لیست کلیه پارتهای رمان خواب باران : پارت های 61 تا 70
تعداد کل پارت های منتشر شده : 70
-
رمان خواب باران - پارت 61
هوای بهاری ولی سرد، گهگاهی با باران، دلپذیرتر میشد. دخترک، کت چرمِ هاتف را کمی دور خودش جمعتر کرده و سرش را به نیمکت چوبی که مقابل کافه تعبیه شده؛ تکیه داده بود. سردش بود اما ترجیح میداد توی فضای باز ، کنار هاتف بماند تا توی یک چهاردیواری برود. توی نقطهای کور، رو به درختهای پارک نشسته بودن...
بروزرسانی در : ۳۳ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 62
وحشت شبیه جرقهای شد که ته جان باران روشن شد و سلول به سلول داشت پیش میآمد. صدایش داشت میسوخت و گرفته بود: -معنی حرفاتو نمیفهمم هاتف! یعنی نباید امشب میاومدم سراغ تو؟ -اومدنت از سرِ پناه آوردن بود یا فرار کردن از موضوع دیگهای؟ باران شوک شد. انگار زیر پایش خالی شد. لبخند تلخ هاتف و چینی که کن...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 63
توی طول راه، چشمهایش را بسته و صورتش را چسبانده بود به شیشه ماشین. درونش ملتهب بود. انگار تنوری روشن بود که شعلهاش شرم و نانش همان بوسهای بود که چسبانده بود کنج خواهش و جسارتش! در هیچ کدام از لحظات زندگیاش، یادش نمیآمد که دست به کاری بزند که شبیه چسباندن دستش به یک بخاری داغ باشد اما حالا......
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 64
آنقدر زیر باران راه رفته بود که تمام لباسهایش به تنش چسبیده بود ولی احساس تب داشت. وقتی تمام چراغهای خیابانها خاموش شد و هیچ کافهای نماند تا برای ساعتی تویش بنشیند و ذقذق پاهایش را بگیرد؛ مسیر آخر را رفت. برگشت به خانهای که نه نور تویش بود و نه صدایی... نه کسی انتظارش را میکشید و نه منتظر...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 65
تاسها را توی دستش میچرخاند و دوتایی توی صفحه میریخت. صدای به هم خوردن تاسهای چوبی و بعد لغزیدنشان وسط صفحه، ریتمی به افکار نا به سامانش میداد. صفحه بازی جنس عجیبی داشت. رنگ سبز و قهوهای سوخته به هم آمیخته بود. تاسها هم دورنگ بودند. هربار که میچرخاندشان و رنگ روشنش را میدید، یک جفت چشم عج...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 66
پلک عارف پرید و خواست دنبال هاله برود که هاتف بازویش را گرفت و او را سمت اتاق کشید: -ولش کن الان! عارف دنبال او توی اتاق رفت و پرسید: -جدی گفتی یا مسخره میکنی هاتف؟ این بچه خونگی با کی میخوای تیک بگیره؟ هاتف، گوشیاش را که توی شارژ بود، چک کرد و جوابش را داد: -تا ابد که نمیتونه خونگی بمونه! با...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 67
از راه پلههایی که هنوز در دست تعمیر بودند، گذر کرد و توی طبقه دوم که نسبتا تمیزتر و قابل استفادهتر بود؛ صدای بهزاد را شنید که مشغول صحبت کردن با سرکارگرها بود. هاتف؛ پایش را از روی ظرف بزرگ رنگ رد کرد و سمت واحد دوم رفت که درش نیمهباز بود. وقتی صدای ظریف صحبت دخترکی را شنید، چندثانیه مکث کرد و...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 68
دست هاتف مقابل صورت بهزاد بالا رفت و مرد جوان با کلماتی شمرده و لحنی آمرانه گفت: -من پای قولی که به این بچهها دادم هستم هاتف! تو اگر به نظرت ریسک بود، همون اول نباید وارد بازیش میشدی... -من از اولم به تو گفتم ریسکه. توپ رو ننداز توی زمین من... -اتفاقا توپ رو میاندازم ببینم چندچندی! میشه روی پ...
بروزرسانی در : ۱۲ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 69
خطوط روی سینه کاغذ به هم میپیچید و میان انبوهی از درهم شکستگیها، قامتی جدید از یک معنا را ردیف میکرد. خطهایی شکسته که به تنهایی نامفهوم بودند و وقتی کنار هم قرار میگرفتند، شمهای از یک تصویر را معرفی میکردند. تصویری که در پایهاش قصهای بود و حالا داشت تبدیل به تصویر میشد اما اگر خطی در د...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان خواب باران - پارت 70
باز گسل ته جان دخترک به لرزه افتاد. او کمتر از یکسال کنارش بود و خاطرههایش چندین برابر خنجر به پهلوی طاقت و باورهایش کوبیده بودند. پلک زد. چندبار... میخواست احساساتش را کنترل کند. قدمی نزدیکش شد، زل زد توی چشمهای پر خواهش او و با تمام جانش، کلمات را شلاق کرد و توی چشمهای امیدوارش کوبید؟ -من ...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
