پارت پنجاه و ششم :

ماشین کیان حرکت کرد و کنارش توقف کرد. کمی بهت‌زده به نظر می‌رسید. باران شدیدترشده بود. پرنیان سرش را به نشانه‌ی چی شده، تکان داد. کیان باعجله قفل در ماشین را زد و پرنیان در را باز کرد و اول نازی سوار شد و بعد خودش نشست.
عطر کیان ماشین را پر کرده بود. مثل همیشه موقر و آراسته به نظر می‌رسید و انگشتر عقیق توی دستش برق عجیبی داشت.
نازی مثل همیشه سلام بلندی داد و کیان با لبخند جوابش را

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    فکر کنم کیان عاشق پرنیان شده...ولی نکنه کیان و الهام خواهر و برادر واقعی پرنیان باشن؟

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    2

    الان مطمعن شدم کیان واقعا یه حسی به پرنیان داره فقط متاهل بودن فعلی پرنیان اجازه پیشروی بهشو نمیده

    ۲ سال پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    😍😍😍

    ۲ سال پیش
  • نرگس

    0

    من از بس غرق رمانتون شدم یادم رفت نظرم رو بگم خیلی قلمتون قشنگه این قشنگ ترین رمانی هست ک تا الان خوندم دستتون هم بابت پارت های هدیه خیلی درد نکنه🫰🏻💛

    ۲ سال پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    فدات بشم عزیزم😘😘😘

    ۲ سال پیش
  • نسترن

    1

    💜💜

    ۲ سال پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    💝💝

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️