لیست کلیه پارتهای رمان ماه و پناه : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 78
-
رمان ماه و پناه - پارت 21
-انگشت یکیشون به تو بخوره جلوی چشمهات میدم سگهامون تیکه پارهش کنن. -نترس خب؟ نترس. جلدی بپر برو تخلیهت کنن تا به ریشهی موهات آسیب نزده. با تعلل و ترید پیاده میشم و پاهام رو روی زمین میکشم. کف دستهام عرق کرده و دومان اونقدر شدیده که جلوی پام رو نمیبینم. بیمیل و ترسیده وارد سوله...
بروزرسانی در : ۱۰۲۱ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 22
آنی ذهنم خالی از هر فکری میشه و مکان برام ناآشنا بهنظر میرسه. سر انگشتهام رو روی پیشونیم میکشم و وا رفته جلوی پاش ولو میشم: -وای مغزم ریست شد! پلکهام رو کشدار از هم فاصله میدم و خودم رو جمع و جور میکنم. یه دستم رو به دستهی صندلیش میگیرم و نفسم رو پر صدا بیرون میفرستم. برای ی...
بروزرسانی در : ۱۰۱۹ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 23
-توی آتیش دست و پا میزد و توی همون روزهای سنگین بود که ماجرای من رو هم فهمید. قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، ماشین آداش به سرعت وارد باغ و آداش فورا پیاده میشه. سیگارش رو روی زمین پرت میکنه و نیم نگاهی به تراس میندازه. گوشهی لبش به سمت بالا کشیده میشه و همونطور که محکم و بلند گام برمیدار...
بروزرسانی در : ۱۰۱۷ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 24
-من رو ببین عملی! برای من ادا و اصول نمیای خب؟ یه گلوله وسط کلهی پوکت حروم میکنما! فریادش عین تیر گلوله به مغزم اصابت میکنه: -فـــهمیدی؟ زبونم توی دهنم خشک شده و نمیتونم تکونش بدم. چشمهام درشتتر از حد معمولش گشاد میشه و وحشتزده از سر ناچاری سر تکون میدم. یه تای ابروش رو بالا می...
بروزرسانی در : ۱۰۱۲ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 25
گردنم رو جمع میکنم و پشت سرهم پلک میزنم و اشکهام بیوقفه عین ابر پاییزی میبارن: -نه نه نه به خدا نه. صدا... صدا... آب دهنم توی گلوم میپره و مکرر سرفه میکنم. عصبی فریادی سر میده و من بوی سوختگی و صدای آتیشسوزی رو واضح میشنوم. گوشهام هنوز از شدت انفجار زنگ میزنه. همین که فشارش دست...
بروزرسانی در : ۱۰۱۰ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 26
-فرشتهها مبرا از گناهن، درست برعکس من... یک باره ادامه حرفش رو نمیشنوم. انگار که کر شده باشم، بیاراده توی غالب حزن و رنج فرو میرم. سامیار رو توی یک قدمیم از دست دادم، کاش همون لحظه که شناختمش صداش میزدم. ویلایی که از عمو به سامیار و سیروان ارث رسیده بود درست ته اون کوچهای قرار داشت که او...
بروزرسانی در : ۱۰۱۰ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 27
موسی سعی در پنهون کردن دستهای لرزون و تیک عصبی پرش پلکش، مثل قبل جواب سامیار رو میده: -چرا باید دروغ بگم؟ دستهاش رو بالا میگیره و اشاره به دستبندش میکنه: -ببینید چه جوری من رو خوار و ذلیل کردید! بهخاطر یه ماشین قرض و یه ویلا اجاره دادن! سامیار بیتوجه به وراجیهای تصنعیش عکس پرین...
بروزرسانی در : ۱۰۱۰ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 28
-آرزو یادت نره. نمنمک زخم دل سامیار خودی نشون میده. هالهای از غم چهرهش رو میپوشونه و با غم وافری میگه: -که چی بشه؟ با چه دل و دماغی آرزو بکنم وقتی همهشون به حسرت تبدیل شدن؟ هوم؟ صدا از هیچکدومشون در نمیاد! سامیار بعد از چندین سال بالاخره زبون باز میکنه: -بچه که بودم آرزو میک...
بروزرسانی در : ۱۰۱۰ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 29
-هوم از نظر من که لذت بخشه. صندلی شیدا درست مقابل تن به زمین خوردهم وایمیسته. صداش میلرزه و نگاه نگرانش رو به آداش میدوزه: -داری چیکار میکنی؟ صدای عربدهت کل محدوده رو برداشته. تیز و برنده نگاه به شیدا سوق میده: -مواظب نبودی نه؟ چشم ازش برداشتی که برامون دم درآورده دیگه. تف م...
بروزرسانی در : ۱۰۱۰ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 30
-تو باید به خانوادهت برسی، هرجوری که شده راهت رو هموار میکنم. کف دستهاش رو دو طرف صورتم قرار میده و انگشتهای شستش رو زیر چشم هام میکشه: -من رو باور داری؟ هوم؟ مکرر سرم رو به نشونهی تایید بالا پایین میکنم. زهرخندی میزنه و سرم رو به آغوش میکشه. -تو خواهر مانی، تو جونِ جونمی،...
بروزرسانی در : ۱۰۱۰ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 31
کلافهتر پا روی زمین میکوبم: -دارم دیوونه میشم. به سختی پلک باز و منگ با چشمهای خوابآلودش نگاهم میکنه: -چیشده دختر؟ ترسیده زمزمه میکنم: -چیشده؟ داداشت ما رو فروخته، ما الان باید لب مرز میبودیم ولی ببین روی تخت آسوده گرفتیم خوابیدیم. یکهخورده سر به چپ و راست میچرخونه و...
بروزرسانی در : ۱۰۱۰ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 32
نگاه روی رگهای برجسته گردنش میکشم و با صدا بزاق دهنم رو فرو میخورم. یهجوری قالب تهی میکنم که انگار من متهمم و سامیار بازجو. با تته پته میگم: -من رو... نواب توی قمار فروخته، اونجا با شیدا آشنا شدم. حرص زده به سمتم خم میشه که با جیغ خفه و کوتاهی یه قدم به عقب برمیدارم. چشمهای خون...
بروزرسانی در : ۱۰۱۰ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 33
دستهام دور کمرش حلقه میشه و صورتم به سینهش میچسبه. با ندامت و خجالت میپرسم: -بابا، مامانم خوبن؟ هنوز توی قلبشون جا دارم؟ -سر پا میخوایید قصه تعریف کنید؟ بیاید بشینید اینجا. مانی میخنده و دست دور گردنم چفت میکنه: -اخمو، بدتر هم شده! از لحن بامزهش لبهام به خنده باز میشه. د...
بروزرسانی در : ۱۰۱۰ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 34
-هر چیزی که لازمه رو از من بپرسید، ماهی واقعا کارهای نبود که از چیزی خبر داشته باشه. زنگ آیفون به صدا درمیاد و مانی همینطور که به سمت در میره، با تمسخر صداش رو بالا میبره: -آره از اون بپرس آخه پدرِ مافیا خودشه. با اضطراب چشم از مانی میگیرم: -مامان و بابام اومدن؟ ایوای... اگه من ...
بروزرسانی در : ۱۰۱۰ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 35
-حرف حرفِ رئیسه. نگران خطاب به هر دو تاشون میگم: -شما نمیدونید اونا کین و چه کارهایی از دستشون برمیاد، من میترسم. لبهای مانی روی شقیقهم میشینه مهربون لب باز میکنه: -اونا با من و تو طرف نیستن دیگه، با پلیس طرفن. همه چیز درست میشه بذار آب راه خودش رو پیدا کنه و توی رود جاری بشه...
بروزرسانی در : ۱۰۱۰ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 36
گرمای دست شیدا آتیش به جون مانی میندازه و تپش قلبش رو بالا میبره و به ثانیه نمیکشه که حس یخ و سردی تموم جونش رو فرا میگیره و ضربان بیامون قلبش رو سرکوب میکنه. دستش رو از دست شیدا بیرون میکشه و خیره با آسمون گریون، پنجهی گرمش رو لای موهاش فرو میکنه... (بماند که خواب و خیال من آشفته کرد...
بروزرسانی در : ۱۰۱۰ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 37
توجهای به صدای غمزده و لحن دلمردهش نمیکنم و فورا مخدر رو از دستش میقاپم: -اینها پیش تو بودن صدات درنمیومد نامرد؟ کش و سرنگ رو از جیب سویشرم خارج میکنم: -به خدا جونم به این لامصبا بستهست ... کش رو که بالاتر از آرنجم میبندم صدای نفسهاش کلافه بلند میشه ولی از جاش تکون نمیخو...
بروزرسانی در : ۱۰۱۰ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 38
دستم رو مشت میکنم و عقب میکشم: -باشه اصلا هرچی خودت بگی، الان کجا میریم؟ خونه بابام؟ سیبک برآمده گلوش تکون میخوره: -میریم شکایتت رو بنویسی، خیلی دست دست کردیم. مطمئنا تا الان فهمیدن دخترها از مرز رد نشدن و یهجای کار میلنگه. مضطرب دستی به صورتم میکشم: -من خیلی میترسم، از ای...
بروزرسانی در : ۱۰۱۰ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 39
-خیر که... متاسفم که حامل این خبر بد هستم... سامیار پا به پای بایگان میکوبه و پر تشویش و عاصی میگه: -دِ حرف میزنی یا به حرفت بیارم. چی شده هی تف قورت میدی برای من! دوباره بزاق دهنش رو با صدا قورت میده و کلماتش رو پشت سر هم ردیف میکنه: -برادر شیدا خانم گویا همون روزی که ما دختره...
بروزرسانی در : ۱۰۱۰ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 40
بامحبت فشاری به شونههام وارد میکنه: -درضمن همه کنارتیم، هر جور و هر چیزی که بخوای به بهترین شکل ممکن برات فراهم میکنم تا با درد و اذیت کمتری پاک بشی. نفسش رو آه مانند بیرون میفرسته و با تموم خواهشی که صداش رو احاطه کرده ادامه میده: -برگردیم خونه ماهی! فضای خونه بدون تو مریضه. ...
بروزرسانی در : ۱۰۱۰ روز پیش
