ماه و پناه به قلم نازنین مرادخانلو
پارت دوم :
در رو باز میکنم و میچرخم که نگاهم به چشمهای منتظرش میفته. جلوی نگاه کنجکاوش، در رو با صدای بلندی میکوبم و از بین حوضه شکسته آبی رنگ و باغچهای که تک درخت خشکیده رو توی باغچهش داره رد میشم. دستم رو پشت لبم میکشم و وارد خونه میشم. خونهی شصت متری با دیوارهای سیاه و چرک. جایی بینِ اپن و بخاری نشسته؛ زانو به شکم کشیده و سرش رو به کاسه زانوهاش تکیه داده! هر ساعت و هر ثانیه، هر وقتی که میبینمش، هر قدمی که توی این خونه برمیدارم، باعث میشه خودم رو لعنت و مرگم رو از خدا طلب کنم تا شاید یه احمق از روی این کره خاکی کم بشه. کنارش میایستم، چشمهاش رو بسته و دستهاش کنارش افتاده. جفت پنجههاش باز، روی زمین قرار گرفته. با انزجار نگاهش میکنم از سر حرصی که دو ساله تو وجودم ریشه کرده، پام رو بالا میارم و به ساق پاش میکوبم...
(دانای کل)
به در بسته خیره میشه و گوشی رو دم گوشش نگه میداره و به محض اینکه صدای نفسهای رئیس رو میشنوه، روی دور تند میگه:
- ارباب؛ رسوندمش! خونهش توی حاشیهی شهره. موقعیت مکانیش رو برای آقا بهنام میفرستم. ساقیمون طبق برنامه خوب تونست کرم بریزه و دختره رو به دامم بندازه؛ اسمش رو هر چی سمج شدم نگفت. آهان، گفت که بیست سالشه!
لبخند مرموذی روی لبهای رئیس میشینه و سیگار برگش رو گوشهی لبش جا میده:
- با اینکه اطلاعاتت ناقص بود، ولی برو پیش بهنام.
با خوشحالی تشکری میکنه. رئیس مثل همیشه بدون خداحافظی قطع میکنه. با پولی که از بهنام میگیره، میتونه به خاله زنگ بزنه و یه ضیافت اساسی برپا کنه و یه حالی به خودش بده...
(ماهی)
آنی میپره و منگ سر بالا میکشه. با صدا آب دماغش رو بالا میکشه و کشیده میگه:
- هوی وحشی! چته سگ گازت گرفته؟
گوشه لبم بالا میره و دست داخل موهای روغنیش میکشه.
- آدم رو سگ گاز بگیره لاشخورها دورش نکنن.
نسخ میخنده و سعی میکنه با گرفتنِ لبهی سنگ اوپن بلند شه:
- عشقم؟ باز هار شدیها.
بلند میشه و وقیحانهتر ادامه میده:
- کوتاه بیا بابا!! آدم با مردِ رویاهاش اینجوری برخورد نمیکنه.
اخم میکنه و داد میزنه:
- جنس رو بده بابا!
بلند میشه و دستش رو تکون میده. چند وقته که دیگه از داد و عربدههاش نمیترسم؟
- وایستاده برای من نطق میکنه.
دست داخل جیبم میبرم و بسته کوچیک رو روی صورتش پرت میکنم. چشم میبنده و این بار من داد میزنم:
- من لَلِهی تو نیستم میفهمی؟ دفعه بعد خودت میری با پول خودت جنستو میگیری.
پا کوبان به سمتِ اتاقِ دوازده متریِ تک خوابه این خونه برمیدارم. واردش میشم و در رو میکوبم که با چهارچوب برخورد میکنه و برمیگرده و طاق باز میمونه. صدای خونسرد و حرصدرارش بلند میشه و کلمات رو عمدا میکشه:
- وظیفته! میفهمی؟ وظیفهت. کار میکنی برای چی پس!!
در حالی که زرورق رو صاف میکنم با حرصی که از سر بدن دردم نشات گرفته، داد میزنم:
- این خراب شده پادگان نیست، توی جون دراومده هم جزو مخلوقات حساب نمیشی.
صداش کم کم تحلیل میره:
- ناراحتی؟ برگرد کاخِ بابات.
مسخره و نئشه میخنده:
- البته اگه تا حالا آدم حسابت کرده و اسمت رو از شناسنامهشون خط نزده باشن.
اشکهام روی گونههام میچکه و لوله رو روی خط های ردیف شده سفید سُر میدم. مار افعی با هر کلمهش داغ روی دلم میذاره! آخرین خط رو نفس میکشم و رعشهای به بدنم وارد میشه. چند ثانیه بعد، در حالی که آروم شدم، مغزم برای خواب بیقراری و پلکهام رو وادار به بسته شدن میکنه. همونطور که سرم رو به دیوار تکیه میدم، از خدا میخوام دیگه پلکهای روی هم افتادهم باز نشه...
چیزی روی شقیقهم کوبیده میشه. انگار که دارکوب به تنهی درخت نوک میزنه. صورت جمع و پلک باز میکنم. گردنِ خشک شدهم رو میچرخونم و مردمک بالا میکشم. چی به سرِ عقل من اومد که خودم رو سپردم دست این بیغیرت و پلهای پشت سرم رو خراب کردم؟ من چی تو وجود این بیوجود دیدم که پشت پا زدم به اون همه محبت و خوشی؟ چشم روی صورتِ استخونیش میچرخونم و لبهای نازکِ کبود، دماغ قلمیِ کمی قوز دار، چشمهای سبزش و ابروهای کم پشتش رو ازنظر میگذرونم:
- به امید خدا قرار مخم رو سوراخ کنی؟ چی میخوای؟
بیحس نگاهم میکنه:
- خواب به خواب رفته بودی؟ پاشو یه چیزی درست کن بخوریم معدهم سوراخ شد.
از اتاق خارج میشه و بلند میشم. از کنار آینه بلندی که گوشه دیوار، به زمین تکیهش دادم، شونه رو بر میدارم وموهای آشفته و بلندِ پیچیده درهمم رو شونه میکنم و با کشِ نازک صورتی رنگ میبندم. دکمههای مانتوی چهار خونهِ سیاه سفیدم رو باز و پشتِ آویز در، آویزونش میکنم و به سمت آشپزخونه قدم برمیدارم. روبهروی تلوزیون نشسته و یه بالشت زیر آرنجش قرار داده و نخ به نخ سیگار دود میکنه...
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
لاله
1تا اینجای که خوندم خیلی خوبه
۱ سال پیشعالی
0عالی من خوشم اومد
۱ سال پیشمهسا
0عالی
۲ سال پیشپری
0عالی
۲ سال پیشپری
0عالی
۲ سال پیشShr
0خوبہ
۲ سال پیشرهام
0بد نیس
۳ سال پیشاسرا
1جالبه فقط نسخ خندیدمتوجه نشدم چجور خندی
۳ سال پیش
نازنین مرادخانلو | نویسنده رمان
شل و ول
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مولایی
0عالی بودلذت بردیم