پارت سی و هشتم :

باران بی‌حوصله به ساعتش نگاه کرد. فقط ده دقیقه از فیلمی گذشته بود که خلاف تعارفیش، چیزی جز ابتذال نبود. نگاهش را از صورت لوس بازیگر گرفت و نیم‌نگاهی سمت هاله انداخت و همزمان او هم سمتش چرخید. انگار بی‌حرف هر دو فهمیدند که فیلم دندان‌گیر نیست و به خنده افتادند. همزمان صدای خنده تعدادی دیگر هم آمد و با بریم گفتن زیر لب هاله، باران سر تکان داد و با هم برخاستند.
همین که از در بیرون زدند

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مامان عسل

    0

    باران ،هاتف، آیناز، بهزاد ،هاله ..هرکدام یه جوری خاصن به دل میشینن سرنوشت باران با هاتف امیدوارم خوب رقم بخوره ..خداقوت خانم محمدی عزیز 🌺

    ۳ ماه پیش
  • الناز محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم از نظر پر مهر شما عزیزم❤️😊

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️