خواب باران به قلم الناز محمدی
پارت سی و یک :
-تو هم هیچوقت نپرسیدی! من فرصت نکردم، تو دلت نخواست! فرقمون این بود باران... وگرنه همون موقع هم بهت میگفتم، اگر ریشه من خانواده و پدرمه، ثمرهام همون نمیشه چون درخت نیستم. آدمم... قدرت تعقل و تغییر دارم. حتی ممکنه باعث رسواییش بشم... واسه همینه که میگم، منو بشناس و از فکر بابام بیا بیرون! ببین میتونی با من زندگی کنی یا نه! بابام حتی اگر هر روز توی زندگی؛ من و تو رو ببینه، بازم تهش منم که ک
لطفا صبر کنید...
