لیست کلیه پارتهای رمان ماه و پناه : پارت های 61 تا 78
تعداد کل پارت های منتشر شده : 78
-
رمان ماه و پناه - پارت 61
-این روزها عجیب و غریب بوی غریبگی میدی شیدا! انگار بست نشستی توی فریزر که تموم وجودت یخ زده و سعی میکنی هر روز بیشتر ازم فاصله بگیری. چرا یه کلمه نمیگی توی نبودم چه اتفاقی افتاده که از این به اون رو شدی؟ هوم؟ مبهوت، دستهاش از حرکت وایمیسته و بعد از مکث خیلی کوتاهی، مصنوعی اخم میکنه: -ا...
بروزرسانی در : ۹۹۴ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 62
پروانههای عشق توی دلم به پرواز درمیان و بند بند وجودم رو میون دلهرهای عجیب، از شدت شوق میلرزه. کاش اونقدرها جرات داشتم که برم دستش رو بگیرم و بهش بگم چقدر به آرامش وجودش نیاز دارم. در بزرگ خونه باغ با صدای تیکی باز میشه و من... برمیگردم به دوسال قبل! درست روزی که با گریه و کوله باری از غصه، ...
بروزرسانی در : ۹۹۲ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 63
-هیچوقت! حتی اگه شما بخوایین... بعد از کلی درد دل و رفع دلتنگی، قرصش اثر میکنه و نمنم خواب پلکهاش رو به آغوش خواب میکشه. پاورچین پاورچین از اتاق خارج میشم و نور مهتابی رنگ چراغ تراس، پاهام رو به اون سمت میکشونه. بیسر و صدا وارد تراس میشم و با شیطنتی که چند هفتهست توی وجودم روشن شده، د...
بروزرسانی در : ۹۹۱ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 64
-هــیس! چته؟ چشم غرهای حوالهش میکنم و دستم رو روی سینهم میذارم: -ترسیدم! چرا اینجوری جلوی آدم ظاهر میشی؟ لب به دندون میکشم و مسخره زیر لب زمزمه میکنم: -بسمالله الرحمان الرحیم... اون خندهی توی چشمهاش تضاد زیبایی با صورت جدیش بهوجود آورده و دلم پتانسیل این رو داره که هر ل...
بروزرسانی در : ۹۸۹ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 65
-بیچاره بابا بهخاطر اینکه من هم توی جشنتون شرکت کنم زابهراه میشد و باهامون میومد. سر میچرخونم به پیشونی و گردن تَرش نگاه میکنم: -بعد از اون سال، باز هم ادامه دادید؟ سرش رو به نشونه مثبت بالا پایین و یه دستش رو توی جیب شلوار جینش فرو میکنه: -آره. ولی نه مثل قبل! نه دل خوشی داشت...
بروزرسانی در : ۹۸۸ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 66
-خسته شدی؟ آخه دو پاره استخون و چه به پیادهروی؟ حتی توی این لحظه شوک توام با بهتزدگی؛ غرغرهاش هم برام شیرین نیست. صورتم آویزون میشه و مایوس میپرسم: -جدی گفتی؟ جدی گفتی که میخوای برای همیشه میری؟ با چند قدم بلند به سمتم میاد و تموم التماسم رو توی چشمهام میریزم و بیقرار میگم: ...
بروزرسانی در : ۹۸۶ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 67
از شدت حرص، لب جمع میکنم و موبایلم رو با صورتی کج شده توی جیبم جا میدم. همین که میخوام از روی چوب بپرم، موتوری با سرعت عجیب، از پشت مانتوم روبه چنگ میگیره و توی یه ثانیه روی زمین کشیده میشم. از ته دلم نعره میتپم و این تن و بدنمه که هی روی زمین کوبیده میشه و درد استخونهام رو میسوزنه. ...
بروزرسانی در : ۹۸۴ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 68
برای لحظهای نفسم میره و قلبم از تپش میفته. میخواستن من رو بکشن؟ سایه به سایهم میومدن و منِ سربه هوا نفهمیدم؟ گردنبندی که دور گردنمه نمیذاره سر بچرخونم. بلند میزنم زیر گریه که سامیار دستپاچه بلند و روی صورتم خم میشه: -ماهی؟ ماهرخ جان؟ گریه نکن دختر داری میخ میکوبی روی مغزم! صورتم ر...
بروزرسانی در : ۹۸۲ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 69
-گفتم اگه همینجوری خوب بمونی و نظرت درموردم عوض نشه بهت میگم! لحظهای رگ کنار شقیقهش باد میکنه و صورتش به کبودی میزنه. ترسیده دستش رو ول میکنم و با لکنت صداش میزنم: -سامـ...ـی... مچش رو از حصار انگشتهام آزاد میکنه و به سرعت برق و باد از جلوی چشمهام ناپدید میشه. با دهنی باز به ج...
بروزرسانی در : ۹۷۹ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 70
-اون روزی که حلقه رو از دستم گرفتی و گفتی؛ این به دست یه آدم بیلیاقت نمیاد، فهمیدم بد خراب کردم! با این که هزار بار توی لفافه بهم گفتی پروندهم رو توی دلت بستی، دل خرم بهجای این که ازت فاصله بگیره، بدتر بهت چسبید و وابستهت شد. هق کوتاهی میزنم و دستم رو جلوی لبهام میگیرم: -چقدر بهش بگم...
بروزرسانی در : ۹۷۷ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 71
-عشق واقعی مثل چای قند پهلو، تلخی رو شیرین میکنه! حتی وقتی نداریش هم، فکرش دلت رو میبره و به تپش میندازه. دلم ضعف میره برای تعریفش از عشق و ناخواه؛ دست دور کمرش میپیچم و ذوقزده، با دست دلی که از شوق اعتراف میلرزه میگم: -دلم... تماما مال تو! با چسب دوقلو بچسونش به دلت و من رو بیشتر ا...
بروزرسانی در : ۹۷۳ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 72
-میخوام درمورد شیدا یه چیزی بهت بگم! فقط باید یه قولی بهم بدی. فورا سر از شونهش جدا و با دلخوری مشهودی، لب به گله باز میکنم: -خیلی ازش دلخورم سامی جون! گوشیش که کلا خاموشه، خبری هم که ازش نیست. از مانی و توام که خبرش رو میگیرم، مثل جاده چالوس پیچم میدید. قیافهم آویزون میشه. کسی که...
بروزرسانی در : ۹۷۰ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 73
-چند ساله که روز تولدم رو یادم رفته بود! انگار که مرده بودم، شما... دوباره زندهم کردید. مامان تصنعی اخم و بابا با صدای بلند اعتراض میکنه و مشت آرومی روی کمرم میکوبه: -درست حرف بزن بچه! توی روز تولدت مُردم مُردم میکنه! دستش رو میگیرم و سپاسگزار میبوسم. لبهاش به پس سرم میچسبه و بم...
بروزرسانی در : ۹۶۷ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 74
-دیگه ببین من چقدر خوشبختم که تک ستارهی ماه روی زمین شدم. نفسهای داغش که توی گوشم میپیچه، تنم رو به عرق میندازه و زانوهام رو خالی میکنه. همین که میخوام پیشونی به سینهش تکیه بدم، باغ میلرزه و صدای مهیب انفجار، مویرگهای مغزمون رو پاره میکنه و تیر چراغ برق رو از جا میکنه و باغ و خیابون...
بروزرسانی در : ۹۶۵ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 75
-تو چرا سرخ و سفید میشی بچه؟ هوم؟ چی توی مغزت رخ داد باعث شد تبدیل به لبو بشی؟ صدای مشکوک مامان از رویا جدام میکنه و شونههام رو میپرونه. تصنعی دستم رو روی قلبم میذارم و برای رد گم کنی چشم درشت میکنم: -چی میگی مامان؟ سرخ و سفید شدن چه داستانیه دیگه؟ آفتاب صورتم رو داغ کرده. من گشنمه ا...
بروزرسانی در : ۹۶۱ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 76
-زمین بندازم؟ نشنیده قبوله عشقم. نرم میخنده و انگشت میون انگشتهام میپیچه: -هیچوقت نشنیده چیزی رو قبول نکن! شاید به ضررت تموم بشه. دلم برای صدای بم و مردونهش ریز ریز میریزه. نفس سنگینم رو فوت میکنم و محو صورت مهربونش میگم: -تو پناه منی! بیشتر از عالم و آدم کمکم کردی و تو بدترین ...
بروزرسانی در : ۹۵۸ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 77
دستش رو بین دستهام میگیرم و سر انگشتهاش رو به پاس عشق و سپاسگزاری میبوسم و میپرسم: -شیدا چی میشه پس؟ -باید منتظر رای دادگاه بمونیم عزیزم. من و بایگان همهیی تلاشمون رو کردیم تا کارش به جای باریک نکشه. میدونم که غم شیدای عزیزم تا ابد ته دلم سنگینی میکنه. تقدیر عجیبم، به دست کسانی...
بروزرسانی در : ۹۵۴ روز پیش
-
رمان ماه و پناه - پارت 78
بعد از پا زدن پوتین و سر کردن کلاهم، از اتاق خارج میشم و بدون اینکه به آشپزخونهی اپن نگاهی بندازم، از در بیرون میزنم. بابا تا من رو میبینه دستش رو به سمتم دراز میکنه. با تعجب به جای خالی پسرها نگاه میکنم و نگاه سردرگمم رو به اینطرف و اونطرف میکشونم: -پسرا کجان پس؟ دستم رو میگیره...
بروزرسانی در : ۹۴۶ روز پیش
