خیال گلستان به قلم ساناز لرکی
پارت چهل و سوم :
چند پرستاری که بالای سرش بودند سعی میکردند محکم نگهش دارند. پرستاری که با آمپول به سمتش آمد، مهریجان که توی صورتش میزد و گریه میکرد، همه چیز را محو؛ شبیه سایههای کشدار میدید، سوزشی در دستش پیچید و همه جا کمکم سیاه شد.
با حس سردرد شدیدی چشم گشود و اطرافش را نگریست. مهرداد روی صندلی کنارش نشسته بود. سرش را میان دستانش گرفته بود و هر دو آرنجش را روی زانوهایش گذاشته بود. قل
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
زهرا
3واییی باورم نمیشه انگار مهرداد طلسم شده هیچ جوره حاضر نیست از الناز دست بکشه حتی به قیمت جون دخترش😒
۲ سال پیش
ساناز لرکی | نویسنده رمان
ببین وقت نوشتنش چه حرصی خوردم. یه حسی میگفت یه تصادف بزنم دو نصف کنم مهرداد رو...داستان تموم میشد خب😅😅🤣
۲ سال پیشزهرا
1پس لطفا یه کاری کنین هرچه زودتر تلافی همه اینا سرش دربیاد واقعا بسه اینهمه ظلم به پرنیان طفل معصوم🥹
۲ سال پیش
ساناز لرکی | نویسنده رمان
چشم
۲ سال پیشزهرا
1نه نه یه کاری کنید زنده بمونه و عاشقانه ها و ازدواج پرنیان با کیان رو ببینه این از همه چیز برای یه مرد بدتره🥹
۲ سال پیشفاطمه زهرا
0مهرداد هنوز تکلیفش با خودش مشخص نیست..
۲ سال پیشنرگس
1واقعا که حالم ازآدمایی مثل مهرداد به هم میخوره پسره دروغگو
۲ سال پیشستاره
1امیدوارم پرنیان حقیقت رو ببینه و دست از دوست داشتن مهرداد برداره
۲ سال پیش
ساناز لرکی | نویسنده رمان
یه راهکار خوب داره آخرین این کتاب...
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
1خداروشکر چیزیش نشد... شوکه شدم... گفته بودم لازمه پرنیان به خودش بیاد،امافک نمیکردم اینطوربشه...