پارت شانزده :

انگار یکی قلبم رو میون مشتش می‌گیره و تا می‌تونه می‌چلونه و فشارش می‌ده و قلب داغونم، داغون‌تر می‌شه. یه دختر بچه! پس پدر و ‌مادرش کجا بودن؟ کجا بودن که به داد دخترشون نرسیدن؟ لب‌هام می‌لرزه و به زحمت گردن می‌چرخونم و خفه و لرزون می‌پرسم:

-خوا... خواهرت چی‌شد؟

رگ کنار شقیقه‌ش بیرون می‌زنه و صورتش رنگ خون می‌گیره. فکش جابه‌جا می‌شه و دست مشت شده‌اش رو کنار پاهاش ن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شهناز

    0

    عالیه خسته نباشی اخر سامیار پیداش میکنه

    ۱۰ ماه پیش
  • امیررضا

    0

    رمانشو خیلی دوست دارم هیجان انگیزه فقط پارت های 17به بعدش برام نمیاد

    ۳ سال پیش
  • نازنین مرادخانلو | نویسنده رمان

    سایت رو رفرش کن گلم

    ۳ سال پیش
  • سارا

    0

    سلام منم به این شیدامشکوکم،احساس میکنم از قبل این ماهرخ رو میسناشه

    ۳ سال پیش
  • نازنین مرادخانلو | نویسنده رمان

    اینم ممکنه😬

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    0

    حالادلمون به حالااینابایدبسوزیاازشون منتفربشیم

    ۳ سال پیش
  • نازنین مرادخانلو | نویسنده رمان

    کدوما؟😂

    ۳ سال پیش
  • زهرا

    0

    میگم نکنه شیدا عاشق یکی از پسر عموهای ماهرخ بوده آخه یه جوری با اون رفتار میکند انگار اونا میشناسه شاید باباش پلیس بوده

    ۳ سال پیش
  • نازنین مرادخانلو | نویسنده رمان

    نمی‌دونم ممکنه😬

    ۳ سال پیش
کپی شد!