ماه و پناه به قلم نازنین مرادخانلو
پارت شانزده :
انگار یکی قلبم رو میون مشتش میگیره و تا میتونه میچلونه و فشارش میده و قلب داغونم، داغونتر میشه. یه دختر بچه! پس پدر و مادرش کجا بودن؟ کجا بودن که به داد دخترشون نرسیدن؟ لبهام میلرزه و به زحمت گردن میچرخونم و خفه و لرزون میپرسم:
-خوا... خواهرت چیشد؟
رگ کنار شقیقهش بیرون میزنه و صورتش رنگ خون میگیره. فکش جابهجا میشه و دست مشت شدهاش رو کنار پاهاش ن
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
امیررضا
0رمانشو خیلی دوست دارم هیجان انگیزه فقط پارت های 17به بعدش برام نمیاد
۳ سال پیش
نازنین مرادخانلو | نویسنده رمان
سایت رو رفرش کن گلم
۳ سال پیشسارا
0سلام منم به این شیدامشکوکم،احساس میکنم از قبل این ماهرخ رو میسناشه
۳ سال پیش
نازنین مرادخانلو | نویسنده رمان
اینم ممکنه😬
۳ سال پیشاسرا
0حالادلمون به حالااینابایدبسوزیاازشون منتفربشیم
۳ سال پیش
نازنین مرادخانلو | نویسنده رمان
کدوما؟😂
۳ سال پیشزهرا
0میگم نکنه شیدا عاشق یکی از پسر عموهای ماهرخ بوده آخه یه جوری با اون رفتار میکند انگار اونا میشناسه شاید باباش پلیس بوده
۳ سال پیش
نازنین مرادخانلو | نویسنده رمان
نمیدونم ممکنه😬
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

شهناز
0عالیه خسته نباشی اخر سامیار پیداش میکنه