دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه خواب باران اثر الناز محمدی

رمان خواب باران

  • زبان فارسی
  • 29.7K 👁
  • 74 ❤️
  • 85 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

باران در آستانه ازدواجی سنتی، تصمیم می‌گیرد پرده از راز گذشته خود برای هاتف که توسط پدر و برادرش معرفی شده، بردارد ولی اتفاقات خلاف تصور او رقم می‌خورد؛ رازی بزرگ از پرده بیرون می‌افتد و او را مقابل آدم‌هایی قرار می‌دهد که سال‌ها با اعتماد کنارشان زندگی کرده است... رازی که کهنه نیست اما آن‌قدر ریشه‌دار می‌شود که عشق را در تا مسلخ خون و جنون و خیانت می‌کشاند.

پارت اول

«به‌نامِ نور»
«فصل اول»
روبه‌روی آینه، در سکوت مطلق نشسته بود و زل زده بود به تصویر رنگ‌پریده و مغمومش. قلمه‌ی رژلب، بین دوانگشتش چرخ می‌خورد ولی بالا نمی‌آوردش تا به لب‌هایش رنگی بدهد. انگار که تمام رنگ‌ها مرده بودند. دل کندن برایش شده بود، شبیه کوررنگی!
برای خودش حجت‌ها تمام شده بودند؛ حرف‌هایش را زده بود و حالا، باید پای حرفش می‌ماند. پای حرفی که مقابل پدرش زده بود. اینکه: «هرچی شما می‌گی و می‌خوای بابا ولی مطمئن باش که خوشبختی منو نمی‌بینی!»
در اتاق باز شد، رژ را پرت کرد روی میز و با حالی خراب، سمت کمد رفت. اولین چیزی را که دم دستش آمد، برداشت و گلرخ، با شوق نزدیکش شد.
_بذار، اون دوماد خوش‌تیپ عقدت کنه، بعد خودتو واسه ما بگیر.
اما همین که شانه‌ی اورا سمت خودش کشید و برش‌گرداند، گلرخ، با دیدنِ صورت رنگ‌پریده و یخش، لبخندش ماسید و وا رفت!
-باران! این چه قیافه‌ایه؟ مریض شدی؟
شانه‌اش را از دست گلرخ بیرون کشید. بی‌حرف، لباس‌هایی را که برداشته بود، پوشید اما گلرخ، بی‌خیال نشد. دست دخترک را گرفت و او را محکم روبه‌روی خودش نگه داشت و با خشم و ناراحتی گفت:
_با توئم! میگی چه مرگته یا نه؟ فکر می‌کردم ببینمت...
_خوشحالم. معلوم نیست؟
آنقدر لحنش تلخ بود که گلوی گلرخ هم درد گرفت. هاله کمرنگ و کبود زیر پلک‌ها، سرمای بی‌حد نگاه و لب‌های بی‌رنگش، ته جانش را لرزاند. فشاری به شانه‌های او آورد و خیره به چشم‌هایش، آرام گفت:
_چرا! خیلی! معلومه داری از خوشی و ذوق می‌میری...
دخترک، با پوزخند دوستش را کنار زد. مدارک را توی کیف دستی کوچکش گذاشت و چشمش خورد به رژ نودی که پرت کرده بود سمت آینه و پایین آینه را رنگی کرده بود. سر رژ هم شکسته بود. ورمِ گلویش بیشتر شد اما بغض را با تمام دردهایش، قورت داد. نمی‌خواست تا ثانیه‌ی آخر تزلزل داشته باشد تا دل کسی به حالش بسوزد. می‌خواست ثابت کند که تا ابد پای حرفی که زده می‌ایستد!
_باران...
عصبی، سمت گلرخ برگشت و گفت:
_حال من خوبه! نیازی هم به نگرانی ندارم گلی! اگرم مامانم بهت گفته که بیای از زیر زبونم حرف بکشی که چرا همه‌چیز رو قبول کردم و بله دادم، بگو خودش خواسته. عاشق طرف شده با یه‌نگاه! خاطرش از باباش و لقمه‌ای که براش گرفته جمعه! باشه؟ بگو خیالشون راحت راحت باشه که قرار نیست آبروشونو بگیرم دستم و توی راسته‌ی فرش فروشا بین هم‌صنفای بابام، حراج کنم!
گلرخ با دهانی نیمه‌باز و چشم‌هایی که چیزی نمانده بود تا از حدقه بیرون بزند، اسمش را زمزمه کرد اما باران، با حالتی عصبی‌تر، موهایش را بالای سرش محکم بست. ظاهرش، حتی شبیه زمانی نبود که برای امتحان دانشجویی می‌رفت. پوست رنگ‌پریده و‌ چشم‌های روشن بی‌حالش و‌ حرکات عصبی، اصلا بارانی دیگر ازش ساخته بود. گلرخ، گیج و گنگ مانده بود که چه باید کند و بگوید که صدای دینگی از گوشی باران بلند شد. جلو رفت و شماره‌ای ناشناس را دید که نوشته بود:
«صبح‌به‌خیر عزیزم! من تا پنج‌دقیقه دیگه، می‌رسم! لطفا صبحانه نخور! می‌بینمت!»
دست باران سست شد. گوشی از دستش، افتاد روی میز آرایش. درست کنارِ رژ لبِ داغون شده! نفس‌هایش به سختی بالا می‌آمد و احساس می‌کرد که چندثانیه بعد، قرار است بمیرد. لبه میز را گرفت تا سقوط نکند. حتی کلمات هم دور گلویش را فشار می‌داد. با سینه‌ای پر از درد و چشم‌هایی بسته سعی کرد نفس بگیرد. دست گلرخ، پشت کتفش را ماساژ داد که بابغض گفت:
_دیوونه شدی باران؟ با چی لج کردی؟
سر باران سمتش برگشت و با چشم‌هایی سوخته از احساس و خسته از جنگ گفت:
_وقتی آدمی که این پیام رو فرستاده، «پاشا» نیست! برام مهم نیست که قراره کی باشه!
گلرخ عصبی روبه‌رویش ایستاد:
-الان پاشا کو باران؟ یک سال و نیمه رفته و هیچ خبری ازش نیست. حتی آدرس خونواده‌اش رو نداری تا ببینی داره چیکار می‌کنه. از کجا معلوم الان سرش جای دیگه گرم نباشه بعد تو چوب حراج داری می‌زنی به زندگیت با آدمی که دلت هیچ‌جوری باهاش نیست!
زانوهایش لرزید و همانجا نشست. سرش را بین دو دستش گرفت. گلرخ دست مرتعشش را روی دست او گذاشت و سمتش خم شد. با ملایمت و بغض گفت:
-اگه نمی‌خوایش... باهاش بازی نکن باران. چوب این کارت رو خودت بیشتر از همه می‌خوری! اگه اینقدر ایمان داری که پاشا اندازه خودت عاشقته، وایسا برگرده! با خودت اینجوری نکن!
-حتی اگر برگرده هم، بابام سایه‌امم بهش نشون نمی‌ ده چه برسه به اینکه بخوام کنارش باشم!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید : این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

4.4 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 74 رای
5 ★
42%
4 ★
53%
3 ★
5%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان خواب باران

  • مامان عسل

    در پارت 640

    گلرخ چیکار کرد که عذاب وجدان گرفت برام سوال شد ..

    ۳ هفته پیش
  • الناز محمدی | نویسنده رمان

    🤷‍♀️💕

    ۲ ساعت پیش
  • تمنا

    در پارت 272

    سلام خسته نباشید. رمانتون زیباست حیف ام اومد لایک نکنم😘اما حیف که پارت رایگان کم داره واسه ما.سپاس

    ۲ هفته پیش
  • الناز محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم از همراهی شما عزیزم🥰

    ۲ ساعت پیش
  • مامان عسل

    در پارت 680

    قلمت مانا خانم محمدی عزیز ..عالی بود مثل همیشه ..باران و هاتف رو از هم جدا نکن 🤗🤗

    ۲ هفته پیش
  • الناز محمدی | نویسنده رمان

    ❤️❤️

    ۲ ساعت پیش
  • سلام

    در پارت 700

    عالی بود فقط خیلی کوتاه بود

    ۵ روز پیش
  • الناز محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم از همراهی شما عزیزم❤️❤️

    ۲ ساعت پیش
  • مامان عسل

    در پارت 700

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • الناز محمدی | نویسنده رمان

    باران بیشتر ترسیده بود توی این بخش و به واکنشش وقتی درگیر شدن و جوابی که درمورد آویز به پاشا داد، دقت کنید. ممنونم که نظر می‌ذارید عزیزم🥰💕

    ۲ ساعت پیش
  • مامان عسل

    در پارت 690

    این پاشا عجب کنه ای هستش معلوم نیست با گلرخ چیکار کرده که خبری ازش نیست ..باران گول حرفاشو نخوره خوبه ..

    ۷ روز پیش
  • مامان عسل

    در پارت 630

    خسته نباشی نویسنده عزیز ..خیلی دیر به دیر پارت میزارین

    ۴ هفته پیش
  • مامان عسل

    در پارت 630

    لکه های خون معنیش چیه ..حتما پاشه بود داشت تهدید می کرد عجب اوم پررویی

    ۴ هفته پیش
  • ماهلین

    0

    سلام عزیزم چجوری میتونم رمان و رایگان بخونم؟

    ۴ هفته پیش
  • الناز محمدی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. دوشنبه هر هفته. پارت های قفل رایگان میشه و میتونید مطالعه کنید

    ۴ هفته پیش
  • آیلا

    0

    سلام نویسنده عزیز بابت این رمان محشر خیلی ممنون میشه یکم تخفیف بزارید تا کامل بخونیم بدون قفل توروخدا 🫠🫂

    ۴ هفته پیش
  • الناز محمدی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. چشم♥️

    ۴ هفته پیش
  • مامان عسل

    در پارت 610

    خدا قوت نویسنده عزیز ..کاش زود به زود پارت بزارین ممنون میشم 🥰

    ۱ ماه پیش
  • الناز محمدی | نویسنده رمان

    تمام سعی من اینه که طبق برنامه و قوای که به شما دادم پیش برم عزیزم، بازم به روی چشم🥰

    ۴ هفته پیش
  • عسل مامان

    در پارت 610

    باران چرا درباره پاشا به هاتف چیزی نمیگه اینجوری که بدتره ..دختره نمیدونه با خودش چند چنده 🤔

    ۱ ماه پیش
  • الناز محمدی | نویسنده رمان

    ♥️♥️

    ۴ هفته پیش
  • عسل مامان

    در پارت 600

    یعنی باران تونست پاشا رو از فکرش بیرون کنه ..

    ۱ ماه پیش
  • الناز محمدی | نویسنده رمان

    باید دید که در ادامه چه واکنش‌هایی داره🥰

    ۴ هفته پیش
  • مامان عسل

    در پارت 580

    وای باران پاشا برای تو مرد نمیشه چه چیزی رو میخوای به خانواده ات ثابت کنی انتظار داشتی بهت بگن پاشا تو زندانه .تو منتظرش بمونی بقول بهزاد خریت بود این فکر کردنا

    ۱ ماه پیش
  • الناز محمدی | نویسنده رمان

    🤦‍♀️💕😞

    ۱ ماه پیش
  • ایلما

    در پارت 570

    کاش از قبل به بهزاد و هاتف میگف ک پاشا برگشته ..الان ک پیداشون بشه مهمونا شاید سوتفاهم پیش بیاد😢

    ۲ ماه پیش
  • الناز محمدی | نویسنده رمان

    🤦‍♀️💕❤️

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️