پارت سی و سوم :

باران دستمال توی دستش را توی مشتش جمع کرد و سمتش رفت. بازوی او را گرفت و نشاندش!
-حرف مفت نزن! بشین من برم دوتا چایی بریزم که این آب پرتقال مزخرفت رو بشوره و ببره. بعد تعریف کن ببینم شمال چی شده که اینجوری برگشتی!
گلرخ تا تعارف کرد خودش می‌آورد، باران با هیس غلیظی سمت آشپزخانه رفت. چایی را خیلی زود دم گذاشت و همزمان شام هم رسید. خودش رفت تحویل گرفت. وقتی برگشت، گلرخ توی آشپزخانه داشت م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!