خیال گلستان به قلم ساناز لرکی
پارت چهل و پنجم :
چشمان مهرداد تیره شد، نوعی غم و درد تا چشمانش زبانه کشید. پرنیان دراز کشید و ملافه را تا سرش بالا کشید. صدای باز و بسته شدن درِ سطل آشغال آمد و بعد درِ اتاق باز و بسته شد.
مهرداد رفته بود و پرنیان احساس کرد باید تمام تلاشش را بکند تا از این باتلاق بیرون بیاید
از زیر ملافه به بیرون خیره شد. زندگی برایش همین بود، پردهای که سایهها روی آن میافتند. از تماشای دنیای آرام و زیبایش لذت
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
سمانه
1مثل همیشه عالی امیدوارم پرنیان دیگه به مهرداد برنگرده و یه زندگی موفق داشته باشه و مهردادشکست بخوره و دلش از موفقیت پرنیان بسوزه و راه برگشتی نداشته باشه
۲ سال پیشSetayesh
1خیلی عالی.مچکر😇
۲ سال پیشسوگند
0مثل همیشه عالی مگه نازی یه کم مهرداد روبه خودش بیاره
۲ سال پیشونوس
0خیلی قشنگ توصیف می کنی و عالی ...منتظر پارت های بعدی هم هستم...پارت هدیه هم بزاری ها..ممنونم ازت
۲ سال پیشماهرخ
0رمانت بی نقصه عزیزم
۲ سال پیشنسترن
0خییلی عالی
۲ سال پیشم.ر
1خدا کنه نازی باعث بشه پرنیان مستقل بشه
۲ سال پیشسونا
0جاهای حساس میرسه باید انتظار بکشی
۲ سال پیششوکا
6امیدوارم این عقلانیت و سنگین بودن نازی به پرنیان منتقل بشه نویسنده عزیز لطفا یه تیر غیب بزن به مهرداد روح و روان مون شاد بشه پارت هدیه هم اگه گذاشتی که دیگه یه دونه ای دردونه ای
۲ سال پیشzzz
1بمیرم برای دل این دختر حقش نیست تو این سن این چیزارو تجربه کنه🥲
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
4یعنی این بچه عقلش بیشترازمهرداده...