خواب باران به قلم الناز محمدی
پارت سی و نهم :
آیناز با نچی دوباره او را بغل گرفت و از بالای سر او، تازه نگاهش به هاله افتاد که با نگرانی و ناراحتی نگاهشان میکرد. جا خورد و دخترک که سلام داد، با لبخند و تکان سر جواب داد. بهزاد متوجه شد و عقب برگشت و با دیدن هاله، نگاهش بیاراده اطراف چرخید برای پیدا کردن هاتف اما خبری نبود. دخترک معذب دست کنار شالش کشید و به آنها نزدیک شد. احوالپرسی مختصری بینشان ردوبدل شد و دخترک با اشاره به بار
لطفا صبر کنید...
