خواب باران به قلم الناز محمدی
پارت چهل :
زمان از دستشان در رفت که با آمدن پرستاری باران، خودش را عقب کشید و کمک کرد تا گلرخ روی تخت بخوابد. پرستاری غرولند کرد که آنژیوکت بیمار تکان خورده و مجبور است دوباره رگ گیری کند اما با این وجود، باز هم گلرخ حاضر نشد دست باران را رها کند. باران در کمترین فاصله ازش، نزدیک تخت ایستاد و گفت:
-گلی! به جون خودت تا مرخص نشی از اینجا جم نمیخورم. من رفیفتما!
پلکهای گلرخ که از شدت التهاب متور

لطفا صبر کنید...

مامان عسل
0ای جانم هاتف پسر گلم بر باران رو بگیر تا دوباره مخش تاب بر نداشت🤗 عالی بود مثل همیشه خانم محمدی عزیز ..دست مریزاد 👏👏