پارت سی و نهم :

آیناز با نچی دوباره او را بغل گرفت و از بالای سر او، تازه نگاهش به هاله افتاد که با نگرانی و ناراحتی نگاهشان می‌کرد. جا خورد و دخترک که سلام داد، با لبخند و تکان سر جواب داد. بهزاد متوجه شد و عقب برگشت و با دیدن هاله، نگاهش بی‌اراده اطراف چرخید برای پیدا کردن هاتف اما خبری نبود. دخترک معذب دست کنار شالش کشید و به آن‌ها نزدیک شد. احوال‌پرسی مختصری بین‌شان ردوبدل شد و دخترک با اشاره به بار

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️