خواب باران به قلم الناز محمدی
پارت بیست و نهم :
با صدای پیام تلفنش، تکانی خورد و نگاهش سمت گوشی چرخید. آیناز بود که گفته بود با بهزاد برای دور زدن میرود و اگر میخواهد همراهشان باشد. تایپ کرد که آماده میشود اما چندلحظه مکث کرد و دوباره نوشت که خسته است و استراحت میکند. رمق حاضر شدن نداشت و ترجیح هم داد که آنها کمی با هم در شهر بچرخند. آیناز اصرار نکرد و همین هم متعجبش کرد ولی فقط قوسی به لبهایش داد و دوباره تبلت را برداشت اما یک
لطفا صبر کنید...
