پارت بیست و هشتم :

باران با غافلگیری پرسید:
-کوه؟
-بهار دوسال پیش بود. سمت داراباد. بارون هم می‌اومد، چه بارونی! کنار یکی از رودخونه‌ها، یکی از دوستاتون پاش لیز خورده بود، تو هم داشتی بهش می‌خندیدی!
شکافی بزرگ توی ذهن باران باز شد. اواخر فروردین رفته بودند و دخترخاله گلرخ هم از ترکیه به تهران آمده بود. برخلاف دفعات قبل؛ پاشا همراهی‌اشان نکرده بود. بعد از آن بود که هیچ چیز مثل قبل نشد. پاشا اصرار

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!