خواب باران به قلم الناز محمدی
پارت سی و سوم :
باران دستمال توی دستش را توی مشتش جمع کرد و سمتش رفت. بازوی او را گرفت و نشاندش!
-حرف مفت نزن! بشین من برم دوتا چایی بریزم که این آب پرتقال مزخرفت رو بشوره و ببره. بعد تعریف کن ببینم شمال چی شده که اینجوری برگشتی!
گلرخ تا تعارف کرد خودش میآورد، باران با هیس غلیظی سمت آشپزخانه رفت. چایی را خیلی زود دم گذاشت و همزمان شام هم رسید. خودش رفت تحویل گرفت. وقتی برگشت، گلرخ توی آشپزخانه داشت م
لطفا صبر کنید...
