خلاصه رمان عاشقانه خواب باران
باران در آستانه ازدواجی سنتی، تصمیم میگیرد پرده از راز گذشته خود برای هاتف که توسط پدر و برادرش معرفی شده، بردارد ولی اتفاقات خلاف تصور او رقم میخورد؛ رازی بزرگ از پرده بیرون میافتد و او را مقابل آدمهایی قرار میدهد که سالها با اعتماد کنارشان زندگی کرده است... رازی که کهنه نیست اما آنقدر ریشهدار میشود که عشق را در تا مسلخ خون و جنون و خیانت میکشاند.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان خواب باران - پارت 33
باران دستمال توی دستش را توی مشتش جمع کرد و سمتش رفت. بازوی او را گرفت و نشاندش! -حرف مفت نزن! بشین من برم دوتا چایی بریزم که این آب پرتقال مزخرفت رو بشوره و ببره. بعد تعریف کن ببینم شمال چی شده که اینجوری برگشتی! گلرخ تا تعارف کرد خودش میآورد، باران با هیس غلیظی سمت آشپزخانه رفت. چایی را خیلی ز...
بروزرسانی در : ۵ ساعت پیش
-
رمان خواب باران - پارت 32
باران لب گزید و کمی عقب رفت. عذرخواهی کرد و هاتف با لبخند فاصله بینشان را کمتر کرد. طره پریشان و رهای موهای او را روی صورتش نگاه کرد و آهسته گفت: -من اولین بار عاشق موهات شدم باران. هیچوقت کوتاهشون نکن! لبخند که روی لبهای دخترک نشست، هاتف برگشت و چشمش افتاد به تبلت و زنجیری که گوشهاش از زیر آ...
بروزرسانی در : ۵ ساعت پیش
-
رمان خواب باران - پارت 31
-تو هم هیچوقت نپرسیدی! من فرصت نکردم، تو دلت نخواست! فرقمون این بود باران... وگرنه همون موقع هم بهت میگفتم، اگر ریشه من خانواده و پدرمه، ثمرهام همون نمیشه چون درخت نیستم. آدمم... قدرت تعقل و تغییر دارم. حتی ممکنه باعث رسواییش بشم... واسه همینه که میگم، منو بشناس و از فکر بابام بیا بیرون! ببین ...
بروزرسانی در : ۵ ساعت پیش
-
رمان خواب باران - پارت 30
باران چندثانیه به او خیره ماند و به ویپ کشیدنش چشم دوخت! بعد در سکوت، سرویس چایی را سمت خودش کشید و دو فنجان رنگی را پر کرد. صدای پر شدن فنجان دوم توی گوشش بیشتر طنین انداخت و آرام گفت: -اگر نشه چی؟ -میشه! نگاه باران با تردید بالا چرخید و هاتف خیره به چشمهایش گفت: -اگر خودت بخوای و ببینی من ارز...
بروزرسانی در : ۵ ساعت پیش
برای قدردانی از همراهی شما، هر هفته 1 پارت از رمان دوشنبهها به صورت رایگان منتشر میشود. از مطالعهی آنها لذت ببرید!
