پارت صد و دوازده :

ملیسا آب دهانش را به سختی فرو می‌فرستد. جرعت سر چرخاندن را ندارد. پسرک از پشت ملیسا بیرون می‌آید... لبخندش آشناست. طوری نگاهش می‌کند که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده. طوری لبخند می‌زند که... با لبخند برای او دست تکان می‌دهد:
- عه تو اینجایی ملیسا؟... چه خبر؟!
ملیسا با ناباوری و حیرت لب می‌زند: «م... محمود؟!»
ملیسا هنوز بهت‌زده نگاهش می‌کند. انگار مغزش نمی‌توانست آن صورت خندان و ک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    از محمود انتظار نداشتم واقعا..ولی شاید واقعا حق داره اونم

    ۱ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    پارت قشنگی بود..

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️