خواب باران به قلم الناز محمدی
پارت سی :
باران چندثانیه به او خیره ماند و به ویپ کشیدنش چشم دوخت! بعد در سکوت، سرویس چایی را سمت خودش کشید و دو فنجان رنگی را پر کرد. صدای پر شدن فنجان دوم توی گوشش بیشتر طنین انداخت و آرام گفت:
-اگر نشه چی؟
-میشه!
نگاه باران با تردید بالا چرخید و هاتف خیره به چشمهایش گفت:
-اگر خودت بخوای و ببینی من ارزشش رو دارم، چرا نشه؟
باران چندبار لب باز کرد، چیزی بگوید اما نمیشد! هاتف، فنجان
لطفا صبر کنید...
