پارت سی و پنجم :

چشم‌های باران درجا پر شد:
-بذار تا تهش رو بگم!
دست مادرش بالا رفت و با صورتی سرخ از خشم ولی صدایی که می‌لرزید گفت:
-تا تهش فهمیدم.
انگشت لرزانش به پشت سرش و گل‌های روی میز اشاره رفت و ادامه داد:
-اینا مال خواستگاری و بله برونت که نیست! تازه است. پسره تازه فرستاده... این یعنی چی؟ فکر کردی نمی‌فهمم؟ فکر کردی ندیدم یواشکی گوشیت رو برمی‌داری میای توی اتاق؟ رفتن و اومدنت مثل این

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️