خواب باران به قلم الناز محمدی
پارت بیست و یک :
-هر وقت زن خواستی، میگی خودم یکیو برات انتخاب میکنم. کاری به کارت ندارم دیگه. همین!
هاتف چیزی نگفت و مادرش بیرون رفت و در را نیمهباز رها کرد. هاتف دست به صورتش کشید و نفس عمیقی گرفت. میدانست با مادرش به مشکل میخورد ولی باید درستش میکرد. اول باید باران مطمئنش میکرد، بعد... چرخید عقب که چشمش به هاله افتاد که با لبهایی نیمهباز بهش خیره مانده بود. خندهاش گرفت:
-چیه؟
هاله
لطفا صبر کنید...
