پارت پنجاه و ششم :

ماشین کیان حرکت کرد و کنارش توقف کرد. کمی بهت‌زده به نظر می‌رسید. باران شدیدترشده بود. پرنیان سرش را به نشانه‌ی چی شده، تکان داد. کیان باعجله قفل در ماشین را زد و پرنیان در را باز کرد و اول نازی سوار شد و بعد خودش نشست.
عطر کیان ماشین را پر کرده بود. مثل همیشه موقر و آراسته به نظر می‌رسید و انگشتر عقیق توی دستش برق عجیبی داشت.
نازی مثل همیشه سلام بلندی داد و کیان با لبخند جوابش را

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    فکر کنم کیان عاشق پرنیان شده...ولی نکنه کیان و الهام خواهر و برادر واقعی پرنیان باشن؟

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    2

    الان مطمعن شدم کیان واقعا یه حسی به پرنیان داره فقط متاهل بودن فعلی پرنیان اجازه پیشروی بهشو نمیده

    ۲ سال پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    😍😍😍

    ۲ سال پیش
  • نرگس

    0

    من از بس غرق رمانتون شدم یادم رفت نظرم رو بگم خیلی قلمتون قشنگه این قشنگ ترین رمانی هست ک تا الان خوندم دستتون هم بابت پارت های هدیه خیلی درد نکنه🫰🏻💛

    ۲ سال پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    فدات بشم عزیزم😘😘😘

    ۲ سال پیش
  • نسترن

    1

    💜💜

    ۲ سال پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    💝💝

    ۲ سال پیش
کپی شد!