خواب باران به قلم الناز محمدی
پارت بیست و ششم :
هاتف میان حرف جمال رفت و با احترام گفت:
-محبت و مهماننوازی شما که ثابت شده است! فقط اومدیم یه روزه بچرخیم و بریم. دفعه بعد که اومدیم، قبلش به شما خبر میدم!
جمال دست روی پلکش گذاشت و هاتف به نگاهی به بهزاد، کامل سمت جمال چرخید. پا روی پا انداخت و با سرانگشتانش لب میز قدیمی و چوبی او ضرب گرفت:
-من با جزییات بهت میگم چی میخوام جمال آقا. کلیتش اینه که از این به بعد تو با من طرفی نه حاج
لطفا صبر کنید...
