لیست کلیه پارتهای رمان خواب باران : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 71
-
رمان خواب باران - پارت 21
-هر وقت زن خواستی، میگی خودم یکیو برات انتخاب میکنم. کاری به کارت ندارم دیگه. همین! هاتف چیزی نگفت و مادرش بیرون رفت و در را نیمهباز رها کرد. هاتف دست به صورتش کشید و نفس عمیقی گرفت. میدانست با مادرش به مشکل میخورد ولی باید درستش میکرد. اول باید باران مطمئنش میکرد، بعد... چرخید عقب که چشمش ...
بروزرسانی در : ۹۷ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 22
-پایین داره ماشین رو چک آخر میکنه! -قبل از اینکه راه بیفتید، بگو بیاد بالا یه سفارش دارم، بگم بیاره از اونجا! با چشم گفتن آیناز، نگاه مرد سمت باران چرخید که شال بلاتکلیفی دور گردنش بود و با بند کیفش بازی میکرد. دست روی بازوی دخترک گذاشت. انگار یک لحظه، گرمایی مطلوب، به دل سرد دخترک رسید. فوری س...
بروزرسانی در : ۹۷ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 23
-گفتی ماشین ریپ میزنه، من ماشینو دیشب دادم کارواش که صفرشویی هم بکنن! تا اونجا برو، اینو بذار پارکینگ همونجا و با ماشین من بریم! بهزاد دمت گرمی گفت و هاتف با لبخند سمت باران چرخید که هنوز متحیر بود: -احوال شما دخترحاج فتاح؟ باران پلکی زد و با سلام آرام و خوبم گفتنی، نگاهش سمت بهزاد برگشت که چشمش...
بروزرسانی در : ۹۷ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 24
*** بوی عود و گل و پاییز، میان عمارت و مشام میهمانانش، خوشرقصی میکرد. باران، با گوشی مشغول عکاسی از حیاط و نماهای تاریخی بود که با نهایت سلیقه، تزیین شده بودند. هرچه در طول مسیر حالش گرفته بود، همین که به عمارت عامریها رسیدند، جان به تنش برگشت و در همان چنددقیقه، سرش گرم شده بود. نزدیک حوضچهی...
بروزرسانی در : ۹۷ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 25
-ابریشم رو که دم دست نمیذاره! کسی هم بخواد، براش نمونه کار میبره! از چندسال پیش که دزد به حجره زد، دیگه موجود نکرد! به حرف منم گوش نمیده که بیار و بیمه کن! چشمش ترسیده! بعد هم لیوان چایی را سمت بهزاد گرفت و گفت: -حالا نظرت چیه؟ بهزاد، لیوان چای کمرنگ را از او گرفت و نقلی را هم نزدیک دهانش برد:...
بروزرسانی در : ۹۷ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 26
هاتف میان حرف جمال رفت و با احترام گفت: -محبت و مهماننوازی شما که ثابت شده است! فقط اومدیم یه روزه بچرخیم و بریم. دفعه بعد که اومدیم، قبلش به شما خبر میدم! جمال دست روی پلکش گذاشت و هاتف به نگاهی به بهزاد، کامل سمت جمال چرخید. پا روی پا انداخت و با سرانگشتانش لب میز قدیمی و چوبی او ضرب گرفت: -من...
بروزرسانی در : ۹۷ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 27
هاتف که حرفش را با تلفنش تمام کرده بود، قوسی به لبهایش داد: -اگه قول بدی منو سرش آرزو کنی، بریم! باران خندهاش گرفت و بند کیفش را که اریب روی سینه انداخته بود، جابهجا کرد: -شما رو بعضیا آرزو کردن، متوجه شدی؟ -واسه خاطر همون داری میری سمت حوضچهاش! چشمهای باران گرد شد. کامل سمت او چرخید و دید ک...
بروزرسانی در : ۹۷ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 28
باران با غافلگیری پرسید: -کوه؟ -بهار دوسال پیش بود. سمت داراباد. بارون هم میاومد، چه بارونی! کنار یکی از رودخونهها، یکی از دوستاتون پاش لیز خورده بود، تو هم داشتی بهش میخندیدی! شکافی بزرگ توی ذهن باران باز شد. اواخر فروردین رفته بودند و دخترخاله گلرخ هم از ترکیه به تهران آمده بود. برخلاف دفعات...
بروزرسانی در : ۹۷ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 29
با صدای پیام تلفنش، تکانی خورد و نگاهش سمت گوشی چرخید. آیناز بود که گفته بود با بهزاد برای دور زدن میرود و اگر میخواهد همراهشان باشد. تایپ کرد که آماده میشود اما چندلحظه مکث کرد و دوباره نوشت که خسته است و استراحت میکند. رمق حاضر شدن نداشت و ترجیح هم داد که آنها کمی با هم در شهر بچرخند. آینا...
بروزرسانی در : ۹۷ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 30
باران چندثانیه به او خیره ماند و به ویپ کشیدنش چشم دوخت! بعد در سکوت، سرویس چایی را سمت خودش کشید و دو فنجان رنگی را پر کرد. صدای پر شدن فنجان دوم توی گوشش بیشتر طنین انداخت و آرام گفت: -اگر نشه چی؟ -میشه! نگاه باران با تردید بالا چرخید و هاتف خیره به چشمهایش گفت: -اگر خودت بخوای و ببینی من ارز...
بروزرسانی در : ۹۷ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 31
-تو هم هیچوقت نپرسیدی! من فرصت نکردم، تو دلت نخواست! فرقمون این بود باران... وگرنه همون موقع هم بهت میگفتم، اگر ریشه من خانواده و پدرمه، ثمرهام همون نمیشه چون درخت نیستم. آدمم... قدرت تعقل و تغییر دارم. حتی ممکنه باعث رسواییش بشم... واسه همینه که میگم، منو بشناس و از فکر بابام بیا بیرون! ببین ...
بروزرسانی در : ۹۷ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 32
باران لب گزید و کمی عقب رفت. عذرخواهی کرد و هاتف با لبخند فاصله بینشان را کمتر کرد. طره پریشان و رهای موهای او را روی صورتش نگاه کرد و آهسته گفت: -من اولین بار عاشق موهات شدم باران. هیچوقت کوتاهشون نکن! لبخند که روی لبهای دخترک نشست، هاتف برگشت و چشمش افتاد به تبلت و زنجیری که گوشهاش از زیر آ...
بروزرسانی در : ۹۷ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 33
باران دستمال توی دستش را توی مشتش جمع کرد و سمتش رفت. بازوی او را گرفت و نشاندش! -حرف مفت نزن! بشین من برم دوتا چایی بریزم که این آب پرتقال مزخرفت رو بشوره و ببره. بعد تعریف کن ببینم شمال چی شده که اینجوری برگشتی! گلرخ تا تعارف کرد خودش میآورد، باران با هیس غلیظی سمت آشپزخانه رفت. چایی را خیلی ز...
بروزرسانی در : ۹۷ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 34
گلها را که با دقت از توی گلدان برداشته بود؛ توی جعبه کوچکی که جلوی دستش بود گذاشت. دیگر برایش عجیب نبود که او از کجا ارکیده و رز مورد علاقهاش و حتی رنگ خاصشان را میشناسد. گاهی شگفتزده میشد و گاهی دلش میخواست حالش را بگیرد که اینقدر دقیق از تموم خصوصیات اخلاقیاش مطلع است اما وقتی میدید ح...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 35
چشمهای باران درجا پر شد: -بذار تا تهش رو بگم! دست مادرش بالا رفت و با صورتی سرخ از خشم ولی صدایی که میلرزید گفت: -تا تهش فهمیدم. انگشت لرزانش به پشت سرش و گلهای روی میز اشاره رفت و ادامه داد: -اینا مال خواستگاری و بله برونت که نیست! تازه است. پسره تازه فرستاده... این یعنی چی؟ فکر کردی نمیفهم...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 36
-مهم نیست! -از چشات معلومه! باران بیحوصله خواست بلند شود که بهزاد دو دستش را روی شانههای او گذاشت و مانعش شد. با لحن منعطفتر و آرامتری گفت: -مامان دلخور شده. یه ذره خودتو جاش بذاری بهش حق میدی! خودت از دلش دربیار... بلدی که! اون هزارتا حرف و فکر تو سرش میاد و میره! من و تو دوست نداریم تو قید...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 37
باد، بارانِ کمجانی را که به اسارت گرفته بود، به صورتش کوبید. دست روی پیشانیاش کشید و با چشم دنبال ماشین هاتف گشت که نیمساعت قبل بهش خبر داده بود دنبالش میرود تا عصرانهای جمع و جور با هم بخورند. همزمان که ماشینش را توی کوچه روبهرو دید، او در را باز کرد و پیاده شد. هاتف میان در نیمهباز ماشین...
بروزرسانی در : ۸۳ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 38
باران بیحوصله به ساعتش نگاه کرد. فقط ده دقیقه از فیلمی گذشته بود که خلاف تعارفیش، چیزی جز ابتذال نبود. نگاهش را از صورت لوس بازیگر گرفت و نیمنگاهی سمت هاله انداخت و همزمان او هم سمتش چرخید. انگار بیحرف هر دو فهمیدند که فیلم دندانگیر نیست و به خنده افتادند. همزمان صدای خنده تعدادی دیگر هم آمد...
بروزرسانی در : ۸۳ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 39
آیناز با نچی دوباره او را بغل گرفت و از بالای سر او، تازه نگاهش به هاله افتاد که با نگرانی و ناراحتی نگاهشان میکرد. جا خورد و دخترک که سلام داد، با لبخند و تکان سر جواب داد. بهزاد متوجه شد و عقب برگشت و با دیدن هاله، نگاهش بیاراده اطراف چرخید برای پیدا کردن هاتف اما خبری نبود. دخترک معذب دست کن...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 40
زمان از دستشان در رفت که با آمدن پرستاری باران، خودش را عقب کشید و کمک کرد تا گلرخ روی تخت بخوابد. پرستاری غرولند کرد که آنژیوکت بیمار تکان خورده و مجبور است دوباره رگ گیری کند اما با این وجود، باز هم گلرخ حاضر نشد دست باران را رها کند. باران در کمترین فاصله ازش، نزدیک تخت ایستاد و گفت: -گلی! به ...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
