خواب باران به قلم الناز محمدی
پارت سی و پنجم :
چشمهای باران درجا پر شد:
-بذار تا تهش رو بگم!
دست مادرش بالا رفت و با صورتی سرخ از خشم ولی صدایی که میلرزید گفت:
-تا تهش فهمیدم.
انگشت لرزانش به پشت سرش و گلهای روی میز اشاره رفت و ادامه داد:
-اینا مال خواستگاری و بله برونت که نیست! تازه است. پسره تازه فرستاده... این یعنی چی؟ فکر کردی نمیفهمم؟ فکر کردی ندیدم یواشکی گوشیت رو برمیداری میای توی اتاق؟ رفتن و اومدنت مثل این
لطفا صبر کنید...
