده میشه، من رو بیقرارتر میکنه برای رسیدن به خوشیِ پوشالیم:
- خاکی رو رد کن. اون کوچه رو میبینی؟ همون تاریکه... هان خوبه همینجا نگهدار.
با چندش نگاهی به محله تاریک و داغونمون میندازه. پیاده میشم و بدون توجه بهش راه خونه رو پیش میگیرم:
- دختر خانوم؟
بیتوجهی خرجش میکنم و کلید رو توی قفل میچرخونم، در با صدای قیژی باز میشه.
- با تواما! نمیخوای بگی اسمت چیه؟
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آوا
0پارت اول بد نبود
۲ سال پیشمهسا
0عالی
۲ سال پیشمژگان
0خوب بود
۲ سال پیشShr
0فعلا کہ خوبہ
۲ سال پیشملک
0کامل نخوندم ایشالله قشنگ باشه
۳ سال پیشتا حالا جالب بوده
0خوبه فعلا
۳ سال پیشنورا
0خوبه
۳ سال پیشنرگس
0تا اینجا ک قشنگ بود
۳ سال پیش
نازنین مرادخانلو | نویسنده رمان
خدا رو شکر خوشت اومده گلم
۳ سال پیشZahra
0تا اینجاش خوبه
۳ سال پیشShokoleh
0هیجان انگیزه انگاری
۳ سال پیش
نازنین مرادخانلو | نویسنده رمان
😍😍
۳ سال پیشندا
0نمیتونم فعلا چیز خاص بگم ببینم اخرش چی میشه
۳ سال پیش
نازنین مرادخانلو | نویسنده رمان
ممنون که همراهمی
۳ سال پیشرهام
0عالی
۳ سال پیشآسوده
0خوبه فعلا
۳ سال پیش
نازنین مرادخانلو | نویسنده رمان
عزیزدلم
۳ سال پیشفاطی
0خوب بود
۳ سال پیش
نازنین مرادخانلو | نویسنده رمان
فدای شما
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

بی نام
0چراانقد بیچاره ست فکر میکرم بیچاره ترین خودمم بهم امیدواری داد ممنون