لیست کلیه پارتهای رمان خواب باران : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 70
-
رمان خواب باران - پارت 41
باران روی پلکهای دخترک افتاد. عنبیههایش لرزید و هاتف نفس گرفت: -اونقدر که برای دیدن چشمات، وقتی که حالت شبیه به حال خودمه، روزا رو دونه دونه انداختم توی تسبیح استخوون و رگم ... دخترحاجی! قلب باران متعلق به خودش نبود. به پرواز افتاد. به حالی که دهان باز کرد تا پرجرئت بگوید« دوستت دارم» اما هاتف...
بروزرسانی در : ۷۵ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 42
صدای خنده جمع بلند شد و هاتف با لبخند دست پشت کمر هاله انداخت و سرش را بوسید: -این سورپرایز نیست. بازی ناجوانمردانه است. هاله فوری از حالت چشمهای او، سرزنش را بو کشید ولی با خنده و ذوق گفت: -ارزش داشت به خدا. آرزوشو به دلمون گذاشته بودی... هاتف خندید و او را محکم توی بغلش فشار داد. تعداد انگشتش...
بروزرسانی در : ۷۵ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 43
و سلام بلند و رسایی گفت که توجه همه جلب شد. عارف فوری سبد گل را از دست او گرفت و یاسمن به استقبال خواهرش رفت. هاله فوری به هاتف نگاه کرد که او با خونسردی و آرامشی که دخترک از تماشایش جا خورد جلو رفت و خوشامد گفت. آنقدر برخوردشان راحت و ساده بود که عارف نفس عمیقی کشید و یاسمن اخمهایش توی هم رفت، ...
بروزرسانی در : ۷۰ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 44
-میخوای از یه دکتر خوب وقت بگیریم و با هم بریم پیشش؟ باران هنوز چشم به حاشیه جاده داشت و سربالا انداخت. دستهایش روی سینهاش جمعتر شد و صدای هاتف را نزدیکتر از قبل شنید: -حالا چرا قهری؟باران گیج برگشت و یکدفعه قلبش از جا کنده شد. او کاملا سمتش خم شده بود و سرش کنار صورتش بود. نفس گرم او که تو...
بروزرسانی در : ۷۰ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 45
هاتف که گفت:«باران» دخترک، سمتش چرخید و گفت: -هدیهات رو پسندیدی؟ هاتف چندثانیه مکث کرد و بعد لبخند زد. عقب نشست و به پشتی صندلی چوبی تکیه داد. قیژ صندلی باز هم کمردرد را به یاد باران آورد و هاتف جواب داد: -خیلی زیاد! -شنیدم مردا یا ساعت اصلا دوست ندارن و دستشون نمیکنن یا عاشقشن! -اینکه تو چی ش...
بروزرسانی در : ۶۸ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 46
ابروهای هاتف جمع شد و تیزی خشم و بهت از توی چشمهایش سر بلند کرد. باد وحشی از پشت سر موهای دخترک را در مشت گرفت. باران چشم بست و یک دستی موهایش را با اهی پرحرص جمع کرد و در ثانیه نگاهش به چشمهای خشمگین هاتف افتاد. بند دلش در جا پاره شد. هاتف سمت ماشین برگشت. باران تا آن لحظه نفهمیده بود که ناخوا...
بروزرسانی در : ۶۸ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 47
انگار که داشت با دستهایش قلب بیتاب دخترک را آرام میکرد. صدای هاتف کنار گوشش، تن عجیبی داشت و زمزمه کرد: -من دارم همه صبرم رو خرج تو میکنم که... دستهای رها از شوک دخترک، دور کمر او افتاد و صورتش درست روی سینهاش محکم شد. چشم بست و هاتف ساکت شد. اوج و فرود سینهاش به نهایت تلاطم رسیده بود و ...
بروزرسانی در : ۶۸ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 48
موهایش را با حوله کوچک بالای سرش پیچید و نگه داشت. سمت آینه عریضی که در حمام بود برگشت. از همان فاصله چشمش به آویز دور گردنش افتاد. رنگ سبز و یاقوتی سنگهایی که قاب طلایی و ظریف دورشان، محکم نگهشان داشته بود، نمیگذاشت خواب با چشمهایش آشتی کند. همین شد که نیمهشب، بدون سروصدا وارد حمام شد و دقا...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 49
نگاهشان با هم سمت بهزاد برگشت که با رکابی و شلوارک توی درگاه رسید. باران صاف نشست و آیناز بلند شد. سمت بهزاد رفت و گفت: -شما جون بخواه! چشم! لحن پر اغراق و غلیظ آیناز نگاه خندان بهزاد را سمتش کشید و او حینی که از کنارش رد میشد، دستی به موهای آَشفته او کشید و ادامه داد: -خدا ذلیل کنه این خواهرشوه...
بروزرسانی در : ۶۳ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 50
طرح را با ایراداتی که نویسنده به آنها اشاره کرده بود، پرینت گرفت و روی میز گذاشت. مدیر مسئول نشر هم ممیزیها را دوباره بهش یادآور شده بود. چیزی به تحویل سال نمانده بود و تعطیلات را باید روی همین طرح کار میکرد تا خروجی نهایی را ازش بگیرد. دو دستش را پشت سرش با کش و قوس کشید که ضربهای به در اتاق...
بروزرسانی در : ۶۱ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 51
باران کامل چرخید توی آغوش پدرش و صورتش به سینه او چسبید و حاج فتاح نفسی گرفت: -همیشه میترسیدم این قشنگی خدادادهات، کار دستت بده. واسه همین دلم میخواست زودتر سروسامون بگیری اما نه با کسی که اهل نبود... صورت باران را سمت خودش بالا گرفت و وقتی اشک از زیر پلک دخترک چکید، حاج فتاح، شستش را زیر پلک ...
بروزرسانی در : ۶۱ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 52
صدای تقتق راهنما که در پارکینگ خالی پیچید، هاتف با خستگی سربلند کرد و با دیدن ساعت که از دوازده ظهر گذشته بود؛ دست پشت گردنش گرفت و کمی رگهای خسته و گرفتهاش را ماساژ داد. عارف با خاموش کردن ماشین، کامل سمتش چرخید: -برو بالا یه دوش بگیر بعد برو دنبال عشقبازی و این حرفا! هاتف کمرمق ولی با حس...
بروزرسانی در : ۵۶ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 53
هاله پشت چشمی نازک کرد و کامل سمت هاتف چرخید: -با باران حرف زدی؟ نکنه بابا یه چیزی به باباش گفته باشه که نشه جمعش کرد هاتف؟ تمام خطوط صورت هاتف ضعف و درد را فراموش کرد و از هم باز شد؛ تا گفت «چی؟» عارف خم شد سمت هاله و با حیرت ساعد آویزانش را کشید وگفت: -مگه قضیه کشیده به بحث اونا؟ هاله صاف نشست ...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 54
زمان و مکان را در ثانیه گم کرده بود. دیگر نه هوایی اطرافش بود و نه نفس کشیدن در حافظه ریههایش مانده بود. فقط صدای نفسهای عمیق او بود که از جغرافیایی ناشناخته یا شاید هم جهانی غریب به گوشش میرسید... جهانی که نمیدانست کابوسی در بیداری است یا حقیقتی سیلآسا... -بارانم... حق داری جوابم رو ندی... ...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 55
حال چشمهای هاتف تغییر کرد. دست باران میلرزید. نگاه هاتف به سرانگشتهای سفید شده او ماند و دخترک با حال بدتری گفت: -تو حق نداری... حق نداری... هاتف بیمکث دست او را گرفت که باران با حرص عقب هولش داد و ازش فاصله گرفت: -دست نزن به من! -چته باران؟ باران چندثانیه نگاهش کرد. قفسه سینهاش در اوج و ...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 56
نگاهش به ماهی داخل تنگ بلوری و سه دم رقصانش بود. گلبرگهای روی سینهاش هم تپش گرفته بودند. صدای تیکتیک ساعت و دعایی که پدرش برای تحویل سال میخواند، در گوشش بود و در پس سینهاش حسی که داشت دمارش را درمیآورد. بغض چنبره زدن در گلویش را با تمام توان نگه داشته بود و وقتی دوباره پدرش دعا را خواند؛ چ...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 57
ظرفها را داخل ماشین چید و گوشی را بین شانه و گردنش نگه داشت: -تنها نمیمونم مامان! گفتم که... حالا دو روز رفتید زیارت که یه ذره خستگی دربیارید، دائم دلت اینجاست؟ صدای دلخور مادرش را از توی گوشی شنید: -تو اگه میخواستی به ما بچسبه، پا میشدی میاومدی! نه اینکه به بهونه کار، بمونی توی خونه! لبخند ...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 58
هوا برای لحظاتی اکسیژن را از ریههای مرد دزدید. تمام خطوط صورت پاشا از هم باز شد. نگاهش در چشمهای نمگرفته اما جدی دخترک خشک شد. برای چندثانیه انگار سرپا مرد. باران پسش زد اما پاشا اینبار او را بیشتر نزدیک خودش کشید. چشمها و لحنش غریب بود وقتی تکرار کرد: -عاشق شدی؟ نگاه تبکرده و عجیبش؛ زبان ب...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 59
احساس میکرد که دیوارهای اتاق تنگ و سیاه شدهاند. قفسه سینهاش در تنگنایی عجیب بود و نفسهایش به سختی میرفت و برمیگشت. انگار ریههایش مسیری صعبالعبور برای هر دم و بازدمش بودند. یقه تیشرتش را گرفت و کمی جلو کشید تا شاید آرام بگیرد اما حنجره ورم کردهاش؛ تمام توانش را به اسارت برده بود. نمیدان...
بروزرسانی در : ۴۰ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 60
خیره بود به باران بهاری پشت شیشه. توی سینهاش غوغا بود و هوای خاکستری و دلگیر بهار، اجازه نمیداد بیرون برود، تن به باران بسپارد و از گریه خودش را خالی کند. از خانه که بیرون زد؛ خودش نفهمید که پاهایش کدام سمت کشاندش؛ فقط وقتی به خودش آمد که دید مقابل کافهای است که اولین بار با او پشت میز نشست. چ...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
