پارت بیست و نهم :

با صدای پیام تلفنش، تکانی خورد و نگاهش سمت گوشی چرخید. آیناز بود که گفته بود با بهزاد برای دور زدن می‌رود و اگر می‌خواهد همراهشان باشد. تایپ کرد که آماده می‌شود اما چندلحظه مکث کرد و دوباره نوشت که خسته است و استراحت می‌کند. رمق حاضر شدن نداشت و ترجیح هم داد که آن‌ها کمی با هم در شهر بچرخند. آیناز اصرار نکرد و همین هم متعجبش کرد ولی فقط قوسی به لب‌هایش داد و دوباره تبلت را برداشت اما یک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️