لیست کلیه پارتهای رمان خواب باران : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 33
-
رمان خواب باران - پارت 1
«بهنامِ نور» «فصل اول» روبهروی آینه، در سکوت مطلق نشسته بود و زل زده بود به تصویر رنگپریده و مغمومش. قلمهی رژلب، بین دوانگشتش چرخ میخورد ولی بالا نمیآوردش تا به لبهایش رنگی بدهد. انگار که تمام رنگها مرده بودند. دل کندن برایش شده بود، شبیه کوررنگی! برای خودش حجتها تمام شده بودند؛ حرفهایش...
بروزرسانی در : ۷ ساعت پیش
-
رمان خواب باران - پارت 2
-پس چه مرگته الان؟ -دلم داره میکشدم! گفت و قطره اشک از زیر پلکش چکید. گلرخ با ناباوری زمزمه کرد «باران» اما دخترجوان، با حرص، دستش را زیر پلکش کشید، شال مشکیش را روی موهایش کشید و بیرون رفت. سرسری از مادرش خداحافظی کرد و کتونیهای سیاهش را پا کرد. سرتاپا تیره پوشیده بود و قرار نبود هیچوقت برا...
بروزرسانی در : ۷ ساعت پیش
-
رمان خواب باران - پارت 3
_حقیقت اینه خواستم قبل از اینکه بریم آزمایش و خرید، یه کمی باهات حرف بزنم! با نگاه خیره باران لبخند کمرنگی زد و ادامه داد: -ولی میبینم نیازی به کنکاش زیادی نیست که متوجه تردیدت بشم! پس تا وقتی مطمئن نشدی از این انتخاب، مراسم رو عقب میاندازیم. باران جا خورد. نگاهش ماند به هاتف که چشمش به سرریز ق...
بروزرسانی در : ۷ ساعت پیش
-
رمان خواب باران - پارت 4
اما شش ماه شده بود هجده ماه و تمام راههای ارتباط با او از دست رفته بود. قلبش از دلتنگی و غم درد گرفت. آویز گل سرخی را که دور گردنش بود میان مشتش فشار داد و سرش را چسباند به در کمد. پاهایش را توی بغلش جمع کرد و اشک روی لبهایش چکید: «بیمعرفت... حتی نفهمیدم که کجا رفتی؟!» توی حال خودش بود که در ...
بروزرسانی در : ۷ ساعت پیش
-
رمان خواب باران - پارت 5
-چته باران؟ چرا اینقدر مضطربی؟ سرش به دو طرف تاب خورد و بهزاد کمی بیشتر سمتش خم شد و اینبار دو دستش را محافظ دستان سرد او کرد: -مشکلی پیش اومده؟ این حال بدت طبیعی نیست قربونت برم! اشک از زیر پلک باران چکید و لبهایش لرزید: -تو مگه با هاتف دوست نیستی؟ با خب آرام بهزاد، باران نیمنگاهی به آیناز کر...
بروزرسانی در : ۷ ساعت پیش
-
رمان خواب باران - پارت 6
سر باران تکان خورد وبرگشت اما لحظهای ایستاد و دوباره سمت برادرش چرخید: -میشه خودت در مورد هاتف با بابا حرف بزنی؟ سر بهزاد با مکث آرام تکان خورد. دخترک چندثانیه بغلش کرد بعد کیفش را روی دوشش انداخت و از کافه بیرون زد. غروب نفس گیر و هوای آلوده تهران و چشمهایی که هر طرف برای رد و نشانی از آشنایی ...
بروزرسانی در : ۷ ساعت پیش
-
رمان خواب باران - پارت 7
-منتظر کسی بودی که من رو دیدی؟ آب دهان باران توی گلویش سنگ شد. قدمی پس رفت: -من فکر میکردم... شما آخرین کسی باشی که ببینمت. واسه همین خیلی تعجب کردم. فکر میکردم همهچیز... تموم شد! -شد! مگه همینو نمیخواستی؟ باران گیج نگاهش کرد. خسته و کلافه و عصبی بود: -پس اینجا چیکار میکنی؟ این چه تموم شدنیه...
بروزرسانی در : ۷ ساعت پیش
-
رمان خواب باران - پارت 8
باران ساکت ماند و بیحرف، به مسیر خیره شد. سعی کرد صداهای توی سرش را خفه کند تا بتواند با حالی بهتر کنار او یک نوشیدنی بخورد و بعدش... مطمئن بود همه چیز تمام خواهد شد. *** هاتف کیوارکد را روشن کرد و صفحه گوشی را سمت باران چرخاند. دخترک آرام گفت: -یه لیموناد میخورم! هاتف با لبخند زنگ کنار میز را ...
بروزرسانی در : ۷ ساعت پیش
-
رمان خواب باران - پارت 9
-تو... اینقدر مطمئنی که من به دردت نمیخورم! صداها توی سر باران داشت مدام بیشتر میشد که گفت: -منم که به درد کسی نمیخورم چون... تمام خطوط صورت هاتف از هم باز شد و نگاهش ماند به صورت ملتهب دخترک تا ادامه آن ولی را بگوید. باران، اما با ببخشیدی، کیفش را برداشت خداحافظی کند اما هنوز قدمی دور نشده بو...
بروزرسانی در : ۷ ساعت پیش
-
رمان خواب باران - پارت 10
*** رو به پنجره و خیره به آسمان دودزده که هیچ نشانی از پاییز نداشت، گوشی تلفن را کنار گوشش گذاشته بود و داشت به غرولندهای سرکارگر کارگاه گوش میداد. اجازه داد که صحبتهای مرد تمام شود. با دو انگشتش کمی پشت پلکهایش را مالید و صدای مرد به گوشش رسید: -من به حاجی هم گفتم آقا! کارگر کم شده. همه پاشد...
بروزرسانی در : ۷ ساعت پیش
-
رمان خواب باران - پارت 11
-بهت فکر کردم ردمو زدی؟ اتفاقا میخواستم بهت زنگ بزنم! آیناز با صدایی سرحال میان همهمهی خیابان گفت: -من همیشه ردتو میزنم پسرخاله سابق! کارم داشتی یا من کارمو بگم اول؟ بهزاد دست کشید به قاب گردویی رنگ و کمی عقبتر ایستاد: -کارت که دارم. یه ساختمون متناسب با مطب برات پیدا کردم که اگر اوکی شد، لوک...
بروزرسانی در : ۷ ساعت پیش
-
رمان خواب باران - پارت 12
-اگه نمیشناختمت، بابت این موضوع ناراحت نبودم. بابت اینکه میتونستی آدم مناسبی برای باران باشی ولی خب... مکث کرد و به هاتف که بهش خیره مانده بود، نگاه کرد. با اخم، ضربهای آهسته به بازویش زد و ادامه داد: -تو به خودت نگیر حالا. من چه عقلی دارم که به تو میگم! هاتف آرام خندید و بهزاد با نشان دادن ک...
بروزرسانی در : ۷ ساعت پیش
-
رمان خواب باران - پارت 13
نگاه آیناز توی ساختمان چرخید و گفت: -خیلی راحت میتونم از سه تا اتاق استفاده کنم! البته که با واحد تکاتاق هم کار من حل میشه ولی... هاتف یکی از قهوههای توی دستش را به آیناز تعارف کرد و گفت: -ولی وقتی میخوای کارو شروع کنی، مطب جای مشخصی باشه، بعدا بیمار با جابهجایی گمت نمیکنه! حالا میتونید از...
بروزرسانی در : ۷ ساعت پیش
-
رمان خواب باران - پارت 14
-اونوقت توی این سلیقه منو نوشته؟ -توی این که کسی ننوشته! خودت نوشتی! آدما خودشون اطلاعات در اختیار بقیه میذارن! چشمهای باران گرد شد. هاتف دوباره خندهاش گرفت. گوشیاش را باز کرد و صفحه اینستاگرام باز او را مقابلش گرفت. یکی از استوریهایی که توی هایلایت کافهگردی بود، باز کرد و مقابل چشم او گرف...
بروزرسانی در : ۷ ساعت پیش
-
رمان خواب باران - پارت 15
هاتف با خنده ای بابایی گفت و همین حکم توافق آن دو را اعلام کرد. بهزاد چشمهایش را با لبخندی که ته چهرهاش بود برای باران باریک کرد. دخترک قهوه را بین دو دستش نگه داشت و بهزاد سمتش رفت. سرش و درست جایی که ضربه خورده بود را بوسید و رو به آیناز گفت: -درست برید. ماشین به درک، سالم برسید خونه! آیناز پ...
بروزرسانی در : ۷ ساعت پیش
-
رمان خواب باران - پارت 16
-جوونن دیگه محمود جان! والا منم دیگه به ندرت میبینمش! -یعنی باور کنم خرجت رو از بابات جدا کردی هاتف؟ بذار عیالوار بشی لااقل بعد... هاتف نگاه کوتاهی به پدرش انداخت و هشدار شناور میان مردمکهایش را کامل حس کرد. ابروهایش را کمی توی هم کشید و گفت: -چه خرجی عمو؟ ما فقط داریم کار رو با موافقت خود باب...
بروزرسانی در : ۷ ساعت پیش
-
رمان خواب باران - پارت 17
هاتف میان حرف عمویش رفت و بیحاشیه گفت: -عمو! من بخوام ازدواج کنم، میدونم با کی و چه دختری میرم زیر یه سقف! گیر چارچوبایی که شما میگید نیستم! اونقدری هم حاج فتاح رو میشناسم که بدونم چطور حواسش به خانوادهاش هست... اسم آزادی عمل و انتخاب رو هم نمیذارم، سروگوش جنبیدن! شمام نذارید... از قاموس د...
بروزرسانی در : ۷ ساعت پیش
-
رمان خواب باران - پارت 18
-اگه بابا رو تو میبری، من برم باشگاه، آخرشب بیام خونه؟ -میری دنبال میخوامش؟ از لحن پرخنده عارف، خندهاش گرفت: -نه از پیشش اومدم! میخوام برم یه ذره انرژی بسوزونم! -فرق دختر حاج فتاح با بقیه چیه؟ بیناموسی تعطیله! اینشو دوست دارم لااقل که دهنت خشک میمونه! هاتف که دست دور دهانش کشید، عارف سر او ...
بروزرسانی در : ۷ ساعت پیش
-
رمان خواب باران - پارت 19
-چقدرم تو این شبا میخوابی و قهوه ممکنه کلهم بیخوابت کنه! گوشی از دستت کنده نمیشه! هاتف کمی موهای او را توی دستش کشید که با آخ بلند هاله، سرش را کنار گوشش برد: -حقته، فضول! تو به مامان آمار دادی دیگه! هاله همانطور که سرش عقب بود، با گرفتن بیخ موهایش گفت: -من و آمار آخه؟ نه به جون عمو... با نگا...
بروزرسانی در : ۷ ساعت پیش
-
رمان خواب باران - پارت 20
سمت هاتف چرخید و گفت: -به خدای محمد که دلم آروم میگیره اگه تو... هاتف میان حرف مادرش قیچی انداخت. دست او را گرفت و آهسته گفت: -به همون خدای محمد که قسم اولته مامان، نیلوفر رو اگر میخواستم، الان نوهاتم بغلت بود. نمیخوام! اینقدر امید نبند به این وصلت که ته تهش فشار عمو روی بابا کم بشه و این سنت...
بروزرسانی در : ۷ ساعت پیش
- 1
- 2
