جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت صد و دوازده :
ملیسا آب دهانش را به سختی فرو میفرستد. جرعت سر چرخاندن را ندارد. پسرک از پشت ملیسا بیرون میآید... لبخندش آشناست. طوری نگاهش میکند که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده. طوری لبخند میزند که... با لبخند برای او دست تکان میدهد:
- عه تو اینجایی ملیسا؟... چه خبر؟!
ملیسا با ناباوری و حیرت لب میزند: «م... محمود؟!»
ملیسا هنوز بهتزده نگاهش میکند. انگار مغزش نمیتوانست آن صورت خندان و ک
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0از محمود انتظار نداشتم واقعا..ولی شاید واقعا حق داره اونم