ماه و پناه به قلم نازنین مرادخانلو
پارت سوم :
پرت میشم توی گذشتهی نهچندان دور، زمانی که ترم آخر پیشدانشگاهی بودم و بابا رانندهم رو بهخاطر استعفاء مجبور شد عوض کنه. یه پسر جوون و سرد و ساکت که صمم و بکم من رو میبرد مدرسه و استخر و برمیگردوند خونه. نخ به نخ سیگار دود میکرد و حالم رو بههم میزد. از بوی گس سیگار متنفر بودم و بوش که توی مغزم میپیچید، حالت تهوع بهم دست میداد و نهایتا سردرد بدی خفتم میکرد. سر سیگار کشیدن اون رانندهی جوون با تخس بازیهام و لوس شدنهام چه قشقرقی به پا کردم و تهش بابا از سر ناچاری مجبور شد اخراجش کنه...
- میدونم زیادی جذابم، لازم نیست با حسرت خیرهم بشی.
دستهاش رو از هم فاصله میده و دندونهای کرم خورده یکی بود، یکی نبودش رو به نمایش میذاره:
- بدو بیا.
با انزجار صورت جمع میکنم:
-اون وقت باید چند تا کفاره پس بدم؟
تا حالا شده از یکی نه متنفر باشی نه دوستش داشته باشی؟ این حس خنثی رو بهش دارم:
- خیالاتی شدی؟ جنس این بار بهت ساخته نه؟ آخه تو آدمیزادی که جذاب باشی؟
بلند میزنه زیره خنده و با ابروهای بالا رفته نگاهم میکنه. دستی که سیگار لای انگشتهاشه رو روی هوای تکون میده و سعی میکنه ادای من رو دربیاره:
- نیستم پس؟! اون کی بود هی میگفت «نوابم، تو جذابترین و خوشتیپترین مرد هستی که توی عمرم دیدم.»
با تاسف سری تکون میدم که خندهش شدت میگیره. عقب گرد میکنم و وارد آشپزخونهی مربعی شکل میشم. کابینتِ فلزیِ زیر ظرف شویی رو باز میکنم و به سبد دو طبقه سیب زمینی و پیاز نگاه میکنم. آه از نهادم بلند میشه و ناچار چند دونه تا سیب زمینی ریز رو برمیدارم و داخل سینک میذارمشون و درِ یخچالِ رو باز میکنم. جز یه دونه تخممرغ، پشه هم پر نمیزنه. چی میتونم بپزم جز تخممرغ و سیبزمینی؟ به داخل سفره نگاهی میندازم و با حرص لبهام رو روی هم فشار میدم:
- پاشو برو نون بخر. این چند تیکه هم کپک زده.
دستش رو روی هوا تکون میده و بیخیال شونه بالا میندازه:
- من نمیرم. صدای پاهام به گوشش برسه پولم میکنه، چوب خطم پره.
دست به گردنم میکشم، خدا لعنتم کنه که باعث و بانیِ همهی این روزهای سگی خودمم. مانتو وشالم رو میپوشم و از خونه میزنم بیرون. سر درد دارم و بعد از جر و بحث همیشگی، احساس میکنم تبل توی مغزم میکوبن. دستی به جیب مانتوم میکشم و به دو هزار تومنی که تنها موجودیمه نگاه میکنم! باید فردا هر جا فرستادنم برم. دو تا پله فلزی بقالی رو بالا میرم و وارد مغازه کوچیک و درب و داغون عمو کریم میشم:
- سلام عمو، خسته نباشی.
عمو کریم با اون قد کوتاه و شکمی که حداقل سه متر عقبکشی داره، خوش رو، جواب سلامم رو میده. با دستمال یزدی عرق پیشونیش رو میگیره:
- چی میخوای بابا جان؟
گوشه لپم رو به دندون میگیرم. دست دراز میکنم دو هزار تومنی رو روی وزنِ دیجیتالی میذارم:
- یه بسته نون.
بسته نونی، از قفسه پشت سرش برمیداره و به دستم میده و خنده رو میگه:
- برعکس اون نواب کَنه، ماشاءالله تو حسابت پاکِ پاکه.
کَنه، لقب نواب بود. تا چیزی رو که میخواست به دست نمیآورد ول کنش نبود. با همین کَنه بودنش من رو کشید ته جهنم! لبخند کمرنگی روی لبهام میشینه و نون رو میون انگشتهام فشار میدم.
- حاجی؟ تو این محله نسناسی به اسم نواب میشناسی؟ بهش میگن نواب کَنه.
با شنیدن صدای زمخت و خشک مردی که پشت سرم ایستاده، بزاق دهنم رو به سختی قورت میدم و یکهخورده، پاهام به زمین میچسبه و جملهای که پشت لبهام کمین کرده بود رو به سرعت میبلعم. برای چی دنبال نواب میگردن؟ نواب اگه خرده حسابی با کسی داشته باشه با همین مغازه عمو کریمه. نکنه گندی بالا آورده و برای همینه که بست نشسته توی خونه و قدم از قدم برنمیداره؟ مردمکهای لرزونم رو روی صورت عمو میکشم که با تردید نگاهم میکنه. تموم التماسم رو توی چشمهام میریزم تا بلکه آدرس خونه رو بهشون نده. اول باید خودم بفهمم چه خبط و خطایی کرده که دنبالشن. صدام رو صاف میکنم و سعی میکنم لرزشش رو پنهون کنم:
- مغازهت پر رونق. خدانگهدار.
سری تکون میده، عقب گرد میکنم و با یه مرد چهارشونه که بیشتر شبیه ترمیناتوره برخورد میکنم. عصبی پلک روی هم میکوبم:
- معذرت... میخوام. متوجه نشدم پشت سرم وایستادین.
جرات ندارم به چهرهش نگاه کنم. فکر میکنم اگه مردمکهای لرزونم به چشمهاش بیفته، خونهمون لو میره و من بیشتر از این توی منجلاب غرق میشم. پا جمع میکنه و کمی به سمت چپ متمایل میشه. به پاهام سرعت میبخشم و از مغازه میزنم بیرون. لحظه آخر صدای عمو کریم رو میشنوم:
- نه جَوون، فکر کنم محله رو اشتباه اومدی.
با استرس، هر چند لحظه یکبار سر به عقب میچرخونم که مبادا کسی تعقیبم کرده باشه. دست داخل جیب مانتوم میکنم و کلید رو به قفل در میرسونم. با حرص و عصبانیت، در حالی که از شدت ترس به نفس نفس میفتم، در رو محکم میکوبم و از وسط حیاط داد میزنم:
- خدا لعنتت کنه نواب، خدا لعنتت کنه که سر تا پا دردسری.
توری رو محکم میکوبم و با داد رو به نوابی که بیخیال رو به روی تلوزیون دراز کشیده و سیگار دود میکنه، میتوپم:
- چه گندی بالا آوردی؟ چیکار کردی که دنبالتن؟
صورت جمع میکنه و گوشه چشمهاش چین میخوره، پوفکشان فیلتر سیگارش رو توی جا سیگاری خاموش میکنه:
- چیه صدات رو انداختی تو گلو؟ جنس صدای بیآهنگت رو پسندیدی نه؟
بسته نون رو روی اوپن میذارم و انگشتهای اشارهم به شقیقهم میچسبه. به حد کافی تو مردابی که نواب برام درست کرده دست و پا میزنم، دیگه نمیخوام بدتر از این سرم بیاد. آروم و شمرده شمرده، در حالی که به سمتش قدم برمیدارم میگم:
- میگم چیکار کردی که دنبالتن؟ چیکار کردی که بو کشیدن و تا سر کوچه ردت رو زدن؟
صورت درهم میکنه و سیگارِ دیگهای آتیش و بدون توجه به سوالم بیحوصله داد میزنه:
- همهش غر غر غر! ببینم فکت ترمز نبرید؟
نیشخندی میزنه و سر تکون میده:
- نچ نچ نچ چقدر اون روزهایی که پخمه بودی، قابل تحملتر بودی.
با خونسردی تصنعی، متفکرانه سر تکون میدم و انگشت به لب میگیرم:
- خیلیِخب! فکر کنم بتونم به آقایی که دنبالت میگرده کمک کنم.
عقب گرد میکنم و به سمت در قدم برمیدارم. من دست پرورده خودِ نوابم. اگه اون بلده بازی بده، من هم بلدم چطوری بازی کنم. انگشتهای لاغرش دور بازوم حلقه میشه، همینه! نواب کَنه تا احساس خطر نکنه حرف نمیزنه. نیشخندی میزنم و سرم به سمتش میچرخه. فکش منقبض شده و چشمهای سبزش، سرخِ سرخه:
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
مهسا
0عالی
۲ سال پیشShr
0خوبہ
۲ سال پیشزهره
0قلم نویسنده خوبه ادم رو کنجکاو میمکنه که بقیه داستان رو دنبال کنه
۳ سال پیش
نازنین مرادخانلو | نویسنده رمان
قربون شما برم
۳ سال پیشسارای
0سلام عزیزم 😘رمانت عالی هستش من خوندم خیلی حال داد،قلمت پایدار❤❤امیدوارم همیشه موفق باشی
۳ سال پیش
نازنین مرادخانلو | نویسنده رمان
سلام خوشگل من. فدای چشمات عزیزم
۳ سال پیشریحان
0مرسی نویسنده جون عالیه!❤💓
۳ سال پیش
نازنین مرادخانلو | نویسنده رمان
قربونت برم گلم
۳ سال پیشمهدخت
0عالی رمان جالبیه
۳ سال پیش
نازنین مرادخانلو | نویسنده رمان
قربون شما
۳ سال پیشطنین
0مرسی عزیزم،خسته نباشی🍃
۳ سال پیش
نازنین مرادخانلو | نویسنده رمان
قربونت برم عزیزم
۳ سال پیشاسرا
0اسم شخصیتها عالیه
۳ سال پیش
نازنین مرادخانلو | نویسنده رمان
قربونت برم من
۳ سال پیشآرامش
0خسته نباشی عزیزم😘😘😘امکان داره یکم پارتا طولانی تر بشه😥 تا یکشنبه من میمیرم😥😢دیگه اینکه بدون خیلی ماهی😘😘🤩😍🥰❤️
۳ سال پیش
نازنین مرادخانلو | نویسنده رمان
سلام عزیزدلم. چشم گلم
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

عالی
0عالی