پارت سی و دوم :

باران لب گزید و کمی عقب رفت. عذرخواهی کرد و هاتف با لبخند فاصله بین‌شان را کمتر کرد. طره پریشان و رهای موهای او را روی صورتش نگاه کرد و آهسته گفت:
-من اولین بار عاشق موهات شدم باران. هیچ‌وقت کوتاهشون نکن!
لبخند که روی لب‌های دخترک نشست، هاتف برگشت و چشمش افتاد به تبلت و زنجیری که گوشه‌اش از زیر آن پیدا بود ولی فقط سیبی را از توی ظرف برداشت و سمت باران گرفت. سیبی که دخترک با لذت، گازش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!