لیست کلیه پارتهای رمان ماه و پناه : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 78
-
رمان ماه و پناه - پارت 41
-یه توضیح به همهتون بدهکارم. به تو، بابام، مامانم، مانی... به همهتون! بذار... بذار قفل زبونم پیش تو باز بشه که بدترین ضربه رو به تو زدم. -دیرم شده! به زور به سمت خودم برش میگردونم و مصر اصرار میکنم: -فقط چند دقیقه! محکم پلک روی هم فشار میده و سینهش سنگین بالا و پایین میشه. انگ...
بروزرسانی در : ۱۰۱۰ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 42
-نه عزیزدلم، بیشتر قصدش این بود که تو خونهی خودتون رو ببینی و ترغیب بشی برای ترک! وگرنه من و مانی؟ محاله ممکنه. ازش فاصله میگیرم و به صورت معصوم و گرفتهش نگاه میکنم. شاید خودشون متوجه نشن ولی خیلی به هم میان: -من نگاههای داداشم رو خوب میشناسم شیدا خانم! چشمهاش دودو میزنه برات. یه...
بروزرسانی در : ۱۰۱۰ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 43
-تو بیپناهی؟ توی این خونه، کنار ماهی احساس بیپناهی میکنی؟ ورد زبون ماهرخ تویی. سامیار اینقدر از بیثبات بودن شخصیت ماهی میترسه که نمیذاره دست قانون هیچ جوره بهت برسه! اینا رو میدونی و اینجوری میکنی؟ شیدا بغضآلود و دلخور نگاه ازش نمیگیره و لب جلو میده! معلومه مانی نه بخشیده و نه میخ...
بروزرسانی در : ۱۰۱۰ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 44
-چند سال پیش توی جاده شمال بهمون خبر دادن بر اثر منفجر شدن یه ماشین، ماشین خواهر بایگان هم از کنترل خارج شده و با یه تصادف زنجیرهای که بهوجود آورده درجا فوت کرده. ماهی مبهوت دستش رو جلوی دهنش میگیره و چشمهای خمارش رو گرد میکنه: -واقعا؟ یعنی تو حدس میزنی آداش باعث... سامی غرق چشمها...
بروزرسانی در : ۱۰۱۰ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 45
بایگان عقب میکشه و من سعی میکنم جعبهها رو جابهجا کنم. سامیار با کج خلقی رو به رفیقش حرص میزنه: -ماتت برده؟ چته بایگان؟ ببین داره چیکار میکنه. شونههاش میپره و دستپاچه دستش رو روی جعبه میذاره و مانع من میشه: -شما عقب وایستین لطفا! الان بچهها میان. بیدلیل بغض میکنم و غیر...
بروزرسانی در : ۱۰۱۰ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 46
چهارستون تنم به لرزه میفته و دلم از شدت ترس هری میریزه! اون شب رو یادش نرفته پس. انگار که آب جوش روی تنم ریخته باشن وا میرم و بیچارهوار نگاهش میکنم. پشت کمرم تیر میکشه، چه جوری میتونم بهش بگم اون کفتار چه بلایی سرم آورده؟ چه جوری بگم که رگ غیرتش نترکه! به تتهپته میفتم و دست و پام رو گم...
بروزرسانی در : ۱۰۱۰ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 47
-بهم گفت عزیزمن؛ دوست داشتم بمیرم. قلبش رو تیکه تیکه کردم، از زندگی انداختمش، موهاش رو سفید کردم! باز هم بهم میگه عزیزمن. پریشون احوال شقیقهم رو به دستهی صندلیش میچسبونم: -کاش میذاشتی خودم رو اون شب خلاص کنم. من لایق به تلاطم افتادن خانوادهم نیستم. با محبت تموم دست روی سرم میکشه و...
بروزرسانی در : ۱۰۱۰ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 48
بایگان جلوی پاش بلند میشه و به شونههای پهن و قدمهای محکم رفیقش نگاه میکنه: -حداقل بهخاطر خودش و خودت ببرش. تو میتونی با زن تزریقی بسازی؟ در رو باز میکنه و میون چهارچوب میایسته: -دیگه قرار نیست با کسی بسازم! دیگه نمیذارم کسی مجبور به کاریش بکنه! در به طاق کوبیده میشه و بایگان...
بروزرسانی در : ۱۰۱۰ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 49
-هیـــس... داریم بههم دیگه کمک میکنیم تا دفتر اون روزها رو ببندیم دیگه، سعی کن بهش فکر نکنی. سرم رو به طرفین تکون میدم وفین فینی میکنم: -مگه میتونم فکر نکنم؟ بیشتر از دو ساله که هر شب با اون صحنه به خواب میرم و هر صبح باهاش بیدار میشم. آه جگرسوزی میکشه و صدای بغضدار آتیش به قلبم...
بروزرسانی در : ۱۰۱۰ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 50
لب برمیچینه و مایوس ادامه میده: -خیلی میترسه، اون عوضی سر مواد رسوندن بهش زجری بهش داده که بند دل ماهی تا ته عمر پاره شده. مانی، دست خودش نیست که باز نیش میزنه به جون شیدا: -منظورت از عوضی، همون بردارته دیگه؟! شیدا با شرمندگی سر پایین میندازه برای بار هزارم صدای شکستن قلب شیشه...
بروزرسانی در : ۱۰۰۹ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 51
-ولی انتظار نداشته باش من هم یادم بره یا سعی کنم فراموشم بشه. چون نمیتونم به دل خرد شدهم حالی کنم به این زودی ببخشه و خودش رو ترمیم کنه! عین یه گل پژمرده یه گوشه کز میکنم و وارد یه راه خاکی که میشیم، و چنان ترسی جونم رو به احاطه خودش درمیاره که لب و زبونم بهم دوخته میشه و نمیتونم جوابش ...
بروزرسانی در : ۱۰۰۸ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 52
-عزیزم، جواب آزمایشت اومده و خدا رو شکر میتونیم سمزدایی تدریجی رو از الان شروع کنیم. آمادهای؟ -درد میکشم؟ -هفتهی اول رو فقط! درد بعدش هم جوری نیست که فکر فرار رو به سرت بندازه. -چقدر طول میکشه تا پاک بشم؟ صندلی رو میکشه و کنارم میشینه و شمرده شمرده شروع میکنه به توضیح دادن: ...
بروزرسانی در : ۱۰۰۷ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 53
حرکت میکنه و توی یه قدمیش میایسته. چقدر خوشحاله که این موقعیت بالاخره پیش اومد تا اون هم از خودش دفاع کنه و دلایلش رو بگه: -هردفعه خواستم دهن باز کنم و از خانوادهم و شغلش شریفشون بگم، عشقت کوبید توی دهنم. هردفعه خواستم عشقمون رو نادیده بگیرم و باهات روراست باشم، ترسیدم بشنوی و بری. حرصی ...
بروزرسانی در : ۱۰۰۶ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 54
-شاید چند سال بعد اینقدر غرق پیشرفت و آرامش باشی که این روز و این حرفها رو یادت نیاد! خدا رو چه دیدی. تن میچرخونه و پشت به شیدای خشک شده، از سوئیت بیرون میزنه و صدای بسته شدن در، مثل نارنجکی که ضامنش کشیده شده شیدا رو منفجر میکنه. میون و یاس و شکستگی و ناباوری، از اعماق وجودش زجه میزنه و...
بروزرسانی در : ۱۰۰۴ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 55
خش خش پلاستیکی توجهم رو به پشت سرم جلب میکنه. با طمانینه گردن میچرخونم و حیرون و ناباور بهش نگاه میکنم. چقدر نگرانی چشمهای همیشه جدیش به دلم میشینه. کیسهی حاوی آبمیوه و کمپوتهای متنوع رو روی سینی انتهای تخت ول میکنه و بدون تعارف کنارم جا میگیره. بعد از چند هفته اومده دیدنم و من چقدر نق...
بروزرسانی در : ۱۰۰۳ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 56
-خوشبخت! آستینهام رو بالا میزنم و دستهای کبودم رو نشونش میدم: -خیلی خوشبختم! هر روز سمزدایی میشم و درد نفرتانگیز بعدش جونم رو تا حلقم بالا میاره. با اینکه چند دقیقهست و زیاد طولانی نیست، ولی همون چند دقیقه مرگ رو تجربه میکنم. به صورت رنگ پریده و لبهای خشکم اشاره میزنم: -آب ...
بروزرسانی در : ۱۰۰۲ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 57
دست خودم نیست که آواهای نامفهومی از بین لبهام خارج میشه و کم کم صدام اوج میگیره و انگار که انرژیزا خورده باشم؛ بدنم جون میگیره و بلند میشم. روزیهایی که با نواب زندگی کردم درست مثل یه فیلم از جلوی چشمهام رد میشن و خوی وحشتناکم رو بیشتر انگولک میکنه تا اتاق هیجده متریم رو بههم بریزم. عین...
بروزرسانی در : ۱۰۰۱ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 58
-انشاءالله. تو فقط خودت رو کنترل کن. تموم احساسش به سرانگشتهاش هجوم میارن و خارج از اختیارش، خودشون رو به آرنج ظریف و باندپیچی شدهی ماهی میکشن: -تو فقط به خودت صدمه نزن! بقیهش با من. شرمزده لب میگزه و دل بیقرار سامیار رو زیر و رو میکنه اون گونههای رنگ گرفتهش: -یه صداهای توی...
بروزرسانی در : ۱۰۰۰ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 59
-نمیخوام مامان و بابام بفهمن چه روزهایی رو گذروندم. حتی... حتی قرار نیست از اعتیادم و ترکش چیزی بهشون بگیم! میترسم گند پنهون کاریمون با اومدن پیش شما دربیاد. آه سردی میکشم و نگاهش میکنم: -مانی میگفت مامانم افسردگی شدید داره و ممکنه هر خبر ناگواری اون رو به کام مرگ بکشونه. قطره اشک د...
بروزرسانی در : ۹۹۸ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 60
اشکهام میجوشه و مثل خودش میبارم. با قلبی مملو از شادی مقابلش زانو میزنم و با تموم وجود فرشتهی نجاتم رو بغل میکنم. تنم رو از خودش جدا میکنه و دستهای لرزونش صورت خیسم رو به احاطه درمیاره: -رنگ و روت، برق چشمهات، زیر چشمهای پر شدهت... هق میزنه و صورتم رو میبوسه: -خدایا شکرت......
بروزرسانی در : ۹۹۶ روز پیش
