پارت بیست و هفتم :

هاتف که حرفش را با تلفنش تمام کرده بود، قوسی به لب‌هایش داد:
-اگه قول بدی منو سرش آرزو کنی، بریم!
باران خنده‌اش گرفت و بند کیفش را که اریب روی سینه انداخته بود، جابه‌جا کرد:
-شما رو بعضیا آرزو کردن، متوجه شدی؟
-واسه خاطر همون داری میری سمت حوضچه‌اش!
چشم‌های باران گرد شد. کامل سمت او چرخید و دید که هاتف دست دور دهانش می‌کشید تا خنده‌اش جمع شود. عمق چین کنار پلک‌هایش، از ک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • تمنا

    2

    سلام خسته نباشید. رمانتون زیباست حیف ام اومد لایک نکنم😘اما حیف که پارت رایگان کم داره واسه ما.سپاس

    ۲ هفته پیش
  • الناز محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم از همراهی شما عزیزم🥰

    ۲ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️