دوست داشتی؟
رمان ماه و پناه از نازنین مرادخانلو در دنیای رمان

رمان ماه و پناه

  • زبان فارسی
  • 165.1K 👁
  • 624 ❤️
  • 745 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان جنایی ماه و پناه

ماهرخ برای فرار از سنت قدیمی و ازدواج با پسرعموی خود، با فرار نابه‌هنگامش پا در راهی نامعلوم و گردابی کشنده می‌گذارد. زمانی که امیدش ناامید شده و پل‌های پشت سرش در آتش نادانی سوخته و او در یک قدمی مرگ است؛ نوری می‌تابد، نوری به اسم…

پارت اول

همیشه فکر می‌کردم ته دنیا کجا می‌تونه باشه؟ الان می‌بینم همین‌جاست! جایی که دیگه هیچی برای از دست دادن نداری. جایی که تیکه‌تیکه‌ی وجودت رو شکستن و روح و جسمت رو به تاراج بردن و عین یه عروسک جون‌دار باهات رفتار کردن و تو‌، نتونستی حتی جیک بزنی. جایی که مُردی این جسمته که نفس می‌کشه. من الان لبه‌ی پرتگاهم، یه قدم کافیه تا پاک بشم از صحنه‌ی روزگار...
(فصل اول)
دست دراز می‌کنم و انگشت‌هام رو تکون می‌دم و چینی به دماغم می‌ندازم:
- رد کن بیاد.
یه تای ابروش رو بالا می‌ندازه و با تفریح حال خربم رو تماشا می‌کنه:
- اِ؟ دیگه چی؟
نیشخندی می‌زنه‌ و حس عجیب بدی رو به جونم می‌ندازه. هر چی من عقب‌تر می‌رم اون جلوتر میاد:
- اول مایه، بعد جنس. یالا!
درد امونم رو بریده. جوری که تا مزر گریه هم پیش می‌رم. با درد و نارضایتی می‌نالم:
-سگ خور!
تراول تا نخورده‌ای رو به دستش می‌دم و دو بستهِ مواد رو از بین انگشت‌هاش بیرون می‌کشم و خسته نگاهی بهش می‌ندازم. با صدا آب دماغم رو بالا می‌کشم:
- شَرت کَم.
- وایستا ببینم! چه چشم‌های خمارِ قشنگی داری. اسمت چیه؟
بدخو و کلافه جیغ می‌زنم و مشتم رو جمع می‌کنم:
- به تو چه فُکلی؟ یا برو، یا بکش کنار رد شم.
دندون‌های صاف و سفیدش رو به نمایش می‌ذاره و روبه‌روم می‌ایسته:
- د نه د... سوال پرسیدم خوش دارم جواب بشنوفم.
از شدت چندش چینی به دماغم می‌ندازم و دست مشت شده‌م رو بالا میارم، ناغافل با تموم زوری که دارم، روی گونه‌ش فرود میارم:
- ایـ... این هم جوابت.
صورت جمع می‌کنه عربده‌ای می‌زنه:
-بـی‌پـدر...
از فرصت استفاده می‌کنم و با پاهای بی‌جون و تنی پر درد، تا انتهای کوچه باریک و خلوت رو می‌دوم. به انتهای کوچه که می‌رسم، دوباره صدای عربده‌ش رو می‌شنوم. هول و خسته خودم رو به خیابون خلوت می‌رسونم، از شانس خوبم موتوری کنارِ تیرِ چراغ برقِ نگه داشته، نیشخندی می‌زنم و با یه جهش می‌پرم روش و بی‌وقفه روی تَرکش می‌شینم. مَرد، یکه خورده سرش رو می‌چرخونه و پر بهت نگاهم می‌کنه. با مشت به جون شونه‌ش میفتم و التماس قاتی لحنم می‌کنم:
- برو، برو تو رو خدا برو... الان می‌رسه برو.
صدای ساقی تنم رو به لرز می‌ندازه:
- زنیکه مردنی دستت روی من بلند شد؟ زنده‌ت نمی‌ذارم هر جایی.
بغض کرده و بی‌جون می‌نالم:
- تو رو به مقدساتت قسم برو. تو رو خدا!
صدای دادش هر لحظه نزدیک و نزدیک‌تر می‌شه، موتوری هندل می‌زنه و گاز رو تا ته پر می‌کنه و به سرعت از اون خیابون خارج می‌شیم. پیروزمندانه می‌خندم و برای جلوگیری از افتادنم، دست‌هام رو چفت شونه‌های لاغرش می‌کنم و نفس آسوده‌ای می‌کشم:
- هـوفــ.... به خیر گذشت انگار!
دردی که از ترس و وحشت حسش نمی‌کردم، دوباره به جونم میفته. چند تا خیابون رو که رد می‌کنیم، صورت جمع می‌کنم و دستی روی شونهِ فرشته‌ نجاتم می‌کوبم:
- خب دیگه؛ بزن‌ کنار عمو.
سرعتش رو کم می‌کنه و صداش رو بالا می‌بره:
- کجا بزنم کنار این وقت ظهر؟ سگ پر نمی‌زنه توی خیابون! خونه‌ت کجاست بگو ببرمت همون جا.
بی‌حوصله می‌غرم:
- من همین گوشه موشه‌ها پیاده می‌شم، نگه‌‌دار.
با سماجت، گاز رو پر می‌کنه و می‌گه:
- آدرس!
لب تر می‌کنم و انگار که ناراضیم، بی‌میل مسیر رو نشونش می‌دم:
- برو، برو سمت جاده قدیم.
کف دستم رو چند بار از بالا تا پایین روی سوراخ های دماغم می‌کشم:
- مصرفت چیه؟
- به تو چه!
- چند سالته؟
- باز هم به تو چه!
عصبی چنگی به موهاش می‌زنه و پشت چراغ قرمز می‌ایسته:
- به تو چه جواب آدمی نیست که کمک کرد از دست ساقی فرار کنی.
نچ کشداری می‌کشم:
- گیر نده خب؟ حالم خوش نیست. خلاصم کردی از دستش، خب دست خوش مدیونتم! حالا راهت رو برو.
هم‌چنان پا فشاری می‌کنه:
- نگفتی چند سالته!
کلافه و عصبی داد می‌زنم. فریادم بینِ صدای موتور و باد شدید می‌پیچه:
- اه... بیست سالمه! بیست. حله؟ می‌کشی بیرون اَ ما؟ ولمون می‌کنی؟
از بالا پایین شدنِ شونه‌هاش معلومه داره نفس می‌گیره تا من رو از روی موتور پَرت نکنه پایین. تا رسیدن به مقصد چیزی نمی‌گه و من هم‌چنان بدن درد، عصبی و پرخاشگرم کرده. مطمئنم رنگم پریده و لب‌هام خشکِ خشکه. اوایل جاده، به سمت پلوت‌ها و خونه‌های آجری و خشتی، وارد خیابون فرعی و وارد کوچه نسبتا‌ مخروبه می‌شیم. چند تا خونه چسبیده به‌هم با درهای زنگ زده و رنگ و رو رفته که سیمان‌کشی‌‌های دیوارهاش ریخته بود و آجرهای نارنجی رنگش مشخصه. لاستیک‌‌های موتور که روی محوطه خاکی کشیده می‌شه، من رو بی‌قرارتر می‌کنه برای رسیدن به خوشیِ پوشالیم:
- خاکی رو رد کن. اون کوچه رو می‌بینی؟ همون تاریکه... هان خوبه همین‌جا نگهدار.
با چندش نگاهی به محله تاریک و داغون‌مون می‌ندازه. پیاده می‌شم و بدون توجه بهش راه خونه رو پیش می‌گیرم:
- دختر خانوم؟
بی‌توجهی خرجش می‌کنم و کلید رو توی قفل می‌چرخونم، در با صدای قیژی باز می‌شه.
- با تواما! نمی‌خوای بگی اسمت چیه؟

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید :

این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

نظرات رمان ماه و پناه
  • زینب

    در پارت 150

    خسته نباشی نویسنده امیدوارم ماهرخ الان واقعاخوشبخت باشه بعداین همه سختی خوشبختی حقشه

    ۳ سال پیش
  • نازنین مرادخانلو | نویسنده رمان

    ماهرخ واقعی فوت کرده🥲

    ۳ سال پیش
  • دلارام

    در پارت 150

    واقعا ماهرخ واقعی فوت کرده اخه چرا واقعا یه لحظه نفسم گرفت عزیزم

    ۱ ماه پیش
  • دلارام

    در پارت 110

    رمانتون واقعا عالیه یعنی واقعا این یه داستان واقعیه چقدر سختی کشیده این دختر چ روزایی رو. پشت سر گذاشته یعنی واقعا شوهرشو جلوش خوراک سگا کردم به دختر 20ساله چقدر مگه جون داره

    ۱ ماه پیش
  • دلارام

    در پارت 70

    ماهی بدبخت ای بمیری نواب مفنگی

    ۱ ماه پیش
  • Sara

    در پارت 780

    بعدازمدت هایه رمان خیلی قشنگ خوندم ممنون ازنویسنده ی عزیزولی ای کاش پایان عشق شیداومانی این نمیشدولی بازم خیلی قشنگ بودممنون ازت نویسنده ی عزیز🥹🫀

    ۳ ماه پیش
  • .....

    در پارت 650

    سلام رمان زیبائیه تازگی ها پیدا کردم و شروع کردم به خوندن اما اینکه ماهرخ جوری برخورد میکنه که انگار عاشق سامیاره مضخرفه چون بخاطر اینکه با سامیار ازدواج نکنه زندگی خودشو خراب کرد

    ۴ ماه پیش
  • Yalda

    0

    فصل دوم نداره؟

    ۷ ماه پیش
  • شهناز

    در پارت 360

    اره خیلی جذابه که حتی نون هم نخوردم تا تمومش کنم

    ۹ ماه پیش
  • شهناز

    در پارت 160

    عالیه خسته نباشی اخر سامیار پیداش میکنه

    ۹ ماه پیش
  • بی نام

    در پارت 10

    چراانقد بیچاره ست فکر میکرم بیچاره ترین خودمم بهم امیدواری داد ممنون

    ۱۲ ماه پیش
  • بی نام

    در پارت 60

    عالی بود ممنون ازنویسنده

    ۱۲ ماه پیش
  • ایزدی

    در پارت 40

    تازه شروع کردم فعلا نظری ندارم

    ۱ سال پیش
  • مولایی

    در پارت 210

    عالی بود ممنون

    ۱ سال پیش
  • مولایی

    در پارت 140

    عالی بود ممنون

    ۱ سال پیش
  • مولایی

    در پارت 131

    داستان بی نظیره

    ۱ سال پیش
  • مولایی

    در پارت 110

    عالی بودممنون

    ۱ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟