خواب باران به قلم الناز محمدی
پارت سی و هفتم :
باد، بارانِ کمجانی را که به اسارت گرفته بود، به صورتش کوبید. دست روی پیشانیاش کشید و با چشم دنبال ماشین هاتف گشت که نیمساعت قبل بهش خبر داده بود دنبالش میرود تا عصرانهای جمع و جور با هم بخورند. همزمان که ماشینش را توی کوچه روبهرو دید، او در را باز کرد و پیاده شد. هاتف میان در نیمهباز ماشین برایش دست بلند کرد و باران با لبخند، شال ساده دور گردنش را نگه داشت و با قدمهای بلند سمتØ
لطفا صبر کنید...
