پارت بیست و یک :

-هر وقت زن خواستی، میگی خودم یکیو برات انتخاب می‌کنم. کاری به کارت ندارم دیگه. همین!
هاتف چیزی نگفت و مادرش بیرون رفت و در را نیمه‌باز رها کرد. هاتف دست به صورتش کشید و نفس عمیقی گرفت. می‌دانست با مادرش به مشکل می‌خورد ولی باید درستش می‌کرد. اول باید باران مطمئنش می‌کرد، بعد... چرخید عقب که چشمش به هاله افتاد که با لب‌هایی نیمه‌باز بهش خیره مانده بود. خنده‌اش گرفت:
-چیه؟
هاله

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!