خواب باران به قلم الناز محمدی
پارت بیست و هشتم :
باران با غافلگیری پرسید:
-کوه؟
-بهار دوسال پیش بود. سمت داراباد. بارون هم میاومد، چه بارونی! کنار یکی از رودخونهها، یکی از دوستاتون پاش لیز خورده بود، تو هم داشتی بهش میخندیدی!
شکافی بزرگ توی ذهن باران باز شد. اواخر فروردین رفته بودند و دخترخاله گلرخ هم از ترکیه به تهران آمده بود. برخلاف دفعات قبل؛ پاشا همراهیاشان نکرده بود. بعد از آن بود که هیچ چیز مثل قبل نشد. پاشا اصرار
لطفا صبر کنید...
