خواب باران به قلم الناز محمدی
پارت بیست و هفتم :
هاتف که حرفش را با تلفنش تمام کرده بود، قوسی به لبهایش داد:
-اگه قول بدی منو سرش آرزو کنی، بریم!
باران خندهاش گرفت و بند کیفش را که اریب روی سینه انداخته بود، جابهجا کرد:
-شما رو بعضیا آرزو کردن، متوجه شدی؟
-واسه خاطر همون داری میری سمت حوضچهاش!
چشمهای باران گرد شد. کامل سمت او چرخید و دید که هاتف دست دور دهانش میکشید تا خندهاش جمع شود. عمق چین کنار پلکهایش، از ک
لطفا صبر کنید...
