خواب باران به قلم الناز محمدی
پارت سی و دوم :
باران لب گزید و کمی عقب رفت. عذرخواهی کرد و هاتف با لبخند فاصله بینشان را کمتر کرد. طره پریشان و رهای موهای او را روی صورتش نگاه کرد و آهسته گفت:
-من اولین بار عاشق موهات شدم باران. هیچوقت کوتاهشون نکن!
لبخند که روی لبهای دخترک نشست، هاتف برگشت و چشمش افتاد به تبلت و زنجیری که گوشهاش از زیر آن پیدا بود ولی فقط سیبی را از توی ظرف برداشت و سمت باران گرفت. سیبی که دخترک با لذت، گازش
لطفا صبر کنید...
